طرحی از یک زندگی...

۷۰ مطلب با موضوع «شعر تر...» ثبت شده است

به تو پناه اورده ام ،از وحشت بی ایمانی...

سه شنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۸، ۰۸:۴۸ ق.ظ
شب است و ره گم کرده ام،در کولاک زمستانی

مرا به خود دلالت کن ،ای خانه ی چراغانی!

 

رو به رویم که بنشینی ،با دست باز بازی کن

من همینم که می بینی:عریانم عین عریانی

 

به دست باد افتاده است،دفتر بی شیرازه ام

تمثیلی تلخ وتازه ام ،در مبحث پریشانی

 

شبه خوابی هم اگر بود،تقطیعش نابرابر بود

رویا های خوش کوتاه،کابوس های طولانی!

 

پیش از آمدنت،ای یار!تندیس وحشت- روزگار-

عمری نوازشم کرده است با" دست های سیمانی"

 

اگر طوفان هم باشی،آه!خسته تر ازاینم مخواه

من از ویرانی می ایم،از نهایت ویرانی

 

عمیق تر از انزوا،زخم عمیق روحم را 

می بینی یا نمی بینی؟می دانی یا نمی دانی؟