طرحی از یک زندگی...

۷۲ مطلب با موضوع «گل های غربت...» ثبت شده است

تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت....

يكشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۹ ب.ظ

۱. عطاری ها و میوه فروشیها از اون جاهایی هستن که آدم میتونه مثل موش بره اون تو و دیگه بیرون نیاد....چه قدر جذاب....چه قدر دوست داشتنی....مثل فروشگاه های حلال پر از خرت و پرت اینجا....اینقدر هی همه چیز رو برمیدارم و قیمت میپرسم و روشون رو میخونم و ذوق میکنم که فروشنده فک میکنه از قحطی در رفتم....


۲. من خیلی تنبل شدم...ورزش نمیکنم....تنم درد میکنه....نمیتونم یه چیز سنگین بلند کنم....


۳. میگه کجایی؟ میگم فرودگاه...میگه خوب همونجا یه خارجی پیدا کن باهاش بچرخ تا وقت پروازت بشه....

میگه کجایی؟ میگم اومدم گوشت حلال بخرم کل بازار بسته است...میگه بازارو ول کن....یه خوشگل اروپایی پیدا کن همونجا برو لب دریا....

میگه کجایی؟ میگم خوابگاه....میگه خوابگاه نمون....یه دانشجوی خوشگل خارجی پیدا کن برین دور دور....

میگه کجایی؟ میگم دانشگاه....میگه تنها نمون....یه خوشگلی پیدا کن حوصلت سر نره....


میخوام بگم خسته نشدی ازین شوخیهای بانمکت؟ یه ذره خلاقیت هم بد نیست واقعا....

خلوتِ گرم....

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۵۸ ب.ظ

خیلی خسته بودم....

رفتم دوش گرفتم و خوابیدم...

چه خواب خوبی هم بود....

ساعت 8 نبود که بیدار شدم....

اومدم توی تنهایی و خلوت تابستون دانشگاه نشستم به خوندن دولت ابادی.....

امروز درس نمیخونم... 


منِ من....

يكشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۲ ب.ظ
هوا به شدت مرطوبه....اسمون ابریه...
وسایل رو چیدم و کتابا رو گذاشتم تو قفسه...
برنامه میریزم که کی کارنامه ی سپنج رو شروع کنم و کی نیچه بخونم و که برم سراغ گلشیری...
زیر قابلمه رو خاموش کردم و پای سریال نشستم...
من باید قوی تر از همیشه باشم....
زندگی تابع نظر من نیست...متاسفانه یا خوشبختانه.....متاسفانه و خوشبختانه....

قصه ی همیشه تکرار...رفتن و رفتن و رفتن...

چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۴۳ ق.ظ

هزار سال هم که بگذره...بازم اسون نیست...

رومی.....

پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۲۹ ب.ظ
باز با یه کوله حرف قشنگ اومده بود....
گفت الهام اگه نمیدیدمت...اگه تو نمیشدی تنها ایرانی ای که میشناسم....
چه قدر حیف میشد....
گفت الهام تازه فهمیدم ایران چه فرهنگ و تاریخ غنی ای داره...
تازه فهمیدم یه شاعر به نام رومی دارین که همه ی دنیا میشناسنش....
تازه فهمیدم زبون فارسی چه قد شیرین و گوشنوازه...لذت میبرم وایستم حرف زدنت با بقیه رو گوش بدم....
گفت نمیدونم بقیه تو ایران چه جوری ان...
اما تو....طرز فکرت...بینشت راجع به دنیا....چه قدر ارزشمنده....
نشد بگم این حرفا دیگه برام نو نیست....
بهش گفتم دلم میسوزه ما با این فرهنگ....اون وقت سفارت یه نامه ۲۰ صفحه ای داده که تا حالا هیچ عملیات مخربی انجام دادی و ... و ....
بهش نگفتم لب مرز کشور بغلی ما رو دو ساعت تو یه دغتر کوچیک نگه داشتن مثل مجرما تا بهمون اجازه ی ورود برای سه روز دادن....