طرحی از یک زندگی...

۵۹ مطلب با موضوع «گل های غربت...» ثبت شده است

از هر دری....

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۱۹ ب.ظ
۱. چی میشه که یه وقتایی یه چیزایی همون وقتی که میخوای یا حتی قبل ازینکه فکرشو بکنی به دست میان و یه چیزایی اونقدر به دست نمیان که تمام تن و روحت زخم و زیل میشه....

۲. رفتم ۵ دقیقه ببینمش...گفت بیا با هم بریم شام...بعدم میخواست یه چیزی بخره....ولنتاین خوبی بود با یک هم جنس عزیز....کاشکی تمیز تر و خوشبوتر بودم....

۳. بعضی وقتا که زنگ میزنم خونه و خلوته, شروع میکنم به تعریف کردن از خودم و اینده ی درخشان و خوشبختی و رفاهم و .... که والدین از داشتنم خوشحال باشن....یعنی حتی اگه یه مورچه هم ازم تعریف کرده باشه با اب و تاب میذارم کف دست مامانم که خوشحال بشه....

۴. به خدا من ۲۴ سالم بود....یه هو گذشت...حالا داره ۳۰ سالگی مثل تانک زرهی نزدیک میشه به من....و من چشم در چشم با لوله ی تانک....بِکَ یا الله....

۵. باور نمیکنم سرت شلوغ باشه....بحث فراتر ازین حرفاست کوچولوی من....

حساب و کتاب...

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۲ ق.ظ
هنوز تعطیلات قبلی تموم نشده و ترم شروع نشده که تعطیلات جدید شروع شده...
از اخر هفته قبل همه چمدون زیر بغل در حال خروجن...
من هر جوری فک میکنم میبینم من باید الان خونه بودم....
تنها به خاطر تولد یه دوست که گفته اگه نیای برای تولدم نمیبخشمت من موندم اینجا یه لنگه پا...
اینقدر دلم تنگ شده که فک میکنم یه چاقو تا دسته توی قلبمه و دارم تلاش میکنم سر پا بمونم...

امروز یه دختر ایرانی رو دیدم تو حیاط...دختر ایرانی چیز نایابیه اینجا...
تا منو دید نگاهش افتاد به ناخونام که بهشون برق ناخون زده بودم....
گفت شماره ی مامانتو بده تو تلگرام یه صحبتی در مورد دخترش باهاش بکنم...
چه خنده دار....چه شوخی جالبی....

تجربه....

دوشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۱۶ ب.ظ
خارجی های کنار من که در حقیقت نمونه هایی از فرهنگ های دیگر هستند در تمام زندگی و صحبت هایشان رد پای یه دوست دختر یا دوست پسر وجود دارد...
این نشانه ها اینقدر پر رنگ است که در برابر ان نشانه خواهر و برادر و پدر و مادر آن فرد کاملا کم رنگ است....
عکس پروفایل واتساپ و ویچت و .... همه دو نفره....
عکسهای توی فیس بوک همه دو نفره....
تعطیلات سال نو و بین دو ترم و تابستان و .... همه دو نفره....
برنامه ریزی خوشحال کردن یک نفر دیگر در ولنتاین و هالوین و .... همه دو نفره....
در این حد که استاد دوست دختر یا دوست پسر هر کسی را به نام میشناسد و میداند کی و کجا و در کدام کشور اشنا شده اند و اوضاع چه طور است و ....
وسط همه جلسه ها و بحث ها یه هو یک خاطره از دوست دختر یا دوست پسرشان را برای دیگران میگویند.....
عجیب است....
یادم می اید که یک بار به یکی از دوستان غیر ایرانی گفتم دوری از خانواده سخت است...گفت پس خوشحال باش که فعلا خانواده نداری...
گفتم خانواده دارم...گفت تو که مجردی هنوز چه طور خانواده داری؟
و این گونه...

من...زیر ذره بین...

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۴۷ ق.ظ

من میدونم که شبا خوابم نمیبره ولی از صبح که پا میشم منتظر فرصتی هستم که بشه برم بخوابم یه وری....

فقط بخوابم...سرده...سردی که توش بوی بهار داره....

اینم میدونم که ترس باعث میشه کارامو عقب بندازم...انتخاب واحدمو...اون ایمیلو...اون ویرایشا رو...اون تستا رو...همه چی رو....

من معلق بودن و ترس از سقوط رو بیشتر از سقوط دوست دارم....

یه شام رومانتیک....

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۵۹ ب.ظ

گفتم امشب فقط شام سالم....

اخر هفته کدو حلوایی و ذرت و هویج خریده بودم....

دو تا ذرت رو پوست کندم....یه هویج....کدو رو هم پوست کندم و خورد کردم....همه رو گذاشتم با یه لیوان اب بجوشن.....

عصری رفته بودم با کلی دقت و ملاحظات از بین همه سس های عجیب غریب یکی رو سوا کرده بودم که امشب طعم جدید امتحان کنم.....

سس رو باز کردم و طبق دستور ریختم روی سبزیجات پخته که یه کم با هم بجوشن.....

و ناگهان پس از دمی جوشیدن, تمام هال پر از بوی گربه مرده شده بود.....فاجعه....

پس اون بویی که تو بعضی خیابونا میاد و چند ساله دنبال منبعش میگردم و هر چی میگم همه میگن نه ما نمیدونیم این بو هست....

هویج و ذرتا رو از جوشونده میکشم بیرون.....ظرف رو خالی میکنم توی سینک و اب سرد رو باز میکنم....

پنجره ها رو باز میکنم....هود رو روشن میکنم....

ذرتا و هویجا رو میشورم اما نگاهشون هم حالم رو بد میکنه.....

دارم بالا میارم....

:(