طرحی از یک زندگی...

۳ مطلب با موضوع «گذشته های دور....» ثبت شده است

خاطره...

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۳ ب.ظ

هنوز تو دورانی بودیم که ادما ساده و قانع بودن...

بابا که پوشالای کولر رو عوض میکرد و ظهرا با گیلاس و زردالوهای لپ گلی از در میومد...میفهمیدیم فصل رهایی و شب سریال دیدن شروع شده...

دخترخاله نسرین نوه ی بزرگ خانواده مادری بود...زیبا و موجه و تحصیل کرده...کارمند بانک مرکزی شهر...دخترخاله نسرین خیلی ساده بود...با ارزوهای دور و دراز و خیالای بی پایان... من اون روزا میدونستم دلش میخواد که اون مشتری شیک و تحصیل کرده ی بانکشون که رئیس یکی از اداره های شهر بود بیاد خواستگاریش...

دخترخاله نسرین بچه ها رو ادم حساب میکرد و مثل ادم بزرگا باهاشون حرف میزد...یه شب اروم تابستون که تو اشپزخونه داشتیم لوبیا سبز خورد میکردیم بهم گفت الهام تو دوست داری با چه جور مردی ازدواج کنی؟ تو اون دوران...برای من تازه به بلوغ رسیده ی شاگرد اول...حتی فکر کردن به ازدواج و عشق هم حس گناه کار بودن داشت....با شرم و خجالت و اروم گفتم مهربون و خوش تیپ و قد بلند باشه...مثل علی قربانزاده مثلا...

اخه همون شبا تلویزیون داشت یه سریالی به اسم جوانی پخش میکرد که ماجرای زندگی چند تا پسر دانشجوی شیک و مرتب بود که یکیشون علی قربانزاده بود...

دخترخاله نسرین گفت از خدا میخوام یه مهربون خوش تیپ مثل رویاهات نصیبت کنه...

حالا سالها گذشته...روزگار عوض شده...

دخترخاله نسرین تو اسمون پیش ستاره هاست...

من اینجا در شرقی ترین نقطه ی زمین توی تاریکی اتاق کوچیکم دارم دور همی میبینم که مهمونش علی قربانزاده است با 40 سال سن و موهای جو گندمی...

من فکر میکنم که اخر قصه ی زندگی من چه جوری میشه؟ قصه ی من چه رنگیه؟ رنگ اختیار یا رنگ جبر؟

کم عمق...

دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۵۵ ب.ظ

یه چیزی جا مونده ازش که یه هو...یه وقتی که فکرش رو نمیکنی...یادت میاد...

خنده دار...جدی...تلخ...مضحک...الکی...مهم...

اسون شروع میکنی و نمیدونی چه سخته...

درمنه ی کوهی...

چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۴۰ ب.ظ

کوه های روستای کودکی من پر بودن از گیاه های دارویی....

یادمه اخر شهریور که میخواستیم کم کم بار و بنه رو جمع کنیم برگردیم شهر, مامانم ما رو میفرستاد که بریم از لب جوهای اب و چشمه های پونه ی وحشی بچینیم برای روی ماست و .... و از کوه هم باید کلی بومادرون و درمنه و الاله و اویشن و چیزای دیگه میبریدیم...

درمنه بیشتر از همه پیدا میشد و الاله کمتر از همه....بوی درمنه با وزش نسیم توی فضای اروم غروبای روستا پخش میشد...

این بار که میومدم, مامانم تو یه پلاستیک درمنه ریخت و گفت هر وقت معده ات درد گرفت ازینا بخور....من نمیتونم پودر درمنه بخورم...برای همین میجوشونم و ابش رو میخورم.....

حالا امشب بوی درمنه پیچیده توی اتاق و من نشستم روی همون تپه های ساکت و رازآلود غروبای روستا.....

همون تپه هایی که اولین بار وقتی حس کردم توی دلم یه حس عجیبی دارم...رفتم و چندین ساعت توی سکوت عصرش نشستم و ترانه های داریوش رو یکی بعد از دیگری شنیدم و گریه کردم و شکستم.....

چه روزهایی رو گذروندیم.....