طرحی از یک زندگی...

۹ مطلب با موضوع «گذشته های دور....» ثبت شده است

نقطه ی پر رنگ....

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۶ ب.ظ

وقتی بچه بودم...همیشه هر مهمونی و تو هر جمعی که میرفتیم مامانم زیر گوشم میگفت خوب سلام کن...گرم و طولانی احوالپرسی کن....نکنه یه بار بگن دخترشون مهربون و بامعرفت نیست....

و هر بار بلا استثناء من از خجالت شست پام میرفت توی چشمم و وقت برگشتن مادرم هزار بار میگفت تو چرا با مردم سرد برخورد میکنی...خانوم فلانی گفته تو مغروری...بهمانی گفته فلانی به پای کمالات خواهر بزرگش نمیرسه....بهمانی گفته دختر خاله هات خیلی مردم دار ترن....

حالا من اونقدر دور شدم که هیچ کدوم ازون ادما توی زندگیم نیستن....

پارسال به مادرم گفتم هر وقت بخوام ازدواج بکنم توی شهر خودمون مراسم نمیگیرم چون اینجا کسی نیست که برام مهم باشه و بخوام دعوتش کنم.....مادرم گفت این چه حرفیه دخترم؟

اما هنوز همیشه...توی هر جمعی...یه حسی از ناخوداگاه من میگه....نکنه از دستت کسی ناراحت شه...نکنه بگن مغروره...نکنه دوستم نداشته باشن؟ نکنه نکنه نکنه.....

من بلد نیستم به بقیه کم اهمیت بدم....

آن روزها....

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۴۴ ق.ظ

طبق معمول عادت چند ساله ی اینجا، صبح وقت ورود به محل کار و درس، اول سیستم را روشن کرده و یک موسیقی ملایم طور را از یوتیوب اجرا کرده و مینشینم سر کارهای مربوطه....

موسیقی کمک میکنه که احساسات و فکرم را در راستای مورد نظر خودم هدایت کنم و نذارم فکرم به هر جایی سرک بکشه و پرت بشه...

امروز یوتیوب ناگاه وارد مسیر موسیقی های قدیمی خانوم هایده شده...

تابستونایی که عادت کرده بودیم بریم یه روستایی حوالی شهر بافت...

کنار یه جوی پر از اب زیر درختای گردوی کهن سال...نزدیک چادرای عشایرا زیر انداز مینداختیم....

خاله هنوز بچه نداشت و ما دو خانواده خیلی با هم مچ بودیم...منظم بودن و کاردانی شوهرخاله با وسواس های پدر جانِ من هم خوانی زیادی داشت و سفرها را دلچسب میکرد برای هر دو گروه...

زیر درختهای گردو...وسط چمنزارهای بلند...کنار نهرهای پر ابی که توی گلهای پونه غرق شده بودند راه میرفتیم و صدای هایده به گوشمان میرسید....

زیر سایه ی درختها بعد از خوردن نهار ولو میشدیم و نور ملایم خورشید از لای برگهای گردوهای سر به فلک کشیده سو سو میزد...

بوی چوب گردو...بوی پونه...بوی میوه های رسیده و نرسیده....

شب را میرفتیم تا برسیم به یک زیارت کوچک و اینه کاری شده در روستایی کوچک....شبهایی که توی چادر مسافرتی زیر درخت های کنار زیارت به صبح میرساندیم و کمی ترس امیخته با هیجان و خیال زیر نور چراغهای بلند اطراف زیارت....وقتی با چادرهای گلدار توی زیارت نماز میخواندیم و سرمان را به ضریح کوچک دور افتاده میچسباندیم و چشم هایمان را میبستیم و میرفتیم تا دور دست های آرزو....تا رسیدن به گرمی و مهربانی و سخاوتِ بی بدیلِ تو....

وای که برای من در رویا بافی هیچ چیزی محال نبود....

وای که توی قلب و ذهنم هر لحظه صد آرزوی اتشین جوانه میزد...

حتی اخرین سالهای سفرهای ازین دست...

یک بار میانه ی راه وسط دشت های فراخ با بوته های پراکنده ی درمنه ی وحشی منتظر مانده بودیم تا همسفرانی به ما بپیوندند....خورشید در حال غروب بود...باد سردی میوزدی و از دور دستها بوی پونه و اتش و گله را برای ما به ارغوان می اورد....


بعدها...بعدها که دیگر نبودم....بعدها به یاد آن غروب بسیار چشم دوختم به دو دستهای تپه و دشتها...اما چیزی در درون من بود که دیگر نبود....بعدها منطق و حساب و کتابِ دو دو تا چهار تای یک دخترک دنیا دیده نمیگذاشت بوی پونه و آتش، ارزویی را در قلب من روشن کند...

بعدها....وقار و منطق و واقع بینیِ جوانی، جایِ خیال هایِ رنگی رنگیِ نوجوانی را گرفت....

تماشاچی...

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۰۸ ب.ظ

چند وقت پیش فیلم مهتاب رو دیدم...یا همون moonlight....

قصه ی این که زندگی چه طور میگذره به یه بچه آدم از کوچیکی تا مرد عضلانی و قوی و شاید تکیه گاه شدن....

کی خبر داره تو لحظه هاش چی گذشته؟

حتی خودش هم نمیدونه....خودش هم نمیفهمه...خودش هم یادش میره....

دنیای ما که مثل یه فیلم اسکاری فیلمبردار قهار و کارگردان و تهیه کننده نداره....

به ما گفتن یه نفر هست که ما رو میبینه...شایدم فیلم نامه رو اون نوشته...شاید کارگردان هم باشه...اما هیچ کس دقیق نمیدونه....

چند روز پیش یکی توی متن یه حرفی گفت "مثلا تو رُک هستی و البته این خوبه"...

چه جالب...پس خمیر مایه ی من در حد رک بودن سرشته شده تاکنون....شایدم ژنتیک خودشو نشون داده....

بچه که بودم یه دختر لاغر نحیفی بودم که گاهی میشنیدم از بقیه که وقت دنیا اومدنم کسی خوشحال نشده....چون دختر دوم بودم...بعد از سِقط شدن یه پسر...میدونستم برای تولد بچه ی بعد از من که پسر بوده پدربزرگم هدیه داده بوده...

حاصل ازدواج یه دختر عمو و پسر عمو که مادر جفتشون برای هم چشم و ابرو میومدن و نوه های دیگه رو از بچه های این دو تا بیشتر دوست داشتن که بگن "نیستی در حدم" و ...

خواهرم خیلی مستقل بود و من خیلی خجالتی و دنبال تکیه گاه....خواهرم خیلی وقتا به مامانم میگفت بگو هر جا من میرم این نیاد دنبالم....به شرطی فلان کارو میکنم که این نیاد دنبالم....من با بچه های همسایه ها عروسک بازی میکردم دعوا میکردم گاهی حرفای زشت یاد میگرفتم قصه های بد میشنیدم و خواهرم تنها با دو سال اختلاف سن, مثل یک دختر بالغ جدا از دنیای بچه ها بود....

مامانم همیشه در حال مقایسه ی ما با بقیه و ما با همدیگه بود....همون طوری که میگفت مثل دخترخاله تون زرنگ باشید .... همون طورم هی به من میگفت که مثل خواهرت باش...یادمه من ده سالم بود....تو عقد داییم با برف شادی شیطنت میکردیم و میخندیدیم با هم بازیهام.... بعد از مراسم مامانم به من گفت همه گفتن هر چی دختر بززرگتون فهمیده و بزرگه دختر کوچیکتون نسنجیده و سر به هواست....

سر به زیر شدم....سر به زیر شدم...سر به زیر شدم....اونقدر که یه بار مامانم گفت همه میگن چه قد دختر کوچیکه شون ساکت و مغرور و سرده....من بزرگ شدم....من پوسته ی دور خودمو شکستم با همین تقلاهای حاصل از درد....


پ.ن. من اینجا مینویسم که ذهنم اروم و خالی بشه....وگرنه زندگی فقط همین یه تصویر نیست....همین زندگی و همین آدمها چه لطف ها و کمک ها و بزرگیها که در حق من نکردن....این فقط یه خاطره بود.....

تو دیگر نیستی...

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ق.ظ

یه جوک خیلی بامزه فرستاده بود...

نوشته بود به یه پیرزن کرمونی میگن 10 تا جوجه داریم....اگه روباره بیاد یکیشونو بخوره حالا چند تا جوجه دارین؟

پیرزنه میگه "اوه....ای دیه لَمَک شده، تا ریشه شونو نکشه ول نمیکنه"

لمک شدن یعنی راهش رو یاد گرفتن و عادت کردن و ....

خیلی خندیده بودم...با تصور اینکه خودش هم چه قدر به این پیام خندیده بیشتر خندم میگرفت....خانوادگی با نمک و طناز و اهل خندیدن بودن...

اون زمان اس ام اس های بانمک رو نگه میداشتم که اگر لازم شد برای کس دیگه ای بفرستم....

پیامش مونده بود تو گوشی....

بعدا که رفته بود تو کما و زمین گیر شده بود...هنوزم پیام رو داشتم....مخصوصا نگهش داشته بودم که ببینم بین اون پیام و پیامای بعد از سلامتیش چه قدر زمان میگذره....

بعدا یه هو ملت رفته بودن تو کار گوشی لمسی و دیتا و واتساپ و وایبر و ....

گوشی قبلیو داده بودم به خانواده و گوشی نو خریده بودم....

بعدا شنیده بودم که گوشی قبلی افتاده تو اب و سوخته.....

بعدا دیگه دیدارمون افتاده بود به قیامت....

زمان بین اون پیام و پیام بعدی از حد شمردن گذشته بود...


حالا خیلی وقتا باورم نمیشه اون عصر گوشی های لمسی و دیتا و تلگرام رو ندید...

اون نیست که هی پیام بده بگه بگو زندگی اونجا چه شکلیه....

دخترخاله های دیگه اهل دوستی و رفاقت نیستن...

یا شوهراشون غیرتی طورن و خوششون نمیاد زنشون تو گوشی بچرخه....


پ.ن. من نمیدانستم معنی هرگز را...

تو چرا باز نگشتی دیگر؟

نترس ننه....خبری نیست....

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۵۹ ب.ظ

چند وقته حیاط دانشگاه دو تا سگ ولگرد داره....

شبا صداشون همه جا رو بر میداره....

انگار اون شب بچگی که نمیدونم چرا من مونده بودم خونه پدربزرگم....

من و مادربزرگم رخت خوابمون رو وسط هال پهن کردیم...مادربزرگم منو تو بغل گرفته بود که غریبی نکنم دلم تنگ بشه....

سگ از تو باغ اومده بود دم در خونه و کلی سر و صدا....

میترسیدم....خیلی میترسیدم....چسبیده بودم به بی بی.....

گفت نترس....کاری نداره ننه...برای خودش داره سر و صدا میکنه....خبری نیست....امنه همه چی....

گم میشم توی دل زمان....

وقتی که دیگه نه بی بی هست...نه اون خونه...نه اون رخت خواب و فرش زرد وسط هال....نه اون باغ....