طرحی از یک زندگی...

۱۴ مطلب با موضوع «گذشته های دور....» ثبت شده است

ذره ذره...

شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۱۱ ب.ظ

۱۲سالم بود...رفته بودیم روستای اجدادی که دمی از گرمای شرجی مرداد شهر راحت بشیم....داشتیم کنار چشمه ی پای کوه راه میرفتیم...گفتم مامان...گفت جانم...گفتم ته ته دل من هنوز یه حس بچگی مونده....دلم یه عروسک میخواد....گفت یادت باشه وقتی برگشتیم خونه بریم بازار با هم....رفتیم و بهترین عروسک بهترین عروسک فروشی شهرو برام خرید....اونقدر بغلش کردم تا یادم رفت دوست داشتنی ترین عروسکم وقت ۵ سالگی تو عروسی عمو کوچیکه گم شده بود....

13 سالم بود...هر هفته باید برای درس حرفه و فن یه چیزی درست میکردیم...یه هفته انواع دکمه دوزی...یه هفته دوخت پیش بند بچه..یه هفته دوخت پیش بند اشپزی...یه هفته کلی بافتنی جور واجور...بهم میگفت بذار اخر شب تو آرامش با هم پیش بندو میدوزیم....بهم کمک میکرد روبان خوشگل پیدا کنم برای خیاطیا...برام پارچه میخرید...با شوق و ذوق جلوی پیش بندا جیب میدوختم...

۱۴ سالم بود....داشتم براش قصه ی شیطنتای سن بلوغ هم کلاسیامو میگفتم....بهم گفت اگه میخوای از خودت و زندگیت مراقبت کنی هیچ وقت تو راه مدرسه تو چشم هیچ کسی نگاه نکن و نذار کسی به چشمات خیره بشه....

۱۶ سالم بود...هر روز ساعت ۳ خسته و گرسنه از مدرسه میرسیدم خونه....خودش میومد درو باز میکرد....همون دم در بغلم میکرد...میگفت دختر کوچولوی خودم برگشته از مدرسه....همه خستگی عالم میرفت از جونم.....

۲۲ سالم بود...پر بودم از غم و استرس و سختی...بهم گفت یادت باشه روزی که زحمتا نتیجه میدن باید ته قلبت هنوز توانی برای شادی و لذت بردن داشته باشی....کاری نکن اونقدر رنجور بشی که روزی که به هدفت میرسی نتونی از داشتنش لذت ببری....

23 سالم بود...خسته از غربت تابستون خوابگاه برگشته بودم خونه....ماه رمضون بود...عصرا تا آش رشته جا بیفته قبل افطار میرفتیم خیابون بالایی خونه مون که خیابون بچگی مادرم بود...تو کوچه باغها راه میرفتیم و مامانم سرنوشت تک تک زن و شوهرای اون خونه و بچه هاشونو بهم میگفت و من غرق میشدم توی خیال و مشامم پر بود از بوی پرتقال و لیمو و گلهای پیچک کوچه باغها و شهریور....اخر شبا مینشستیم با هم سریال میدیدیم و غرق میشدیم توی آرامش خونه....

۲۵ سالم بود....مونده بود برم یا نه...زنگ زدم خونه...گفتم خیلی میترسم....گفت آب هم از یه جا موندن میگنده چه برسه به آدم...تا میتونی برو و ببین....تا وقت هست برو...

26 سالم بود که شنیدم بابام گفته کاش الهام پسر بود که خیالم راحت بود هر جا که میره....مادرم گفت هر کس چیزی رو که به دست میاره یعنی لیاقت و تواناییشو داره...ما نباید سر راه بچه مون وایستیم....

بزرگ شده بودم و زیادی مستقل...هر وقت سالی یک بار برمیگشتم خونه شبم تو بغلش میخوابیدم...دستم رو میگرفت توی دستش و میگفت دختر کوچولوی من اومده...دختر ناز مامان اومده....خدا قسمتم کنه خوشبختیتو ببینم عزیزم....


