طرحی از یک زندگی...

نترس ننه....خبری نیست....

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۵۹ ب.ظ

چند وقته حیاط دانشگاه دو تا سگ ولگرد داره....

شبا صداشون همه جا رو بر میداره....

انگار اون شب بچگی که نمیدونم چرا من مونده بودم خونه پدربزرگم....

من و مادربزرگم رخت خوابمون رو وسط هال پهن کردیم...مادربزرگم منو تو بغل گرفته بود که غریبی نکنم دلم تنگ بشه....

سگ از تو باغ اومده بود دم در خونه و کلی سر و صدا....

میترسیدم....خیلی میترسیدم....چسبیده بودم به بی بی.....

گفت نترس....کاری نداره ننه...برای خودش داره سر و صدا میکنه....خبری نیست....امنه همه چی....

گم میشم توی دل زمان....

وقتی که دیگه نه بی بی هست...نه اون خونه...نه اون رخت خواب و فرش زرد وسط هال....نه اون باغ....



  • الی

نظرات  (۱)

مغز چه ساختاری داره،چه چیز هایی رو از نهان خانه در اعماق ، یکدفعه بیرون نمیکشه..وموجبات تنگی دل رو فراهم نمی کنه لامصب....
😐
پاسخ:
اره...عجیبه...خیلی عجیبه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">