طرحی از یک زندگی...

۶۷ مطلب با موضوع «گل های غربت...» ثبت شده است

سفره ی روحانی افطار من....

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۴۵ ب.ظ

گفتم افطار رو از رستوران ایتالیایی دانشگاه میگیرم عوضش میرم برای سحر غذا میپزم...

باید حدس مسزدم عصر یک شنبه چیزی عایدم نمیشه....

یه بشقاب مملو از ماکارونی یا به قول خودشون اسپاگتی با کلی هویج و سبزی و کلم بروکلی و ذرت بخار پز و یه سس فلفلی خیلی تند روش....

نشستم تا سرد بشه یه کم....

یه کلم بروکلی رو برداشتم و یه گاز کوچیک زدم...

یه کرم کوچولوی بیچاره توش بخار پز شده بود!!

سینی غذا رو گذاشتم توی قفسه ظرفای نشسته و اومدم بیرون....


امشب....

شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۲ ب.ظ

1. از زیاده خواهی و زودباوری منه این شادی هایی که پی در پی آوار میشن یا به عذاب و مصیبتی گرفتارم؟


۲. گاهی اوقات اونقدر ادمای اطرافت رو دوست داری که میترسی بری و برگردی ببینی نیستن و تو باز تنها شدی....مثل شبی در دل بیابان گرفتار....


۳. وقتی خداحافظی میکنی وایستا....شمرده و با سر بالا خداحافظی کن....لبخند بزن و برو....میخوام باور کنم که از دوستی و بودن با من خوشحالی...


۴. یه چیز جالب در مورد مردا فهمیدم...مردا هر جور دلشون میخواد با ادم شوخی میکنن....همیشه هم میگن از سر دوستی و دوست داشتنه....ولی امان از اون لحظه ای که تو شوخی کنی...زارپ باید به غرور همایونی بر بخوره....


۵. گفت من اگر همسرم این نظرش باشه هیچ مسیله ای نیست....همسرم....

تنهایی همیشه در مراجعه بود....

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۳ ب.ظ

شام رو خورده بودن و تشکر کرده بودن....

خندیده بودیم و خوش گذشته بود...

کارهایم را کمی انجام داده بودم و بعد از یک شبانه روز خیلی پر کار کمی ارامش داشتم....

دم رفتن اقای ایکس گفته بود حالا که تازه هنرهای جدیدتان را کشف کرده ایم باید حالا حالاها باز هم ما را دعوت کنید....


بعد در میانه ی رضایت و ارامش...تنهایی دستش را روی شانه ام گذاشته بود....تنهایی مرا توی بغلش فشرده بود....

تنهایی دنیای مرا پر کرده بود....

تنهایی توی چشمهای من نگاه کرده بود....عمیق..گیرا...سنگین....

تنهایی نخندیده بود اما روحِ من لرزیده بود از عریانی و وضوحِ واقعیت....

تنهایی...همیشگی ترین...همراه ترین....نزدیک ترین رفیقِ من بود....

تنهایی...انحصار طلب ترین و حسود ترین عاشقِ من بود....

تنهایی همیشه در رفت و امد بود....

امشب...

پنجشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۰۸ ب.ظ

دو روزه که از سرگیجه تلو تلو میخورم...

زود برگشتم امروز....

زیره پلو با ته دیگ هویج پختم و کنارش خورش بادمجون.....

الله الله ازین همه عطر و طعمِ خوب....

همون جور سر گیجه طوری خیمه زدم رو بشقاب....



از تو....

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ
چشمای امانوئل مکرون مثل چشمای تو هستن...
یه جوری ناامن و نامهربون....
اون واقعا نامهربونه انگار....هنوز از راه نرسیده با این مردکِ دیوانه هم کاسه شده.... 
اما تو....خیلی عزیزی....خیلی....
پشتِ اون نگاهِ نامهربون....تو نشستی....
با قلبی که گرم و تپنده و مهربونه....
دنیا وقتی با چشمایِ تو دیده میشه و با زبونِ تو تفسیر میشه....خیلی دوست داشتنی تره....خیلی....