پ.ن. این پست رو نوشتم که یادم باشه چند تا ادم هستن تو زندگی من که جمله های ریزی گفتن که تمام زندگی من رو شاید جهت داده...چند تا آدم که من مدیونشونم بدجور...دو سه تا که نسبت خونی باهاشون دارم و دو سه تا که سرنوشت من رو باهاشون اشنا کرده....



این روزها...

يكشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۱۴ ب.ظ
از صبح که پاشدم....نه یعنی در واقع از نزدیک ظهر که پا شدم سرم درد میکنه....
ازون دردا که رگا دل دل میزنن و چشماتانگار شل شدن و دارن از حدقه میفتن بیرون....
دو تا قرص خوردم و خوابیدم و هنوزم حالم بده....
زدم بیرون و توی راه که یه گل پیچک کوچولو دیدم به خودم گفتم الهام یادت نره که الان شهریوره...
شهریور...شهریور...شهریور....
انارای قرمزی که مامان میخرید و مینشستیم صبح و عصر پای تلویزیون توی مهمونخونه ی قدیمی دور هم میخوردیم....
لیموترشایی که مامان میخرید و با اب میوه گیر میذاشت جلوی من و میگفت همینجا که پای تلویزیون نشستی یه کاری هم بکن....بوی لیموترش همه ی خونه رو برمیداشت....
رطب و لیمو ترشهایی که با دستای خودمون میچیدیم....
هندونه و خربزه های خودروی توی باغچه که حاصل هسته هندوانه هایی بود که تیو تابستون ریخته بودیم توی باغچه اما افتاب امون نداده بود که دربیان....
گرمایی که سرسختیشو از دست داده بود و چپ و راست میدیدی بوته های خار و پیچک و علف از هر سوراخ سمبه ای سر زدن بیرون و بوشون قاتی گرمای ملایم هوا پخش میشد همه جا....
علف هرزه های دوست داشتنی توی باغچه و صدای جیرجیرکا که کل تابستون خسته و عطش زده خاموش شده بودن....
مردمی که عصرا میتونستن زودتر از خونه بزنن بیرون و بچه هایی که از اخرین روزای تابستون نهایت لذت رو میبردن....
فکر کردن به انتخاب بین روش سنتی کادو و پلاستیک و منگنه یا چسب زدن کتابا؟

کاش کنار همه چیزایی که بهمون گفتن...میگفتن که خیلی خوشبخت بودیم....یه نوع خاصی از خوشبختی....
همه بچه های کوچه و محله تقریبا هم سن بودن....کل مسئولیتمون درس خوندن برای روز بعد بود و با اومدن تابستون تموم میشد....بدون اینکه نیازی باشه یه برنامه ریزی جدیدو شروع کنیم....همش برنامه های کوتاه مدت...دوستیهای ساده....روابط اجتماعی ساده....زندگیهای ساده.....بچه ها تو کوچه بازی میکردن...مادرا تلویزیون میدیدن و سریالها رو دنبال میکردن....پدرا یه پول معمولی در میاوردن و یه زندگی معمولی رو جلو میبردن....
نه زیاد لباس میخریدیم....نه زیاد اسباب بازی میخریدیم...نه زیاد وسیله های خونه عوض میشد....همه چیز ثابت بود تقریبا....ته ته تنوع این بود که مامان ازون پارچه توری ها بندازه کف همه طاقچه ها و ما حس کنیم چه قدر شیک و لاکچری هستیم....
اصلا نیازی به تغییر هم نبود...ما خیلی سرمون گرم بود....بچه های سر تا ته کوچه که از صبح تا شب تو کوچه داشتن خاله بزخاله و ...بازی میکردن....اینقدر بدو بدو داشتیم که نیازی به اسباب بازی نداشتیم...یادمه یه بار یه سنگو رنگ کردیم که بشه شکل عروس توی خاله بازیمون...اسمشم گذاشته بودیم اتوسا! فک میکردیم چه اسم با کلاسی براش گذاشتیم....
مامان و زنهای همسایه هم که سرشون به دور هم جمع شدنهای عصرونه گرم بود....مثلا همه جمع میشدن توی حیاط ما و فالودی کرمونی درست میکردن...بعد صدا میزدن بچه ها رو و یه گله بچه میومدن تو حیاط که شربتو بزنن و برن دوباره پی بازی.....
کل اسباب بازی پسرا هم تیله بود.....ساعتها و ساعتها در خونه همسایه بازی میکردن...
دیگه اون همسایه پولداره که پسرشم از بقیه پسرا بزرگتر بود ته کلاسش این بود که جای توپ پلاستیکی برای پسرش توپ فوتبال واقعی خریده بود....
توی تمام سالهای بچگی تا حدود دبیرستان من همه چیز خونه ثابت بود....اصلا رسم نبود زیادی خرید مرید کردن...
بابا از ماشینای دستفروش گاهی میوه میخرید...گاهی ماهی میخرید....مامان منو مینشوند توی حیاط میگفت ماهیا رو همینجا پاک کن....نیاری تو اشپزخونه که بوش همه جا رو برمیداره....منم که عاشق این کارا....پولکا رو میتراشیدم و اشغالای تو شکم ماهیا رو خالی میکردم...مثل دسته گل میبردم ماهیا رو توی خونه....

