طرحی از یک زندگی...

زندگی....

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ب.ظ
تابستون که خونه بودم رفته بودیم روستای اجدادی....قدم ناخونده ی عضو جدید خانواده یعنی ارغوان خانوم منجر شده بود به مرخصی داشتن خواهر عزیز و جمع شدنمون دور هم....توی خونه ی روستای ابا و اجدادیمون.....با هم بودنی بس زیبا و جان افزا....
از همه مهم تر حضور علی عزیزم....یه روز وقتی بردمش تو حیاط....گفت دایی....گفتم جون دایی....گفت دایی من اینجا رو خیلی دوست دارم...کوها...درختا....زمین....خونه....علفا...همشونا دوست دارم.....

امروز حال من این بود...من تنها بودم از صبح تا شب....و عاشق همه چیز....عاشق نم چمنای طبقه منفی ۷...قدم زدنم.....مزرعه ی دانشگاه....درختی که جدید کاشتن.....اون درخت گیسو پریشون خوشگل که عزیز منه.....صندلیا....تنه ی درختای اینجا که مثل قامت یک زن رقاص پیچ و تاب زیبایی داره....ابرا....هوای نم دار و کمی سرد.....صندلیم....گوشه ی خلوتم....لیوان جدیدم....پالتوی جدیدم....تنهایی نهار و شام خوردنم.....ادمای جدید و عزیز زندگیم....سلام کردن به ایرانیا و خارجیایی که دوستشون دارم....
همه نور توی دل تاریکی....
امروز بلاتکلیف نبودم و لذت رو تنها بعد از تموم شدن درد میشه فهمید.....
  • الی

نظرات  (۱)

حال  خوبی بوده ...:)
پاسخ:
بلی...بسیار...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">