طرحی از یک زندگی...

۸۱ مطلب با موضوع «گل های غربت...» ثبت شده است

شب...

جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۳۸ ب.ظ

ساعت ده برگشتم....

تا نماز بخونم و مرتب کنم...

یه هو فک کردم برم یه کم حرکات کششی انجام بودم....چند روز بود تمام تنم درد میکرد...

بعد فک کردم چه قد کف اتاق کثیفه...دستمال به دست شروع کردم به سابیدن...

بعد فک کردم چه قد خودم نامرتبم....

موهامو درست کردم و همه چیزو مرتب کردم...

بعد رفتم دوش گرفتم و حالا خسته اما خشنود در درون بستر اماده ی خواب....

یادم باشه برم اون پاساژ نارنجیه یه سری لباس و خورده ریز بخرم....



شرح حال...

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ق.ظ

گفته بودن ساعت ۱ و ده دقیقه بامداد طوفان کم کم شروع میشه....

اولش شکل یه نسیم بود....

صبح با صدای در و پنجره ها بیدار شدم....

پشت پنجره چیزی جز درختای شکسته و سروای از ریشه در اومده و شاخه های این ور اون ور ولو شده نبود....

بارون و طوفان توام....

رفتم توی هال...

دو تا هم واحدیم دیدن از پنجره اب میاد....

اول یه نابغه پرده پنجره رو باز میکنه و میذاره پایین لای پنجره که اب رو جمع کنه....

بعد من باز برگشتم توی اتاقم و خوابم برد...

بیدار شدم دیدم دم کنی من رو برداشتن که باهاش درز پنجره رو ببندن....

خداوندا....

دم کنی رو گرفتم و به جاش دو تا دستمال حوله ای دادم که هر کار میخوان بکنن....

پرده رو هم اوردم پهن کردم کف دم پنجره که اب نیاد توی هال....

بگیرم بخوابم باز....

اسیر شدیم....

کو تا فردا شب که طوفان کم قدرت میشه تازه...

تا اخر هفته وضعمون همینه....



فردا...

شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۵۶ ب.ظ

باز هم داره طوفان میاد...

پارسال همین موقع بود تقریبا که من بعد از طوفان روی برگ و شاخه ها راه میرفتم و جای خالی سلوچ میخوندم....

حالا امسال گفتن طوفان از فردا شروع میشه...

همه پروازا کنسل شده...حمل و نقل عمومی تعطیل میشه از امشب....

همه گلدونا و میز و صندلیا از فضای ازاد جمع شده....

همه شیشه ها و درا رو چسب ضربدری زدن...

اطلاع دادن که توی این دو روز هیچ کس از منزل خارج نشه....

فروشگاه ها از دیروز خالیه....

تنهایی دو روز توی این اتاق ساکت سخته...

شاید باز کتابای فارسیمو بردارم ببینم چیا دارم بخونم تا طوفان بگذره از سر...



این روزها...

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ق.ظ

1. نشسته بودم داشتم دم غروب ناهار میخوردم دم رستوزان حلال...یه پسره هندی طوری اومد گفت میشه من اینجا بشینم...گفت اره حتما...بعد از چند دقیقه پرسید میدونی رستوران تا کی بازه؟

گفتم تا حدود 8 یا نه! 

گفت ااااا ایرانی! لهجه ی فارسیت مشخصه....

گفتم باشه بابا زبل خان با اون ساعت پرسیدنت....

گفتم تو مال کجایی؟ گفت بنگلادشی اما ساکن مالزی و کلی ایرانی میشناسم از مالزی....

گفت شنیدم باز ارزش پولتون اومده پایین...گفتم بله متاسفانه...

گفت میدونم کلی از ایرانی از ترس خدمت سربازی دارن تا پست دکترا و بعدش تو کشورای خارجی وول میخورن که فقط برنگردن برن سربازی...حتی تو مالزی کلی ادم بوده از ترس سربازی برنمیگشتم ایران...

راستش حس خوبی نداشتم که تنها موضوع صحبت یه اهل بنگلادش با من اینا باشه...

گفتم من کار دارم...باید برم...


2. یه کارمند ایرلندی تازه وارد دانشکده گفت بیا بریم نهار...رفتیم....بعد از کلی بحث در مورد مباحث علمی روز دنیا گفت بریم قهوه ی بعد نهار....رفتیم....بعد گفت بریم پشت بوم دانشگاه دریا رو ببینیم من تا حالا نرفتم...گفتم بریم من راهو بهت نشون میدم....بعد رفتیم هم کف دانشکده و دوباره کلی در مورد مباحث جدید علم بحث کردیم....

تمام اون مدت فک میکردم یعنی الان چون من ایرانی ام و حجاب دارم و از سر کنجکاوی داره با من بحث میکنه یا واقعا بحث علمیمون براش جذابه؟

نمیدونم همه راجع به همه فرهنگا همینقد کنجکاون یا ایرانی مسلمون بودن اینقدر عجیبه....

خاطرات غربت....

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۳۵ ب.ظ
رفتم یه هندوانه کوچیک خریدم زدم زیر بغل و داشتم برمیگشتم ازمایشگاه....
یه پسره ایرانی طوری از کنارم رد شد و گفت سلام...
با خودم فک کردم اخی ایه ایرانی تنها که دنبال هم وطن میگرده و تازه وارده احتمالا...
گفتم ببخشید من نمیدونستم شما ایرانی هستید...تازه اومدید؟
یه کم گیج زد و بعد گفت I cannot understand, I am from pakistan....
کلی معذرت خواهی کردم که فک کردم شما هموطن منی....
اخه سلامش خیلی ایرانی بود....بقیه اصولا میگن سلام علیکوم....