حالا ولی اوضاع فرق کرده....هر چی میخوای بخری بحث سر قیمتشه....حتی همون ماهیا....دیگه ماشین دستفروشا نمیان ماهی بفروشن....
حالا هر کار میخوای بکنی بحث سر این که مردم چی فکر میکنن....اخه دیگه زندگی همه مردم شبیه هم نیست.....همه دارن به هر زوری شده صاحب ماشین و خونه های بیشتر میشن...کسی هم نمیدونه طرف پشت صحنه چه خون دلی خورده یا نخورده....همه فقط میگن بقی از کجا در میارن اینقدر پولدارن؟ چرا من نداشته باشم؟
دیگه زندگیا مثل هم نیست....

یارِ بی زبان...

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۳۲ ب.ظ
وبلاگ فیش منو به یه چالش دعوت کرده (لینک) و من میخوام خاطرات کتابخوانیم رو اینجا بنویسم....
اولین کتاب زندگیمو مامانم خریده بود..دبستانی بودم....تابستون توی روستا بودیم که مامانم برای من و خواهرم دو تا کتاب جیبی که تو هر کدوم چندین تا قصه ی تخیلی مانند بود خریده بود....مینشستم توی باغ روی علف هرزای کف باغ زیر درختا...همونجا که مرز بین باغ ما و باغ پایینی بود کتاب میخوندم....همزمان هم توی دلم مقایسه میکردم که یعنی باز کتاب بهتره رو دادن به ابجی یا مال من بهتره؟

بعد رفتیم تو کار مجله روزهای زندگی و راه زندگی و خانواده سبز و .... تابستونا با دخترای کل روستا تبادل مجله داشتیم....هر کی میخرید میداد به بقیه و .... وقتی شانس میاوردیم که مجله جدید باشه و میتونستیم طالع بینی ماه رو هم توش بخونیم....ردیف عکس بچه کوچولوها که پدر مادرا میفرستادن مجله چاپ کنه...ردیف تبریک تولدا که اخرش باعث شد ما هم برای مجله خانواده نامه بدیم که برای دایی کوچیکه تبریک تولد چاپ کنن! البته ازین مجله ها چیز زیادی گمونم یاد نگرفتیم جز تخیلات فانتزی و عاشقانه ی دخترانه و اسب سفید و ...

