طرحی از یک زندگی...

گُل...

دوشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۲۶ ب.ظ

بچه مثل یه گله....یه گل که هر روز میبینی یه غنچه ی جدید داره...میبینی اب و رنگش عوض میشه...قد میکشه.....

علی تا حالا نمیتونست ر بگه...مثل همه ی بچه ها جاش ل میگفت....حالا یاد گرفته ر بگه...یه جوری ر میگه که لرزشش در و دیوارو میلرزونه....

رفته دم باغچه هسته ی خرما ریخته جلوی مرغا....اومده گفته هسته ی خرما ریختم که دندونای مرغا بشکنه دیگه نتونن غذا بخورن لاغر بشن....میره کنارشون داد میزنه که مرغا بترسن فرار کنن.....

ارغوان ماه قبل تازه یاد گرفته بود بخنده...حالا با صدا میخنده و ذوق میکنه....

من و علی با هم میرفتیم توی جوی اب و کلی اب بازی میکردیم...من حواسم بود که علی پخش اب نشه....هی بغلش میکردم تا میومد بیفته.....براش از درختا چنار ازون دونه های خارخاری میچیدم.....میرفتیم تو باغچه درختا رو اب میدادیم...با هم قایم باشک بازی میکردیم و کلی زحمت کشیدم تا بهش یاد بدم کل این بازی به اینه که قایم بشی نه این که پیدا باشی و خودتو نشون بدی هی....قربون پاهای سیا سوخته ی کوچولوت برم که وقت قایم باشک همیشه پیدان.....

به من شرح صدر بده....و از حاصل این صبر برکتی نصیب بکن بار پروردگارا.....


  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">