طرحی از یک زندگی...

۱۱ مطلب با موضوع «صرفا جهت خنده...» ثبت شده است

حواسی که نیست...

دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۳۴ ب.ظ

دانشجوی ایرانی اومده بود یه سوالی بپرسه...

فایلشو نشون داد...

گفتم لطفا بکشید پایین...

بعد بلافاصله گفتم لطفا فایل رو بکشید پایین که پاراگراف بالا رو ببینم...

بعد یه سایتو باز کرد....

گفتم لطفا بکشید پایین....

گفت چیو؟

گفتم اسکرول کنید که عنوان صفحه رو ببینم...

بعد یه فایل داده نشون داد....

گفتم بکشید پایین....

بلافاصله گفتم میخوام داده های قبلی رو ببینم....

دیگه فک کنم به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود....


اخه من چرا هی باید مواظب باشم که مفعول رو بگم اونم برای جمله به این پر کاربردی....

عجب گیری کردیم....


پ.ن. همون ادمی بود که بار قبلی بهش گفتم در بیارید! گفت چیو؟ گفتم کلمه ی مورد نظر رو....

سوالی بس مهم....

پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۳۵ ب.ظ

مردایی که ریش دارن, حتی در حد ته ریش, چرا بعضی وقتا میرن ریششونو از ته میزنن و برق میندازن...

یعنی یکی نیست بهشون بگه چه قدر شبیه مرغی که کرک و پرش ریخته و کچل شده میشن؟

یعنی نمیفهمن فرق بین حالت اول و دوم اینقدر زیاده که اصلا در وصف نگنجد؟


پ.ن. یه زمانی اینقدر حرف نمیزنی و کسی رو نداری یا حرفی نداری که بزنی که فکت خشک میشه....یه زمانی اینقدر حرف میزنی به دلایل مختلف که درد از فکت پخش میشه توی صورتت میزنه به چشمات و سرت....زندگی خیلی عجیبه...خیلی....

ارزوهای کوچک...

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

خیلی وقت بود دلم میخواست من هم یه کفش زنانه ی پاشنه دار خیلی ظریف مثل کفش های ایوانکا ترامپ و یا کفش های بعضی دخترهای چشم بادامی داشته باشم...

سوزنم طبق معمول بدجور گیر کرده بود و کلای توی نخ بودم...

تا این که یک روز سر از یک مغازه کوچک در ساحل نزدیک دانشگاه دراوردم که یک کفش خوش رنگ و ملیح و خیلی ظریف با پاشنه ی متناسب داشت....

کفش را پوشیدم و گفتم این شماره ی پای من نیست....خانم فروشنده گفت نه این شماره میشه معادل همون سایزی که شما میخوای و دیگه نداریم...

ما هم که یک دنده...

با مقادیری چانه زدن به سبک دانشجویی با قیمتی تقریبا معقول کفش را گذاشتند توی یک جعبه ی گل گلی و دادند زیر بغل ما...

روز اول و دوم با احساس زیبای زن بودن گذشت...

روز سوم دیدم نوک جفت کفش ها سابیده شده و چند روز بگذرد شَست پای کم کم نمایان میشود...

و چنین شد که روزگار ایوانکا ترامپ بودن من تنها سه روز دوام داشت....


تغییر...

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ق.ظ

چند روز پیش داشتم تو حیاط دانشگاه راه میرفتم...دیدم یه اشنا داره از روبرو میاد...

به سختی شناختمش و گفتم اااببخشید...انگار تغییر کردید...نشناختمتون....

گفت من تغییری نکردم...اونی که عوض شده شمایی....

میخواستم بگم باشه بابا...حالا دیالوگای تمام فیلما رو نریز کف حیاط...

خاطرات خٌرد و کلان...

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ب.ظ

گاهی اوقات تا عمق وجودت یه سری باورا یا خاطره ها نفوذ میکنن...

مثل من که امروز وقت یکی تو زمینه ی کاری گفت نگران نباش من کنارتم تو دلم خندیدم که مگه کسی هم کنار کسی هست اصلا؟


پ.ن. وقتی ایران بودم تو مرحله ی مصاحبه ی عقیدتی خیلی خفن ازم پرسیدن برای خودسازی چه کارهایی کردی؟ گفتم ایروبیک و یوگا...فرد سوال کننده سر به کوه و بیابان زد...

امروز تو یه بحث علمی و پیشرفت زنان در جامعه علمی و ... یه استادی ازم پرسید تصویرت از ده سال اینده ات چه شکلیه؟ 

گفتم یه مادر مهربون و حمایت گر!!