بعد افتادیم توی رمان نوجوونیهای فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی که باز هم اتش زد به خرمن و روایاهای دخترانه و منطق بی منطق...این کتابا رو بیشتر از خاله کوچیکه میگرفتیم یا دخترا و فامیلای دیگه....
بعدا یه کتاب زمان شاهی پیدا کردیم که مال یه دختر نویسنده سال 1330 اینا بود که کم کم برگه هاش داشتن محو میشدن از بس قدمت داشت....دختر شیطون همسایه داده بود که بخونیمش....
بعدا تا نتیجه کنکور بیاد داشتم یه رمان امریکایی میخوندم و طبعا اطلاعاتم راجع به دنیای مردان و زنان و ... داشت زیاد میشد....اسم کتابه فک کنم این بود "من تلفنتو دارم"
همون سالای دبیرستان کلی کتاب در مورد خدایان یونان باستان و یه سری رمان چاپ زمان شاه و ... پیدا کرده بودم از تو کتابخونه عمومی شهر...یه سری کتابای جلال ال احمد و جمالزاده و ... هم...یادم نیست ازین کتابا درسی گرفتم یا نه اما یادمه نمیتونستم هضمشون کنم...هر کدوم رو که میخوندم بس چیزای عجیب و جدید راجع به دنیا داشت که میریختم به هم....دنیای من خیلی امنتر و فهمیدنی تر و کوچیکتر ازون کتابا بود....
همون موقع ها یه سری کتاب مسائل دینی و زندگینامه شهیدان و داستانهای قرانی هم خوندم که یه سریش از کتابخونه عموم اینا بود...
یعدا هم یه سری کتاب کلاسیک غربی مثل سه تفنگدار و ... از کتابخونه دخترخالم اینا برداشتیم خوندیم...
زندگینامه و نامه های سهراب سپهری رو هم از کتابای خونه خاله برداشتم و خوندم...
یه مدت هم زندگینامه شاعران و عارفا رو میخوندم که از همه بیشتر زندگینامه عطار نیشابوری چسبید...
یه مدت هم افتاده بودم تو خط داستانهای بزرگ علوی و غلامحسین ساعدی و ... که کلی دید در مورد زندگی قبل از انقلاب بهم میداد و شرایطی که قشر روشنفکر احساس میکردن....
بعدها من بودم و کتابخونه های خوابگاه و دانشگاه شریف و مضافا کتاب فروشهای انقلاب....
کتاب از شهید چمران...رومن گاری...میچ البوم...اناگاوالدا....اوشو....اندره ژید....گابریل گارسیا مارکز...جی سلینجر....یه سری کتابای روانشاناسی از ادمای مختلف...مادام بواری....کتابای پائولوکوئیلو هم از برکت علاقه ای که خواهر جان بهش داشت به دستم میرسید....کتابهای نادر ابراهیمی رو هم از نمایشگاه کتاب خریدم و وای که چه حالی میداد خوندنشون....کتاب شازده کوچولو و قلعه حیوانات رو که دوستم بهم معرفی کرد که بخونم....کتابای صادق هدایت رو هم خوندم تا حدی و چه قدر دید متفاوتی داشتن....کتابای جبران خلیل جبران که بسی دوست میداشتم...و چندی از کتابهای مصطفی مستور که دوست نمیداشتم....
بعدها از برکت وجود برادر جان افتادم به خوندن کتابهای دولت ابادی و عباس معروفی و گلشیری و ....
فعلا دیگه بقیه اش رو یادم نیست....خیلی زیاد هم بودن کتابایی که گرفتم و نصفه خوندم چون من رو اونقدری جذب نکردن که ادامه بدم زیاد....

