طرحی از یک زندگی...

خواب نروندگان در وقت سحر....

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۱۳ ب.ظ

۱. کاش اصلا از اول دوستمون نداشته باشن....اون وقت رنج نمیکشیم وقتی از یه جایی به بعد دیگه یه هو دوستمون ندارن.....چرا نمیذارن تو حال خودمون باشیم؟ چرا تازه بعد کلی ماجرا یادشون میاد شناختشون کامل نیست؟ (مساله اصلا عشقی و جنس مخالفی نیست...خیلی هم غیر عشقیه....)

۲. امروز بالاخره علی اقای زیبا با دایی جانش که بنده باشم دقایقی تلفنی حرف زد....بهش گفتم علی میدونی اگه بیام چی کارا میکنیم؟ میریم تو باغچه...به خروس بد جنس که نوکت زده میگیم اگه راست میگی حالا بیا نوک بزن....بعد میریم توی باغ...بعد میریم تشت بزرگ رو پر از اب میکنیم و ماهی ها رو میریزیم توش و با قلاب مسابقه متهی گیری میذاریم.....بعد شبا دو تایی شیر میشیم تو سوار من میشی میریم شکار آهو.....

گوش کرد و گوش کرد....اخرش گفت دایی پس زود بیا...خیلی زود بیا.....

دایی بمیره که تو منتظرشی کوچولوی نرم و گرم و تو بغلی و ناز من....

۳. تو نشسته ای کجای ماجرا؟

۴. نیگام کن....بهم بگو نگرانی که سردم نشه...بهم بگو مواظب خودم باشم...بهم بگو حواست بهم هست.... بهم بگو سنگای دم راه خیلی بزرگن...حتی اگه زندگی اسون نباشه....


  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">