طرحی از یک زندگی...

۴۶ مطلب با موضوع «گل های غربت...» ثبت شده است

امروز خود را....

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ
۱. توی مترو نشسته بودم....داشتم میرفتم میوه بخرم و یه سری خورده ریز....
یه بچه با پدر و مادرش کنارم بودن....معلوم بود که خانواده ی زنده ای هستن و به بچه هم اهمیت میدادن و وسط حرف زدناشون باهاش بازی میکردن.
بچه هه یه هو روی تابلوی مترو یه چیزی دید و گیر داده بود که برام ازین تیکتا (بلیت) بخرین. هی قانعش کرد مادره اما بی خیال نمیشد. اخرش مادرش گفت این رو اگه بخریم میبرنمون hell. اگه چیز خاصی منظورش نبوده باشه یعنی به سبک بعضی از ما بچه رو از جهنم میترسوند که بی خیال شه. 
جالبه که آدما واقعا شبیهن حتی اگه تو لایه های ظاهری زندگی متفاوت باشن....اینجا...توی سرزمینی که درصد بی دین هاش اینقد بالاست یه نفر بچه اش رو از جهنم بترسونه.....

۲. خیلی وقت بود از مردای غریبه نترسیده بودم....امروز که یه مرد سبزه ی ریش دار وسط بازار با نگاه سنگین برگشت و بعد از مکثی پرسید از اندونزی میای... چار ستون بدنم لرزید برای دقایقی....

۳. یک شنبه ها تنها روز مرخصی خدمتکاراست....خدمتکارا اغلب محجبه و از کشورهای مسلمون هستن.....همیشه سعی میکنم از نوع پوششم معلوم باشه که من خدمتکار نیستم... شاید ادم بدی هستم که این کارو میکنم....اما دلم نمیخواد کسی پیش فرضی راجع به من و خانواده و کشورم داشته باشه....

۴. رنگ زدن گفتن دوستم دارن....لبخند زدن برام توی اسکایپ..... واقعا شک کرده بودم....شکی دردناک و سرد و سخت....
نمیدونم اونایی که خانواده ندارن منبع انرژیشون برای ادامه دادن کجای دنیاست؟ خورشید زندگیشون کیه؟

تفکری در سپیده دم....

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۲۵ ب.ظ

داشتیم حرف میزدیم....

یه لحظه سرش رو اورد بالا گفت میدونستی خیلی زیبا و باهوشی؟

گفتم هیچ کی به این صراحت نگفته بود...

گفت خوب من خیلی صریح بیان میکنم...اصولا ادما فکراشونو صریح نمیگن....

میخواستم بگم من زیبای باهوش کم رنگم....

من برای همه اونایی که برام مهمن کم رنگم....عادت دارن به رفتن و نبودن و ندیدنم...البته اگر بودنم براشون مهم باشه...

برای همه اونایی که برام مهم نیستن یا از سر خاطرات قدیمیشون دلتنگ میشن پر رنگم....دلتنگی های الکی....توجهای الکی....

چه قد دلم برای دنی تنگ شده....انگار هیچ کس به زلالی و همراهی اون تو دنیای من نیست....


شب....

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۰۶ ب.ظ

دانشگاه شلوغه...خیلی....

جشن فارغ التحصیلیه و این خارجیا انگار بچشون تخم دو زرده گذاشته مدرک کارشناسی گرفته.....دانشگاه در معدنی از گل و عکاس و دوربین و عروسک مدفون شده.....

میرم یه برنج ۵ کیلویی میخرم و میام خوابگاه....دلم ارامش و سکوت میخواد....

املت برای شام....

قیمه برای فردا....

جاروی کف اتاق و گرد گیری ها....

تمیز کردن صفحه لپ تاپ و جدا کردن چسبای روی اسکرینش بعد از دو سال از خریدنش....

حموم تمیز اساسی و شستن جورابا...

فکر کردن به این که کاش میشد خیلی سبک تر و ازاد تر و بی هدف تر زندگی کرد....

و بعد سرزمین فراموشی ها.....




لهستان من.....

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۳۵ ب.ظ

یکی یه روز نوشت "چشمانت ارتش هیتلر بود و دل من لهستان بی دفاع..."

اما حقیقت اینه که شاید مسیله قدرتِ هیتلریِ اون ارتش نباشه.....

شاید همه ی مشکل از بی دفاعی و خلع سلاحی لهستان بی دفاع باشه.....

شاید اصلا لهستان خودش جنگ داخلی داره....

شاید برای فتح کردنش نیازی به ارتش هیتلر هم نباشه....

لهستان شرمنده است...لهستان به خودش میبازه نه به هیچ ارتش دیگه ای....


کاش...

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۳۰ ب.ظ

کاش زمان توی گرمای روشن پشت این پرده ی سبز...توی این شب آروم....متوقف میشد...

که تمیز و پاک و اراسته نشسته ام به کنج گرمی و به تو فکر میکنم....

تویی که نزدیکی و عزیزی...تویی که سخته دوست نداشتنت....

وقتی با خانواده ام حرف زدم و شنیدم که سر خوردن انارای سرخ گفتن جات خالیه....که منم گفتم سه تا انار خریدم ۱۰ هزار تومن....با ۴ تا نارنگی....از بازار روز.....