طرحی از یک زندگی...

۲۳ مطلب با موضوع «نوشته های بی مخاطب» ثبت شده است

بی مخاطب....

يكشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۵ ب.ظ

دلم برات تنگ میشه....

هر ثانیه....هر  دقیقه....

هر لحظه ای که فکر زندگی و برنامه هاش تنهام بذاره....

هزار ساله که رفتی....

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۰۱ ب.ظ

هزار ساله که رفتی....

من هنوز پشت شیشه ام.... 

موهاتو باد برده....

عطرش جا مونده پیشم...

چشمات میخندن توی خواب چوبی...

نگرانت هستم رو به راهی خوبی؟


زن بودن....

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۵۰ ب.ظ

پیرهن حریر گلدارم رو پوشیدم....

صندل جدید و خیلی خوشگل رو پام کردم....

موهامو شونه کردم و گیره ی موی فلزی نگین دارم رو زدم به موهام....

دامن حریر لباسم توی هوا میرقصه و من توی اشپزخونه ظرفا رو مرتب میکنم....

حیف از جوونی....

حیف از این لحظه های زیبا که بی تو میگذره....

حیف ازین زندگی بی تو.....

این روزها...

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۴ ب.ظ

یعنی الان کجایی؟

داری چی کار میکنی؟

حالت خوبه؟ بهت خوش میگذره؟

شبا راحت خوابت میبره؟

یعنی الان توی اسمونت از یه ستاره ی کوچیک که سوسو میزنه یاد و اثری هست؟


تا قشنگ ترین قصه عالم رو بسازم...

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۵۷ ب.ظ

من از لب تو منتظر یه حرف تازه ام...