طرحی از یک زندگی...

امروز....

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ب.ظ
طبق معمول اخر هفته ها نهار رو درست کرده بودم و خورده بودم....
بعد توی تخت دراز کشیده بودم و هی مثل کتلت چرخیده بودم تا اینکه ۲.۵ ساعت گذشته بود...
بعد چتر به دست رفته بودم....حاصل این همه خواب بی نظر سر درد طولانی ای بود که با سه قرص مسکن و یک لیوان قهوه و دو لیوان چایی تنها کمی ملو تر شده بود....
شب نقطه چین دیده بودم....شام خورده بودم....ایکس را ندیده بودم اما دلم برای ایکس تنگ شده بود کمی....نه برای خودش...برای اشنا بودنش....برای اینکه شکل یک لیوان اب شده بس که کم است....
یادم امده بود که خواب دیدم ایگرگ نشسته کنارم و فیلم ایرانی میبیند....ایگرگ...ایگرگ جان...اتش شب های زمستان...سوسوی نور در دل شبهای کویر لوت....
بعد فکر کرده بودم....خیلی روانشناسانه....چرا از خانواده خواسته بودم که این سالها بیشتر کنارم باشند...مگر من همان ادمی نبودم که وقت دبیرستان اصلا نمیفهمیدم دوست داشتن پدر و مادر یعنی چی...که اصلا نمیدانستم وابسته شدن به ادم ها و تلاش برای داشتنشان یعنی چه....
دلیلش را میفهمم...من دارم توی خیال هایم غرق میشوم...دستم را دراز میکنم که کسی...چیزی....حرفی...اخرین نخ هایم به دنیای واقعی را برقرار نگه دارد....تقلا میکنم که دستم را به چیزی بند کنم قبل از دور شدن.....
اما دیگران حق دارند که خبر ندارند هر دست و پا زدنی دلیلی دارد....کسی از چیزی خبر ندارد....

  • الی

نظرات  (۱)

میشه یه کاری کنی صفحات مطالب قدیمی، بیش از یک مطلب رو نشون بدن؟ 
با تشکر^_^
خواننده ی همیشگی تک تک پست های تو(که نت ضعیفی دارد)  :)
پاسخ:
اجرا شد خواننده ی عزیز :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">