طرحی از یک زندگی...

جوانی در گذر ایام...

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۰۹ ب.ظ

من بچه ی جنوبم...یادمه تا یه سنی خیلی بارونای شدید میومد زمستونا...یادمه تمام خیابونا پر میشد از آب...

حتی یه بار وقتی راهنمایی بودیم یه روز که خیلی بارون اومد نرفتم مدرسه...یعنی بابام گفت نرو...اخه ماشین نداشتیم اون موقع...من نرفتم و فرداش وقتی معلم علوم با اون فامیل عجیبش (خانم درستان) گفت چرا جلسه قبل نبودی گفتم خوب بارون میبارید...گفت چه ربطی داره؟ اما خیلی ربط داشت...

بعدا وقتی که دانشجو شدم و رفتم تهران...وای که پاییز و زمستون تهران صاف میرفت سر وقت قلب ادم....یادمه وقتی صبح با صدای رعد و برق و بارون از خواب پا میشدم، سجاده رو بغل تخت خواب پهن میکردم و نماز شکر میخوندم....جوونی تو ذره ذره ی وجودم غلغله میکرد....توی سرم هزار رویا و خیال محال بلوا میکرد....هیچ چیزی محال نبود برای من....

 حالا...این سر دنیا...توی پیش بینی وضع هوا برای امروز بارون نبود....اما صدای رعد و برق و ضربه های بارون تا اینجا به گوش میرسه....حالا ذره های وجود توی پختگی سالهایی که گذشته اروم شدن...حالا هیچ رویایی نیست مگر با ترسی عجین...ترس نشدن... ترس ناممکن بودن....ترس دیر رسیدن و نرسیدن....

حالا اما هنوزم بارون غنیمته برای منِ کویر نشین.....


  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">