طرحی از یک زندگی...

۹۳ مطلب با موضوع «گل های غربت...» ثبت شده است

تنهای تنهای تنها....

دوشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۱۷ ب.ظ
یکی از اولین شاعرایی که خیلی دوستش داشتم سهراب بود....
سهراب شعر عاشقانه و تینیجری نمیگفت اما زندگی رو یه جوری وصف میکرد که انگار توی قلب ادم نسیم میوزه....
خیال و خیال و خیال....
اما یکی از شعراش بود که توجهم رو جلب نمیکرد....
همون که میگفت به سراغ من اگر می آیید....
اما حالا....
بعد از خوندن این همه شعر و کتاب...بعد از این همه سال زندگی....

به سراغ من اگر می آیید...نرم و آهسته بیایید....
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من....
مبادا که ترک بردارد.....

امروز خود را ....

چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷، ۰۶:۴۷ ب.ظ

کلی کار بود....

عصر مستقیم رفته بودم بانک...

رییس بانک کشته بود خودشو بس به یه دانشجوی یه لا قبا زنگ زده بود....

هر سال باید به حساب دانشجوهای اون کشور رسیدگی بشه....چون از شیطان بزرگ دستور اومده به همه بانکا....

حالا خوبه حساب رو که باز کردن از محدودترین نوع حسابه که حق هیچ مبادله ای جز مبادله در سطح دانشگاه و با واحد پولی همین کشور باهاش ندارم....در صورتی که همه خارجیا زرتی میرن و از حسابشون به واحد هر کشوری که بخون پول تبدیل میکنن و برمیدارن و واریز میکنن....

رفتم و رییس جدید گفت از حالا به بعد من جای رییس قبلی ام....با لبخند گفتم خوشحالم از اشناییتون....

بعد کلی مدارک قدیم و جدید رو زد زیر بغل و رفتیم اتاق مخصوص....

کلی سوال و ....

یکی نبود بگه اخه مگه من میتونم کاری هم با این حساب بکنم که تو سوال میکنی....کنار همه تراکنشها هم نوشته مال داخل دانشگاهن....

میگه در سال گذشته چند بار و برای چی رفتی کشورت؟

میگه پول بلیت چه قدر بوده و کی از کجا خریده بلیتو؟

اومدم نرمال باشم گفتم خانوادم برام بلیت گرفتن....

برق از سرش پرید که پس منبع پوله مال داخل کشورته....

گفتم نه بابا...خودم خریدم....اشتباهی گفتم....

اخرشم گفت میدونی کی کلا حسابتو تو بانک ما میخوای بببندی؟

منم خندیدم و گفتم معنی سوالتون اینه که بگم دقیقا کی میتونیم کیک اوتم کنین و خوشحال بشین از رفتنم؟


پ.ن. میدونم حرفای ناامید کننده زدن خیلی رایجه و اشتباه بزرگیه....اما یه جایی خونده بودم از آتیش که دور بشی یعنی در رفتی....یه جایی خونده بودم کسی که بره دیگه دلش نمیسوزه....

خواستم بگم دلم میسوزه....دلم گر و گر زبونه میکشه و میسوزه....

نه به خاطر این اذیتا نه.....

مگه میشه خونه ات تو اتیش بسوزه و بی تفاوت باشی؟

مگه میشه همه ی قلبت توی خونه ات بمونه و بسوزه و تو نسوزی باهاش....

وطن مثل بند نافه برای جنین....وطن هرگز جدا شدنی نیست....

پاتو از وطن که بیرون بذاری عین یه بچه ای که باید پشتش به باباش گرم باشه وگرنه توی کوچه همه شکل گرگن....همه....

وطن ماهیت ماست....وطن ماییم....خود ما که اشوبیم و بی قرار و بی درمان....

صبحی چنین...

چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷، ۰۵:۲۰ ق.ظ

تو مترو نشستم و توییتر منو از شرق تا غرب از مادی ترین تا معنویات دنبال خودش میکشه....

این وسط یکی نوشته مثل حس وقتی که میرسی مقصد و میبینی یکی منتظرته....

