طرحی از یک زندگی...

خاطره...

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۲۸ ب.ظ

اولین باری که یه حرف پشت یه سد توی گلوم گیر کرده بود و لال شده بودم برای گفتن و داشت خفه ام میکرد چندین سال پیش بود...

شانسم این بود که خواهرم هم اومده بود تهران درس بخونه....

قرار بود با هم بریم بازار بزرگ...

به ورودی بازار که رسیدیم خیلی اروم گفتم ابجی من حالم خوب نیست...

یادم نیست بعدش چیا بهش گفتم....

بعد ازون دیگه هیچ چیز اون قدری جدی نبود که بخواد خفه ام کنه....و هیچ چیز اون قدری بی اهمیت نبود که ندیده گرفته بشه...

بعد از اون یه شکسته ی جم و جوری بودم که داشتم زندگیمو میکردم برای خودم...

حیف که آدمیزاد بر اساس منطق تعریف مشخصی داره....ترکیب جسم  و روح...عقل و دل...ظاهر و باطن....شاید این ابعاد قوی و ضعیف بشن و نسبتشون فرق کنه...اما نابود نمیشن...همیشه مثل اتیش زیر خاکستر بیدارن....وگرنه یک بار برای همیشه به ارامش میرسیدیم....

  • الی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">