طرحی از یک زندگی...

ده سال صبر...

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۱۲ ب.ظ

ده سال پیش بود...

من دانشجوی ترم اول کامپیوتر شریف بودم...

یه دختر المپیادی اومده بود به ما کار با کامپیوتر یاد بده....

ازونجایی که اکثر عزیزان المپیادی بودن و مثل من نبودن که از کامپیوتر فقط روشن خاموش کردنو بلده و اونم هر بار براش سواله چرا وقت روشن کردنش دکمه رو میزنیم ولی وقت خاموش کردنش ازون تو خاموش میکنیم و با دکمه خاموش نمیکنیم!!!

لینوکس برای همچین دانشجویی خیلی زیاد بود ترم اول...اصلا نمیدونست ویندوز چیه تا برسه به لینوکس...

بار سختی و حس کم دونستن اون روز...اون کلاس ده سال بود که روی دوش من بود...

 حالا بعد از ده سال...از من خواستن تو یه هفته به 5 تا گروه 50 نفری دانشجوی کارشناسی لینوکس یاد بدم...

میرم سر کلاس...بچه ها ساکتن...

من درس میدم و صفحه صفحه میرم جلو...

اخر کلاس میگم برید...ازادید...

بعد دونه دونه دستاشونو میارن بالا و از نصب نرم افزار مورد نظر تا کامند و اجرا سوال میپرسن...

دونه دونه میشینم کنارشون و هر چی یاد گرفتم رو براشون میگم...

چشماشون برق میزنه وقتی مشکل نصب نرم افزارشون حل میشه...

چشماشون برق میزنه وقتی برنامشون ران میشه...

چشماشون برق میزنه وقتی کامندشون اجرا میشه...

و من هر بار زنده میشم...هر بار میمیرم از شوق شنیدن این تنک یوی پر از شادی...

خدایا شکرت...


  • الی

نظرات  (۲)

:) چه حس قشنگی... 
می‌خوام اول مهر یه سر برم مدرسه ابتدائی‌مو ببینم... بچه‌ها رو ببینم... بعدِ 18 سال...
اصن نمی‌دونم مدرسه‌م هنوز سر جاشه یا نه
پاسخ:
من امسال از کنار مدرسه ابتداییم رد شدم....از کنار سومری که ازش یخمک و بستنی و شیرین عسل میخریدیم....از اون کوچه ها....
خوبه لذت بخشه
خدا رو شکر
:)

پاسخ:
خیلی ممنون :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">