طرحی از یک زندگی...

۱۹ مطلب با موضوع «نوشته های بی مخاطب» ثبت شده است

تا قشنگ ترین قصه عالم رو بسازم...

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۵۷ ب.ظ

من از لب تو منتظر یه حرف تازه ام...

خیابانِ شکوفه ها....

جمعه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۱۳ ب.ظ
بین همه آشوبای جهان...
وقتی ما نسلی هستیم که در درون و بیرونِ خانه کسی خواهانمان نیست....
تو مثل بهار در دلِ دشت، در ذهن من میشکفی....
مثل نوری در تاریکی بیابان....
مثل صدای اشنایی در تنهایی...
به من نگاه کن محبوبِ من....

خونه ی ما...

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۱۹ ب.ظ

یکی توی اینستاگرام نوشته بود روز اول پاییز با هم هم خونه شدن و ۶ سال تو اون خونه زندگی میکردن....

با خودم فکر کردم یعنی من کی...چه روزی از چه ماه سال... با تو توی حصار امن خونه مون هم نشین میشم؟

پاییز یا شهریور....

کی عاشق من میشی؟ 

زمستون تابستون یا اردیبهشت؟


پ.ن. دیشب که رفتیم بیرون...یه اقاهه لب ساحل "marry me?" چسبونده بود به نرده ها...و کنارش کلی بادکنک بزرگ چسبونده بود....

وقتی ما رسیدیم دختره بله رو گفته بود و یه دسته بزرگ گل سرخ تو بغلش بود و عکاس داشت ازشون عکس مینداخت.....

نیمه ی ردیبهشت....خیابون ستاره ها...وقتی دریا محوه توی نور رنگی رنگی ساختمونا....وقتی یه نسیم خنک میوزه....

اقاهه به خاطر حسن سلیقه اش لایق بله بود قطعا....

به تو از تو مینویسم...

يكشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۲۸ ب.ظ
محبوب من....
تمام شهر پر شده از گل های رنگ رنگ...
تمام درخت های بلند غرق گل های زرد و صورتی و قرمز و سفید شده اند...
نسیمی خنک میوزد و بوی گلها را تک به تک به مشام مردمان میرساند....
در آخر هفته ای آرام در خیابان ها قدم زده ام و برای خودم یک پیراهن سبز گل دار خریده ام....
در ذهنم لیست خروارها کار رژه میروند اما من هم چنان غرق در بوی خوش نسیم بهاری...به شما می اندیشم....
به شما می اندیشم و انگار در چای تلخم یک قاشق عسل را هم میزنم....
محبوبم، کنار سفره ی صورتی هفت سینمان از خدا شادی و موفقیت شما را خواستم....
محبوبم...نمیدانید این روزها ندیدن شما چه قدر سخت تر از همیشه است...

همه ی دنیا دست رد میزنن به سینه من...

تا من برگردم به تو....

محبوبم...

محبوبم...