طرحی از یک زندگی...

لحظه...

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۳۷ ب.ظ

250 صفحه رو خوندم و 150 صفحه مونده....پری...یانوشکا..اندریاس...برنارد...ژاله...عباس...

حسم شبیه کسی هست که یه کاغذ گذاشته جلوش تا برنامه های تو ذهنش رو بنویسه اما ساعت ها میگذره و فقط یه سری خط و نقطه ی مبهم حاصل اون همه تلاشه...

نمیتونم بنویسم...نمیتونم کاری بکنم...نمیتونم حرفی بزنم...نمیدونم چی کار کنم....

گیجم...دست و دل و فکرم به کار نمیره....

نمیدونم چی شده...نمیخوام بدونم که چمه....

نباید چیزیم باشه...نباید...

منتظر یه اتفاقم که منو بیدار کنه...که بنشونه سر جام...رو صندلی خشک و جدی و منطقیم....

که منو در بیاره از این همه خیال بی سر و ته...ازین همه خامی بی پایان...

  • الی

نظرات  (۱)

شاید باید به هدف هاتون فکر کنید شاید اونارو گم کردین.
پاسخ:
نه بابا...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">