طرحی از یک زندگی...

۱۶ مطلب با موضوع «نوشته های بی مخاطب» ثبت شده است

به تو از تو مینویسم...

يكشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۲۸ ب.ظ
محبوب من....
تمام شهر پر شده از گل های رنگ رنگ...
تمام درخت های بلند غرق گل های زرد و صورتی و قرمز و سفید شده اند...
نسیمی خنک میوزد و بوی گلها را تک به تک به مشام مردمان میرساند....
در آخر هفته ای آرام در خیابان ها قدم زده ام و برای خودم یک پیراهن سبز گل دار خریده ام....
در ذهنم لیست خروارها کار رژه میروند اما من هم چنان غرق در بوی خوش نسیم بهاری...به شما می اندیشم....
به شما می اندیشم و انگار در چای تلخم یک قاشق عسل را هم میزنم....
محبوبم، کنار سفره ی صورتی هفت سینمان از خدا شادی و موفقیت شما را خواستم....
محبوبم...نمیدانید این روزها ندیدن شما چه قدر سخت تر از همیشه است...

همه ی دنیا دست رد میزنن به سینه من...

تا من برگردم به تو....

محبوبم...

محبوبم...


چه طور؟

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۲۷ ب.ظ
چه طور میتونی از دلتنگی من نمیری؟
چه طور میتونی زنده بمونی بدون من؟
واقعا این سواله برام...

چه کسی می‌خواهد؟

دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۵۲ ب.ظ
یه حرفی گفت... ناراحت شدم...خیلی....

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها...
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست...
چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم؟
خانه‌اش ویران باد...
من اگر ما نشوم، تنهایم...
تو اگر ما نشوی، خویشتنی...
دشت‌ها نام تو را می‌گویند...
کوه‌ها شعر مرا می‌خوانند...
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند...
در من این جلوه‌ی اندوه زچیست؟
در تو این قصه‌ی پرهیز که چه؟
در من این شعله‌ی عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - که چه؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!

به وقت سحر...

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

از شدت درد از خواب پریدم....

یادم اومد که خواب میدیدم....

خواب دیدم که تو من رو دوست نداری....

خواب دیدم که تنها و ناگزیر بودم....

خواب دیدم غریبه ها نزدیک بودن و تو دور...