طرحی از یک زندگی...

قصه های دایی الامپ....

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ب.ظ

امروز رفته بودم اون فروشگاه ژاپنیه....همه جنساش عوض شده بود....

کلی بالش اورده بود که عروسک بودن....مثلا یه سگ نرم بود که بالش بچه بود....

یاد علی و ارغوان افتادم....

چند شب پیش موضوع برای قصه گفتن برای علی کم اورده بودم....

گفتم علی بیا برات قصه ی سنجاب دم دراز رو بگم...

یه سنجاب کوچولو که موهای دُمش رو مرتب نکرده و دمش بلند شده...

سنجابه هر وقت میخواد بازی کنه دمش توی درختا گیر میکنه و دردش میگیره و گریه میکنه....

یه روز اقا گرگ مهربون صدای گریه های سنجابه رو میشنوه و بهش میگه بیا ببرم موهاتو کوتاه کنم....

ازون به بعد دیگه سنجابه راحت بازی و شادی میکرده و دمش هم هیچ جا گیر نمیکرده.....

دیروز خواهرم گفت علی خودش قیچی رو برداشته رفته موهاشو کوتاه کرده....

امروز فک کردم نکنه تقصیر قصه ی من بوده....

یادمه خیلی سال پیشم برای یه بچه میخواستم ماجرای نبض رو بگم....

گفتم صدای نبض صدای یه گنجیشگه که تو قفسه ی سینه ات داره اواز میخونه....

بچه هه رور بعدش چاقو برداشته بود که پرنده رو از توی قفسه سینه اش ازاد کنه که یه عزیزی جلوش رو گرفته بود....


  • الی

نظرات  (۴)

گمونم زیادی قابل باور تعریف می کنی قصه هاتو:))
پاسخ:
بس که هزار هنر از دست و بالم میریزه :)))
چه تاثیرگذار :)
پاسخ:
:)
:ر))

پاسخ:
:))
یا خدا
چاقو ،قلب
بچه ها چه معصومن :(
پاسخ:
خیلی...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">