طرحی از یک زندگی...

جای دگر نمی شود....

جمعه, ۸ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۱۴ ب.ظ
داشتیم توی حراجای سال نو میگشتیم....
مثل اشغال لباسای مارک رو ریخته بودن تو فروشگاه ها و مردم توی هم میلولیدن و لباس تست میکردن....
اتاق پرو ها هی پر و خالی میشد...
بهمون دو تا دستگاه کوچولو داده بودن که هر وقت نوبت پرومون شد بوق بزنه بریم تو نوبت....
وسط شلوغی...
یاد تو افتادم....
این درد مزمن....هست..همیشه هست...مثل اتیش زیر خاکستر.....
بی همگان به سر شود....بی تو به سر نمی شود....
داغ تو دارد این دلم....جای دگر نمی شود....


من حالم بد بود.....خیلی...خیلی....
تو فقط اومدی کنارم گفتی اوضاع درسا خوبه؟
احمق جان....اوضاع درسا به تو وابسته بود....

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">