طرحی از یک زندگی...

۱۱ مطلب با موضوع «گذشته های دور....» ثبت شده است

زرد و نیلی وبنفش  

سبز و آبی و کبود! 

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،  

 

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

بهترین سرود! 

 

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبکتر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو - که رسته در کنار هم -

زرد ونیلی وبنفش

سبز و آبی و کبود. 

 

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها وعطرها،

بهترین هرچه بود و هرچه هست،

بهترین هرچه هست و بود!                                           

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام. 

 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه ، راه

در هوا، زمین،درخت،سبزه،آب،

در خطوط در هم کتاب،

در دیار نیلگون خواب!   

 

 

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو. بهترین امید زیستن! 

 

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطر های سبز و آبی و کبود،

نغمه های نا شنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها!   

 

 

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها!  

 


خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب! 

 

 

نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است

من تو را به خلوت خدایی خیال خود:

«بهترین بهترین من» خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!!

        

 "فریدون مشیری"

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش....

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ق.ظ

وقتی نوجوون بودیم با خواهرم رفتیم دو تا دفتر خاطرات قشنگ خریدیم....خیلی قشنگ....البته این ایده های قشنگ همیشه مال خواهرم بود و منم پشت سرش راه میفتادم به تقلید شاید....

همون تابستون هم خواهرم از کتابخونه عمومی شهر کتاب شهریار و فریدون مشیری گرفته بود...منم کتابای محمدعلی جمالزاده و جلال ال احمد رو....

اون تابستون تا توانی در دستم بود شعر شهریار و فریدون خوندم و توی دفترم نوشتم....هم تمرین ادبیات بود و هم تمرین خط....

این شعرو صد ها بار خوندم شاید.....صدها بار وقتی که توی تپه های سر سبز روستای اجدادی توی خلوت خودم روی اون تخته سنگ بزرگ مینشستم....وقتی باد میومد و توی چمن دراز میکشیدم....وقتی کنار بوته های نسترن وحشی مست میشدم از بوی نسیمی که بوی گون و درمنه با خودش به ارمغان میاورد تا روح آدمی رو خلع سلاح کنه تماما.....


همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
رو...
ی این آبی آرام بلند
...که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

پ.ن. اینم قشنگه....و جدید...

من ضربه میخورم ولى حقمه شکسته هامو نمیخواد جم کنى ! جورى تعصب داشتم روى تو باور نمیکردم حراجم کنى ...

نقطه ی پر رنگ....

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۶ ب.ظ

وقتی بچه بودم...همیشه هر مهمونی و تو هر جمعی که میرفتیم مامانم زیر گوشم میگفت خوب سلام کن...گرم و طولانی احوالپرسی کن....نکنه یه بار بگن دخترشون مهربون و بامعرفت نیست....

و هر بار بلا استثناء من از خجالت شست پام میرفت توی چشمم و وقت برگشتن مادرم هزار بار میگفت تو چرا با مردم سرد برخورد میکنی...خانوم فلانی گفته تو مغروری...بهمانی گفته فلانی به پای کمالات خواهر بزرگش نمیرسه....بهمانی گفته دختر خاله هات خیلی مردم دار ترن....

حالا من اونقدر دور شدم که هیچ کدوم ازون ادما توی زندگیم نیستن....

پارسال به مادرم گفتم هر وقت بخوام ازدواج بکنم توی شهر خودمون مراسم نمیگیرم چون اینجا کسی نیست که برام مهم باشه و بخوام دعوتش کنم.....مادرم گفت این چه حرفیه دخترم؟

اما هنوز همیشه...توی هر جمعی...یه حسی از ناخوداگاه من میگه....نکنه از دستت کسی ناراحت شه...نکنه بگن مغروره...نکنه دوستم نداشته باشن؟ نکنه نکنه نکنه.....

من بلد نیستم به بقیه کم اهمیت بدم....

آن روزها....

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۴۴ ق.ظ

طبق معمول عادت چند ساله ی اینجا، صبح وقت ورود به محل کار و درس، اول سیستم را روشن کرده و یک موسیقی ملایم طور را از یوتیوب اجرا کرده و مینشینم سر کارهای مربوطه....

موسیقی کمک میکنه که احساسات و فکرم را در راستای مورد نظر خودم هدایت کنم و نذارم فکرم به هر جایی سرک بکشه و پرت بشه...

امروز یوتیوب ناگاه وارد مسیر موسیقی های قدیمی خانوم هایده شده...

تابستونایی که عادت کرده بودیم بریم یه روستایی حوالی شهر بافت...

کنار یه جوی پر از اب زیر درختای گردوی کهن سال...نزدیک چادرای عشایرا زیر انداز مینداختیم....

خاله هنوز بچه نداشت و ما دو خانواده خیلی با هم مچ بودیم...منظم بودن و کاردانی شوهرخاله با وسواس های پدر جانِ من هم خوانی زیادی داشت و سفرها را دلچسب میکرد برای هر دو گروه...

زیر درختهای گردو...وسط چمنزارهای بلند...کنار نهرهای پر ابی که توی گلهای پونه غرق شده بودند راه میرفتیم و صدای هایده به گوشمان میرسید....

زیر سایه ی درختها بعد از خوردن نهار ولو میشدیم و نور ملایم خورشید از لای برگهای گردوهای سر به فلک کشیده سو سو میزد...