اون یکی نوشته و شاید حتی برای رفتن به مقصد همراهته....

و من فکر میکنم این هر دو....برای ان مسافر کوچک تا این مسافر کهنه....

جهان سرمایه داری....

شنبه, ۸ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۵۴ ب.ظ

سه سال پیش فروشگاه کنار دانشگاه یه حراج زده بود....

منم رفتم یه کاپشن پاییزه خریدم....

بعدا هنوز کاپشن رو افتتاح نکرده دیدم یکی از پسرای ایرانی هم دقیقا همون رو خریده....

اینقدر هر بار با دیدنش حس کردم لباس یه غریبه تو اتاقمه و اینقدر نسبت به لباسه حس چندش مانند داشتم که نپوشیده دادمش به یکی دیگه....

حالا که با سیستم و مدل لباسهای هر فروشگاه و برند رایج این ظهر تقریبا اشنا شدم هر کی هر لباسی بپوشه تقریبا میتونم بفهمم از کدوم فروشگاه و برند خریده....ارزونه یا گرونه....

مثلا میدونم دو تا از اقایونی که یه های و بای یا سلام و علیکی با هم داریم همه لباساشونو از اون برند ژاپنی نزدیک دانشگاه میخرن...

امروز وقتی وسط حراج دستم رو کشیدم رو اون لباسه با خودم فکر کردم پس کاپشن فلانی پرز نداره اما از دور مخمل به نظر میرسه....

بعدتر وقتی یه دختر چشم بادومی جلوی اینه داشت همون کاپشنو تست میکرد میخواستم برم جلو و بگم این لباس برای شما مناسب نیست دخترم....برو اون یکی رنگش رو بردار....مثل خواهرشوهرا غیرتی شده بودم که نمیشه لباس اقای فلانی تن این دختره هم باشه اخه....

یا همون پالتویی که به من نیومد بر خلاف پیش بینیم...راه و بی راه تن همه دخترا بود و من همش میگفتم نیگا چه به اینا میومد اما به من با این خوش تیپیم نیومد!!

احسن الامور اوسطها...

پنجشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۴ ب.ظ

مسئله اینه که دیگه نمیشه چند تا چیزو با هم خواست....

من نمیتونم هم خیلی کنار خونوادم باشم و هم از سختی های زندگی کردن توی یه شهر کوچیک و یه کشور متغیرالحال بی ثبات در امان باشم...

من نمیتونم هم همیشه ور دل بچه های خواهرم باشم و هم خیلی عاشقانه دوستشون داشته باشم...چون هر چی خواهر برادر که میبینم زیادی تو دست و پای همن بیشتر میفتن به مقایسه و حرکات زیر پوستی و به این بیشتر محبت کردن به اون نکردن و شوهر کی عزیزتره و بچه کی نازتره و این قرتی بازیا...

من نمیتونم هم برم تو عروسیهای ایران اهنگ گوش بدم و حال نوستالوژی به خودم بگیرم و هم حسرت نخورم که چرا فامیلمون اینقدر دارن حرص میخورن...جوونا برای داشتن و بیشتر داشتن....مسنا برای بچه هاشون....همه در حال حرص خوردن....متاهلا زن و شوهراشونو با هم مقایسه میکنن و مجردا شرمنده ان که کسی بهشون نگه بی عرضه بود کسی رو پیدا نکرد...

من نمیتونم هم خیلی کنار پدر مادرم باشم تو شبای سرد زمستون و هم دلم نگیره که چرا بابام همیشه وقتی ازش میپرسم چه خبر، شروع میکنه از خستگی هاش میگه و اینکه بارون نمیاد این سالا و همه جا خشکه و صد البته که هنوزم برادرات حرف گوش کن نشدن....یادم نمیاد در تمام عمرم جز این مکالمه ای داشتیم یا نه....

حقیقت اینه که من دلتنگی و خیالبافی رو بیشتر از رسیدن به سراب دوست دارم...از بچگی دویدم برای رسیدن به خلا و خیالبافی...بذار از واقعیت دور شم و سهم من نباشه....