اما از بین همه این کتابا اونایی که خیلی روم اثر گذاشتن:
1. عاشقانه ی ارام و سایر کتابای نادر ابراهیمی....به خاطر نزدیک بودنش به زندگی ما و من....به خاطر زیبایی قلمش....
2. کتابای پائولو کوئیلو چون برای ادم ناآرومی مثل من دیدن دنیا از زاویه ی عارفانه تر و روحانی تری لازم بود...
3. کتابای اوشو هم به همون دلیل شماره 2.
4. کتاب خدا بود و دیگر هیچ نبود از شهید چمران که چند تا جمله اش خیلی من رو برای داشتن دید درست تر و ارزشمندتر به زندگی ترغیب کرد....
5. کتاب جای خالی سلوچ از دولت ابادی که یک دنیای کهنه اما واقعی رو به من نشون داد و جدیت زندگی...انگار که وسط زندگی اجداد خودم بودم چیزی حدود 60 سال پیش...
6. کتاب مائده های زمینی و مائده های تازه ی آندره ژید که نمیتونم بگم چند ها بار خوندمش و زیر جملاتش خط کشیدم بس که چسبید به جون من....تک جمله های ناب برای قدر دونستن زندگی....
7. سه شنبه ها با موری هم به همون دلیل شماره ی 6...
8. کتابهای رومن گاری چون خیلی منطقی از بینِ کثافت دنیا، طرز تفکری رو میکشید بیرون که دلیل کافی باشه برای جدی نگرفتن و ادامه دادن با فراغ بال...
9. یادمه زندگینامه ی عطار نیشابوری رو هم که خوندم قشنگ تا چند سال طرز تفکرم عوض شد....شایدم از اثار دوران بلوغ بود اون همه اثر پذیری....اما یادمه تا مدتها تو همون کوچه هایی زندگی میکردم که عطار زندگی کرده بود...
10. قلعه حیوانات که باعث شد بفهمم که باید بدونم و چشمام باز باشن وگرنه کلاه پس معرکه است...

 


زرد و نیلی وبنفش  

سبز و آبی و کبود! 

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،  

 

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

بهترین سرود! 

 

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبکتر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو - که رسته در کنار هم -

زرد ونیلی وبنفش

سبز و آبی و کبود. 

 

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها وعطرها،

بهترین هرچه بود و هرچه هست،

بهترین هرچه هست و بود!                                           

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام. 

 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه ، راه

در هوا، زمین،درخت،سبزه،آب،

در خطوط در هم کتاب،

در دیار نیلگون خواب!   

 

 

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو. بهترین امید زیستن! 

 

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطر های سبز و آبی و کبود،

نغمه های نا شنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها!   

 

 

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها!  

 


خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب! 

 

 

نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است

من تو را به خلوت خدایی خیال خود:

«بهترین بهترین من» خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!!

        

 "فریدون مشیری"

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش....

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ق.ظ

وقتی نوجوون بودیم با خواهرم رفتیم دو تا دفتر خاطرات قشنگ خریدیم....خیلی قشنگ....البته این ایده های قشنگ همیشه مال خواهرم بود و منم پشت سرش راه میفتادم به تقلید شاید....

همون تابستون هم خواهرم از کتابخونه عمومی شهر کتاب شهریار و فریدون مشیری گرفته بود...منم کتابای محمدعلی جمالزاده و جلال ال احمد رو....

اون تابستون تا توانی در دستم بود شعر شهریار و فریدون خوندم و توی دفترم نوشتم....هم تمرین ادبیات بود و هم تمرین خط....

این شعرو صد ها بار خوندم شاید.....صدها بار وقتی که توی تپه های سر سبز روستای اجدادی توی خلوت خودم روی اون تخته سنگ بزرگ مینشستم....وقتی باد میومد و توی چمن دراز میکشیدم....وقتی کنار بوته های نسترن وحشی مست میشدم از بوی نسیمی که بوی گون و درمنه با خودش به ارمغان میاورد تا روح آدمی رو خلع سلاح کنه تماما.....


همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
رو...
ی این آبی آرام بلند
...که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

پ.ن. اینم قشنگه....و جدید...

من ضربه میخورم ولى حقمه شکسته هامو نمیخواد جم کنى ! جورى تعصب داشتم روى تو باور نمیکردم حراجم کنى ...