طرحی از یک زندگی...

تجربه....

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۰۷ ب.ظ

تو یه قسمت از سریال شهرزاد، قباد به شهرزاد گفت امشب دعوتت میکنم که با هم بریم سینما کازابلانکا ببینیم...

شهرزاد گفت واااای...مرسی...من خیلی دوست دارم ببینم این فیلمو...

قباد گفت تو میدونی چه حسی داره که یه زن بهت بگه وااااای...مرسییییی و خوشحالیش رو اینجوری نشونت بده....


گاهی ادم یاد یه چیزایی میفته...یادم اومد یه بار به ایکس گفتم من یه زمین دارم تو مزرعه دانشگاه که توش کلی چیز میز کاشتم برای خودم...گفت چه کاریه حالا!! میرفتی یه گلدون کوچولو میخریدی هم جواب میداد....

بعدها برخورد ایکس رو مقایسه کردم با برخوردای دیگه....با روزی که ایگرگ گفت خدای من چه کار عالی و شگفت انگیزی...

فهمیدم که هر انسان شکل یک پکیج از یه سری خصوصیاته...ما باید این پکیج رو تقدیم به کسی بکنیم که قدرش رو بدونه...که هیجان زده باشه از به دست اوردنش....که مثل یه بهار پر از رنگ و شادی باشه براش....نه همونجور خاکستری و بی تفاوت....

حتی نه پر از شک و بدبینی....ما میخوایم که به ما اعتماد بشه....ما میخوایم بدونن که یه زن در مرحله ی اول به خاطر ارزش خودش نجیب و محجوبه نه به خاطر این که یه مرد بیاد و براش حد و مرز بذاره که خیالش راحت باشه....

ما میخوایم عشق رو در جام زرین بنوشیم نه کاسه ی حلبی....

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">