طرحی از یک زندگی...

۱۳۳ مطلب با موضوع «گل های غربت...» ثبت شده است

با من سر و کله نزن وقتی ناخوشم ابله!!

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۲:۱۹ ق.ظ

صاحبخونه بعد از ۱۰ روز تشریف اورده باز...

خیلی ادم مهربونیه اما تمام هم و غمش اینه که هم خونه من گیاه خواره!

به قول پسر به ادبیا خوب به یه ورم که گیاه خواره...به درک که گیاه خواره....

روزی که من اومدم اینجا وارد هال که شدم تمام مشامم پر شد از بوی ابگوشتی که با ده کیلو دمبه چرب پخته شده....خوب خونه ای که هالش پنجره نداره همین میشه دیگه...

حالا من دیروز قورمه سبزی پختم...

صاحبخونه اومده یه پنکه روشن کرده...درو چار تاق باز کرده...یه شمع گنده معطر روشن کرده گذاشته تو اشپزخونه و دو تا قوطی ادویه من رو هم برام گذاشته تو یه کیسه در بسته زیپی....

بعدم میگه فلانی اذیت نشه یه وقت!

گفتم اولا من ازش پرسیدم و گفت اوکیه....دوما از خودتم پرسیدم که وقتایی که اون نیست رو بهم بگی گفتی لازم نیست و هر طور راحتی...

بعدم من کل اشپزیمو کردم یه بار در هفته....

نشد بگم لامصب ایرانی جماعت با یه لحظه بوی قورمه سبزی میمیره از اشتیاق اون وقت تو این همه بساط تهویه راه انداختی؟

منم با بی حوصلگی ظرفامو شستم و اومدم تو اتاق درو بستم...

در حالی که هنوز داشت سخنرانی میکرد که زندگی مصالحه و نرمش لازم داره....

برو بابا....