طرحی از یک زندگی...

تصویر یک رویا....

يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۵۵ ق.ظ

مه همه جا رو گرفته....

بارونِ ریزی میباره....

هوا سرده...یه سرد لطیف....

دوست داشتم الان توی به خونه ی کوچولوی روشن و گرم باشم...

با بلیز بافتنی زرد و دامن سفید گلدار براقم برم توی اشپزخونه و اب جوش توی کتری رو بریزم توی فلاسک....با چای و چوب دارچین....

پرتقال و نارنگی و انار رو بچینم توی ظرف....

لیوان و پیش دستی رو بذارم توی سینی گل گلی....

بیام اروم بذارم روی میز...بشینم روی صندلیم و دولت ابادی بخونم....

غرق بشم توی شخصیتهای نو...غرق بشم توی فضای روستا....

بعد دو تا چایی بریزم و بوی دارچین با بخار چایی پخش بشه توی خونه.....

بعد کتابم رو بذارم کنار و وقت چایی خوردن با تو حرف بزنم....

در مورد شخصیتای داستان....

در مورد جهت گیری قصه و هدف نویسنده....

بعد پاشم پرده رو بکشم که درختا رو توی مه ببینیم.....


  • الی

نظرات  (۲)

شبیه رویای یک نویسنده اس تا یه مهندس :)
پاسخ:
مهندس اشتباهی هستم بنده :)
آخی چه خوب توصیف کردی...
پاسخ:
من توصیفای شما رو خیلی دوست دارم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">