طرحی از یک زندگی...

۹ مطلب با موضوع «نوشته های بی مخاطب» ثبت شده است

فانتزی....

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۴۸ ب.ظ

یکی از بچه ها میگفت بعضی وقتا میرم خونه میبینم شوهرم از ایران برام به مناسبتی چیزی گل و هدیه انلاین سفارش داده و اوردن دم خونه ام....اون یکی میگفت نامزدم برام کیک سفارش داده و اوردن دم اتاقم....

نمیشه منم برگردم ببینم یکی برام کلی کتاب قشنگ فرستاده از محمود دولت ابادی و عباس معروفی و ابراهیم گلستان و نادر ابراهیمی و کلی نویسنده های دیگه....حتی مجموعه شعرای فریدون مشیری و شهریار و شاملو به یاد نوجوونی... 


توی دل من....

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ
چیزایی که از تو توی ذهن منه اندازه ی چند تا کتابه....
اما چیزایی که از تو توی دل منه فقط یه جمله است...
من سعی کردم بدون تو زندگی کردم اما نتونستم....


(شهرزاد)

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست...

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۲۵ ب.ظ

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالیست...

از جوانی....

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۵۶ ب.ظ

بیا و عاشق چشم های قهوه ایم باش.....


اینم یه شعر قشنگ...بی ربط به پست...

 

نگاهت می‌کنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد

چه خواهش‌ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد

بیا تا آنچه از دل می‌رسد بر دیده بنشانیم
زبان‌بازی به حرف و صوت، معنی را زیان دارد

چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا
که جفتِ جانِ ما در باغِ آتش آشیان دارد

الا ای آتشین پیکر بر آی از خاک و خاکستر
خوشا آن مرغِ بالاپر که بالِ کهکشان دارد

زمان فرسود دیدم هرچه از عهدِ ازل دیدم
زهی این عشقِ عاشق‌کش که عهدِ بی زمان دارد

ببین داسِ بلا ای دل مشو زین داستان غافل
که دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد

درون‌ها شرحه شرحه‌ست از دم و داغ جدایی ها
بیا از بانگِ نی بشنو که شرحی خون فشان دارد

دهانِ سایه می‌بندند و باز از عشوه عشقت
خروشِ جانِ او آوازه در گوشِ جهان دارد

 

 هوشنگ ابتهاج

شعر تر...

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۴۲ ق.ظ

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم

وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رو

وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم

دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته

جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم

گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را

از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم