طرحی از یک زندگی...

امروز...

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۱ ب.ظ

باید میرفتم اداره مهاجرت برای یکی از بچه ها که خودش یه کشور دیگس یه کاری رو انجام میدادم....

سر راه باید میرفتم برای یه ایرانی تازه وارد یه سری چیزا رو توضیح میدادم...

توی دستم کتاب جای خالی سلوچ بود....از روی جلد گفت این کتاب انتشار فلان ساله...کفم برید....

عصر خسته بودم....باید میرفتم با یکی از ایرانی ها یه حسابی رو راست و ریست میکردم....

شب بعد از برگشتن از دانشگاه یه شیشه اب لیمو گرفتم....لیموها زیادی مونده بودن دیگه....

با شکلاتایی که رو دستم مونده بود شیر کاکایو درست کردم....

قلیه ماهی پختم...حموم رفتم...

حالا باید بشینم دکمه بدوزم برای لباس جدید....بدون دکمه خوب وانمیسته....

بعد باید یه کم خودم رو مرتب کنم...اتاق رو دستمال بکشم....

ورزش کنم شکمم بزرگ نشه....

چه قدر زندگی جزییات داره....


  • الی

نظرات  (۳)

و همین جزئیاته که جذابش میکنه!
پاسخ:
اره....واقعا...
اوووووه پس کی میرسین درس بخونین......
شلوغ بودن هم بد نیست....
پاسخ:
بعضی روزا این جوریه...جزییاتی از زندگی که کنترلشون بر عهده زن هاست خیلی بیشتره از جزییات زندگی مردها...
  • خانم فـــــ
  • به نظرم هیچ وقت برنگرد، از همونجا برو یه کشور دیگه حتی
    البته بهت اجازه میدم با نظرم مخالفت کنی دخترم 
    :|
    (فریال خسته و دلشکسته)
    پاسخ:
    فریال بیا حال و احوالت رو بهم بگو...خیلی به یادتم...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">