طرحی از یک زندگی...

۱۶ مطلب با موضوع «صرفا جهت خنده...» ثبت شده است

صرفا جهت خنده...

جمعه, ۲۱ دی ۱۳۹۷، ۰۲:۱۲ ب.ظ
باید پاسپورتم رو عوض میکردم...
رفتم کنسولگری و سرکنسول جدید اومده بود....
گفت اخرین مهر ورود و خروجتون کجاست؟
گفتم مهر ورود میزنن فقط...خروج هم مگه داریم؟
گفت خانوم مگه شما غیر قانونی خارج میشی که مهر خروج نداشته باشی؟
منم از رو نرفتم گفتم خوب اگه میزنن پس پیداش کن برام....پیدا که کرد باز مثل پرروها گفتم پس قبل تریش رو هم پیدا کن....
اونم پیدا کرد...
در حالی که چشمام گرد شده بود گفت خوب پس فلان روز دوباره بیاید....
اومدم خداحافظی کنم که روی فرش ایرانی کوچولوی اون وسط یه چرخ زدم و یه هو دیدم فرشه سر خورد و من و فرش داریم با هم از در سفارت خارج میشیم....
سرکنسول هم سقفو نگاه میکرد که ادامه ی فاجعه رو نبینه....
همین....

پ.ن. باز دوباره رئیس بانک هی زنگ زده و من نشنیدم...چی شده باز...
جلسه هفتگی و کلاس ورزش و همه رو از دست دادم امروز....

تَکرار میکنم....

چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۳۰ ب.ظ

چند سال پیش نمیدونم چی شد که برادرم گفت کی بشه نهار دستپخت تو رو بخوریم؟

گفتم ایشالله تابستون خونه ی خودم....

سال بعدش مامانم گفت کی بشه بیام خونه ی تو دخترم....کی باشه بچه ی تو رو بغل بگیرم ببینم خوشبخت شدی؟

گفتم ایشالله دیر نیست....

امشب بابام گفت پس من کی سر و سامون دیدنت رو ببینم دخترم....

گفتم ایشالله به زودی....


الان من باید خجالت بکشم از وعده های دروغ یا باز تکرار کنم توی لوپ؟


پ.ن. صرفا جهت خنده....

صرفا جهت خنده....

جمعه, ۱۴ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۴۱ ب.ظ

۱. نشسته بودم کنار یه مادر ایرانی و دختر بچه ی ۹ ساله اش...

یه هو دلم خواست بچه رو ببوسم....بهش گفتم میشه ببوسمت؟ گفت اره...

بوسیدم...

گفت وای چه قدر صورتم مور مور شد با موهای صورتت....

گفتم پس وقتی بابات بوست میکنه چی میشه؟

گفت دردم میاد....شاید یه کم زخمی هم بشم...

خداوندگار کرک و پرم من انگار....کم قشنگ بودیم ارایشگرای این شهرم کلیه میخوان تا پرای ما رو بردارن....

۲. یه هم وطن کلی کارش طول کشید تا برای زن و بچه اش ویزا گرفت....بچه های داشتن میگفتن فلان شب خانوم و بچه فلانی میرسن فرودگاه....

منم گفتم وای خدا چه شبی بشه اون شب....

همه زدن زیر خنده....

منم با سرعت گفتم اخه بچه های کوچولو خیلی شیرینن و پدر مادر خیلی دلشون تنگ میشه....

اما میدونم اب دیگه ریخته بود و به کوزه باز نمیگشت....


جهان سرمایه داری....

شنبه, ۸ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۵۴ ب.ظ

سه سال پیش فروشگاه کنار دانشگاه یه حراج زده بود....

منم رفتم یه کاپشن پاییزه خریدم....

بعدا هنوز کاپشن رو افتتاح نکرده دیدم یکی از پسرای ایرانی هم دقیقا همون رو خریده....

اینقدر هر بار با دیدنش حس کردم لباس یه غریبه تو اتاقمه و اینقدر نسبت به لباسه حس چندش مانند داشتم که نپوشیده دادمش به یکی دیگه....

حالا که با سیستم و مدل لباسهای هر فروشگاه و برند رایج این ظهر تقریبا اشنا شدم هر کی هر لباسی بپوشه تقریبا میتونم بفهمم از کدوم فروشگاه و برند خریده....ارزونه یا گرونه....

مثلا میدونم دو تا از اقایونی که یه های و بای یا سلام و علیکی با هم داریم همه لباساشونو از اون برند ژاپنی نزدیک دانشگاه میخرن...

امروز وقتی وسط حراج دستم رو کشیدم رو اون لباسه با خودم فکر کردم پس کاپشن فلانی پرز نداره اما از دور مخمل به نظر میرسه....

بعدتر وقتی یه دختر چشم بادومی جلوی اینه داشت همون کاپشنو تست میکرد میخواستم برم جلو و بگم این لباس برای شما مناسب نیست دخترم....برو اون یکی رنگش رو بردار....مثل خواهرشوهرا غیرتی شده بودم که نمیشه لباس اقای فلانی تن این دختره هم باشه اخه....

یا همون پالتویی که به من نیومد بر خلاف پیش بینیم...راه و بی راه تن همه دخترا بود و من همش میگفتم نیگا چه به اینا میومد اما به من با این خوش تیپیم نیومد!!

درسِ زندگی...

پنجشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۵۰ ب.ظ

دو نفر از یه فیلم ترکی تعریف کردن و منم دیدم حالا که چیزی برای دیدن ندارم برم سراغ این فیلمه...

غیر ازین که دیوونه شدم بس که همه آدما عصبی و خودخواهن...همه زارپی واکنش نشون میدن...همه هر چی دم دستشونه میشکنن....همه فضولن...پشت همه در و دیوارا یه کسی گوش واستاده...همه تو گذشته یه راز بزرگ یا چندین راز بزرگ دارن...حالا از نوع خاک بر سری یا چیزای دیگه....

خوب ولی فهمیدم شوهر خوشگل و خوش تیپ چیز خوبیه :)))

چند سال پیشم به اصرار دوستم یه فیلم کره ای قدیمی دیدیم و تماما یکی میرفت میگفت سرور من یه اتفاقی افتاده که باید سریع به شما بگم و سرور هم از صبح تا شب داشت طبق اخبار خاله زنکی کشور اداره میکرد....یادمه اون روزا به سایه خودمم اعتماد نداشتم....بس فک میکردم الان یه جا اشوب میشه....

البته اون موقع هم با دیدن سرورمِ فیلم به این نتیجه رسیدم شوهر خوشگل و خوش تیپ چیز خوبیه....

این بود درسِ امروزِ ما...