طرحی از یک زندگی...

امروز خود را....

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ
۱. توی مترو نشسته بودم....داشتم میرفتم میوه بخرم و یه سری خورده ریز....
یه بچه با پدر و مادرش کنارم بودن....معلوم بود که خانواده ی زنده ای هستن و به بچه هم اهمیت میدادن و وسط حرف زدناشون باهاش بازی میکردن.
بچه هه یه هو روی تابلوی مترو یه چیزی دید و گیر داده بود که برام ازین تیکتا (بلیت) بخرین. هی قانعش کرد مادره اما بی خیال نمیشد. اخرش مادرش گفت این رو اگه بخریم میبرنمون hell. اگه چیز خاصی منظورش نبوده باشه یعنی به سبک بعضی از ما بچه رو از جهنم میترسوند که بی خیال شه. 
جالبه که آدما واقعا شبیهن حتی اگه تو لایه های ظاهری زندگی متفاوت باشن....اینجا...توی سرزمینی که درصد بی دین هاش اینقد بالاست یه نفر بچه اش رو از جهنم بترسونه.....

۲. خیلی وقت بود از مردای غریبه نترسیده بودم....امروز که یه مرد سبزه ی ریش دار وسط بازار با نگاه سنگین برگشت و بعد از مکثی پرسید از اندونزی میای... چار ستون بدنم لرزید برای دقایقی....

۳. یک شنبه ها تنها روز مرخصی خدمتکاراست....خدمتکارا اغلب محجبه و از کشورهای مسلمون هستن.....همیشه سعی میکنم از نوع پوششم معلوم باشه که من خدمتکار نیستم... شاید ادم بدی هستم که این کارو میکنم....اما دلم نمیخواد کسی پیش فرضی راجع به من و خانواده و کشورم داشته باشه....

۴. رنگ زدن گفتن دوستم دارن....لبخند زدن برام توی اسکایپ..... واقعا شک کرده بودم....شکی دردناک و سرد و سخت....
نمیدونم اونایی که خانواده ندارن منبع انرژیشون برای ادامه دادن کجای دنیاست؟ خورشید زندگیشون کیه؟

  • الی

نظرات  (۲)

کار خوبی می‌کنید از برای لباس.

پاسخ:
میترسم اونی که از ذهنم میگذره چیز خوبی نباشه....
  • انشالله دانشجو
  • کاش همه یاد میگرفتیم زود قضاوت نکنیم
    (قضاوت نکردن هم عبارت تکراری و لوسی شده،‌ آیا جایگزین نداره >ـ<)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">