بوی چوب گردو...بوی پونه...بوی میوه های رسیده و نرسیده....

شب را میرفتیم تا برسیم به یک زیارت کوچک و اینه کاری شده در روستایی کوچک....شبهایی که توی چادر مسافرتی زیر درخت های کنار زیارت به صبح میرساندیم و کمی ترس امیخته با هیجان و خیال زیر نور چراغهای بلند اطراف زیارت....وقتی با چادرهای گلدار توی زیارت نماز میخواندیم و سرمان را به ضریح کوچک دور افتاده میچسباندیم و چشم هایمان را میبستیم و میرفتیم تا دور دست های آرزو....تا رسیدن به گرمی و مهربانی و سخاوتِ بی بدیلِ تو....

وای که برای من در رویا بافی هیچ چیزی محال نبود....

وای که توی قلب و ذهنم هر لحظه صد آرزوی اتشین جوانه میزد...

حتی اخرین سالهای سفرهای ازین دست...

یک بار میانه ی راه وسط دشت های فراخ با بوته های پراکنده ی درمنه ی وحشی منتظر مانده بودیم تا همسفرانی به ما بپیوندند....خورشید در حال غروب بود...باد سردی میوزدی و از دور دستها بوی پونه و اتش و گله را برای ما به ارغوان می اورد....


بعدها...بعدها که دیگر نبودم....بعدها به یاد آن غروب بسیار چشم دوختم به دو دستهای تپه و دشتها...اما چیزی در درون من بود که دیگر نبود....بعدها منطق و حساب و کتابِ دو دو تا چهار تای یک دخترک دنیا دیده نمیگذاشت بوی پونه و آتش، ارزویی را در قلب من روشن کند...

بعدها....وقار و منطق و واقع بینیِ جوانی، جایِ خیال هایِ رنگی رنگیِ نوجوانی را گرفت....

تماشاچی...

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۰۸ ب.ظ

چند وقت پیش فیلم مهتاب رو دیدم...یا همون moonlight....

قصه ی این که زندگی چه طور میگذره به یه بچه آدم از کوچیکی تا مرد عضلانی و قوی و شاید تکیه گاه شدن....

کی خبر داره تو لحظه هاش چی گذشته؟

حتی خودش هم نمیدونه....خودش هم نمیفهمه...خودش هم یادش میره....

دنیای ما که مثل یه فیلم اسکاری فیلمبردار قهار و کارگردان و تهیه کننده نداره....

به ما گفتن یه نفر هست که ما رو میبینه...شایدم فیلم نامه رو اون نوشته...شاید کارگردان هم باشه...اما هیچ کس دقیق نمیدونه....

چند روز پیش یکی توی متن یه حرفی گفت "مثلا تو رُک هستی و البته این خوبه"...

چه جالب...پس خمیر مایه ی من در حد رک بودن سرشته شده تاکنون....شایدم ژنتیک خودشو نشون داده....

بچه که بودم یه دختر لاغر نحیفی بودم که گاهی میشنیدم از بقیه که وقت دنیا اومدنم کسی خوشحال نشده....چون دختر دوم بودم...بعد از سِقط شدن یه پسر...میدونستم برای تولد بچه ی بعد از من که پسر بوده پدربزرگم هدیه داده بوده...

حاصل ازدواج یه دختر عمو و پسر عمو که مادر جفتشون برای هم چشم و ابرو میومدن و نوه های دیگه رو از بچه های این دو تا بیشتر دوست داشتن که بگن "نیستی در حدم" و ...

خواهرم خیلی مستقل بود و من خیلی خجالتی و دنبال تکیه گاه....خواهرم خیلی وقتا به مامانم میگفت بگو هر جا من میرم این نیاد دنبالم....به شرطی فلان کارو میکنم که این نیاد دنبالم....من با بچه های همسایه ها عروسک بازی میکردم دعوا میکردم گاهی حرفای زشت یاد میگرفتم قصه های بد میشنیدم و خواهرم تنها با دو سال اختلاف سن, مثل یک دختر بالغ جدا از دنیای بچه ها بود....

مامانم همیشه در حال مقایسه ی ما با بقیه و ما با همدیگه بود....همون طوری که میگفت مثل دخترخاله تون زرنگ باشید .... همون طورم هی به من میگفت که مثل خواهرت باش...یادمه من ده سالم بود....تو عقد داییم با برف شادی شیطنت میکردیم و میخندیدیم با هم بازیهام.... بعد از مراسم مامانم به من گفت همه گفتن هر چی دختر بززرگتون فهمیده و بزرگه دختر کوچیکتون نسنجیده و سر به هواست....

سر به زیر شدم....سر به زیر شدم...سر به زیر شدم....اونقدر که یه بار مامانم گفت همه میگن چه قد دختر کوچیکه شون ساکت و مغرور و سرده....من بزرگ شدم....من پوسته ی دور خودمو شکستم با همین تقلاهای حاصل از درد....


پ.ن. من اینجا مینویسم که ذهنم اروم و خالی بشه....وگرنه زندگی فقط همین یه تصویر نیست....همین زندگی و همین آدمها چه لطف ها و کمک ها و بزرگیها که در حق من نکردن....این فقط یه خاطره بود.....