طرحی از یک زندگی...

امشب...

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۹ ق.ظ

سرمو به شیشه تکیه داده بودم و باد خنکی می وزید...

جهان تاریک بود اما ماهِ شبِ چارده میدرخشید...

تو جاده های تاریو وهم الود میرفتیم و مقصد بعید و ناپیدا بود انگار...

صورتم خیس و یخ بود از یادِ تو...

این دل تنگی...تمومی نداره انگار...

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">