طرحی از یک زندگی...

آن چه گذشت...

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۲۹ ب.ظ

در هفته ای که گذشت من مریض بودم....

چند روزی را در بستر گذراندم....

در همان ایام خدا عنایت کرده بود و افرادی نیازشان را همچون نعمت سمت من اورده بودند...

در همان ایام ایکس که از آدمهای ارزشمند محیط اطرافم بود هم نیازش را برای من اورده بود و باید کمکش میکردم....

آدمی که برایم همیشه ارزش کشف داشت دقیقا کنار من مینشست و روزی ۶ ساعت حتی هم صحبت من بود....

هر چند اخرش کارش ان طور که دلش میخواست راه نیفتاد و بعد از کلی تلاش شبانه روزی فقط سر و ته کارش هم اورده شد...

یک روز که دیروقت و خسته و له و بیچاره کارش را جمع کردیم تا به جایی رسیده باشد...ساکت راه میرفت و با پایش برگ های خشک روی زمین را هم میزد و غرق در فکر بود....شاید حتی حواسش نبود که کسی هم در تنهایی ان لحظه اش قدم میزد...

همان موقع فهمیدم که من طاقت غم ادم ها را ندارم....حاضر بودم بیش از آن خستگی بکشم تا گرهی از کار کسی باز بشود...

گفتم میشود لطف کنید و غمگین نباشید...بگذارید من سعی کنم...شاید حل شد....

با غم انگیز ترین حالت ممکن سرش را بلند کرد و گفت غمگین نیستم....خوبم....

اما نبود....

من میدانستم که دیگر مثل سابق هم حتی نبود....

همان موقع تمام بار غمش آمد توی دل من.....

حالا من غمگینم....هورمونها کم کم دارند به حالت عادی برمیگردند اما من جایی در هفته ی قبل مرده ام.....

ایگرگ با شادی و خوشحالی پیام داد که میخواهم ببینمت....اما من نمیخواستم بروم....حوصله نداشتم....

اما بالاخره رفتم...ایگرگ وقتی بخواهد ادم را ببیند میبیند....

چه قدر خوشحال بود....اثری از هیچ غمی در وجودش نبود....

و من مثل فیلم صحنه ی همه ی روزها و شبهایی که بهش گفته بودم درست میشه....به خدا درست میشه.....صبر کن....از جلوی ذهنم میگذشت....

تصویر همه روزهایی که از غصه اش زانوی غم بغل کرده بودم اما او امروز حتما یادش نبود....

بعد فکر کردم یک روزی هم ایکس شاد و خوشحال رد میشود از کنار من و یادش نیست که یک شب با پاهایش برگ های خشک را کنار میزده و من نگرانش بوده ام...


گاهی حس میکنم بی اینکه درد زاییدن کشیده باشم بارها مادری کرده ام.....بارها پا به پای دوستی رفته ام تا به آرامش رسیده....گاهی فکر میکنم در دنیای موازی مادر پیری هستم که دور چشمهایش چروک شده بس چشم دوخته به فرزندانش....


  • الی

نظرات  (۳)

در همان ایام خدا عنایت کرده بود و افرادی نیازشان را همچون نعمت سمت من اورده بودند..

عاشقتم :)))
پاراگراف آخرش آدم رو پیر می کنه ....
خوب نوشتین...

  • زهره متشکر
  • حرفهات رو کاملاً باور می کنم و درک می کنم:]

    می دونم که پر از احساس و توجه به اطرافیانت هستی 

    ولی چون همیشه اذیتت کرده ام و ساز مخالف زدم می خوام یه چیزی بگم

    "چرا وقتی که اونها غمشون یادشون رفته تو غمگین بودنت یادته؟!"

    P:

    تو واقعا یک مادر بالقوه فوق العاده هستی، انشاءالله بالفعل هم میشی:)

    ولی خوب مادرها واقعا رنج های خودشون رو خیلی زود فراموش می کنند و اگر این طور نبود هیچ مادری برای بار دوم بچه دار نمیشد :))

    الهام جان، دوست دارم بخونمت و بیشتر از اون دوست دارم ببینمت 

    متاسفانه فاصله های مکانی، زندگی ها رو دور می کنه. 
    راستی کی برمی گردی؟
    کلی حرف یادم اومد ولی اینجا جاش نیست :)
    پاسخ:
    به نکته ی خیلی خوبی اشاره کردی...من مادر تخیلی ام...به پای یه مادر واقعی مثل شما نمیرسم...
    حرفاتو خصوصی بفرست دوست جان....فعلا فاصله داریم...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">