طرحی از یک زندگی...

۳۲ مطلب با موضوع «شعر تر...» ثبت شده است

عصر بارانی روز یک شنبه...

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۴۴ ب.ظ

دنبال دل کمند نگاه کسی مباد

این برق در کمین گیاه کسی مباد

از انتظار دیده یعقوب شد سفید

هیچ آفریده چشم به راه کسی مباد

از توبه شکسته زمین گیر خجلتم

این شیشه شکسته به راه کسی مباد

داغ کلف ز چهره به شستن نمی رود

ممنون نور عاریه ماه کسی مباد

یارب که هیچ دیده ز پرواز بی محل

منت پذیر از پر کاه کسی مباد

لرزد دلم ز قامت خم همچو برگ بید

دیوار پی گسسته پناه کسی مباد

از اشک وآه من اثر از عزم سست رفت

این بیجگر میان سپاه کسی مباد

در حیرتم که توبه کنم از کدام جرم

بیش از شمار جرم وگناه کسی مباد

در شاهدان خارجی امکان جرح هست

از دست وپای خویش گواه کسی مباد

یارب نصیب دیده ز پرواز بی محل

از هیچ خرمنی پرکاه کسی مباد

از شرم نور عاریه گردید آب شمع

سرگرم هیچ کس به کلاه کسی مباد

صائب سیاه شد دلم از کثرت گناه

این ابر تیره پرده ماه کسی مباد

کو چاره ای؟

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۳۴ ب.ظ

معنیِ بخشیدنِ یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستان هایی که مردم از تو می گویند چیست؟
چند روز از عمر گل های بهاری مانده است
ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسپند چیست؟



(فاضل نظری...با دخل و تصرف)

شعرِ تر...

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۵۹ ب.ظ
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش مُیسّرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر ز پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم


پ.ن. تعداد بیت های مشهور و زیبای این شعر خیلی زیاده...کاش مثل سعدی زبونِ خوب گفتن داشتم....

کاش غیر از من و تو هیچکس با خبر از ما نشود...

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۱۵ ب.ظ

پارسال مثل امروز...خبر درگذشت دکتر افشین یداللهی عزیز را شنیدم...

خیلی غیر قابل باور بود...

غیر قابل باور بود که شاعر "من عاشق چشمت شدم..." دیگر نباشد....

برای من این شاعر با تمام شاعرهای معاصر فرق داشت...

یادم هست قدم زدم تا مزرعه دانشگاه و اشک ها داغ داغ سر میخوردند روی صورتم...

یادم هست لوبیا سبز ها و گل ها را اب میدادم و اشک ها سر میخوردند روی صورتم....

دنیای جدی و عبوس ما...دنیای ضمخت و نالطیف ما...حالا حالاها دکتر یداللهی عزیز را میخواست تا رنگ و بویی بدهد به قصه های عاشقانه ی کم یابمان....



نیمه جانی بر کف

کوله باری بر دوش

مقصدی بی پایان

قرن ها پشت افق

سحری سرگردان

که در آن آتش کم نور نگاهی تنها

سینه ساکت صحرای سحرگاهی را

مثل یک آینه ی رو به برهوت

پی سوسوی نگاهی دیگر

بی ثمر می کاود

وحشتی بیگانه در سراپای وجود

لذتی پر آشوب پای محراب سجود

در دل ویرانی آخرین دلخوشیم

چشم ویرانگر توست

خسته از جنگیدن 

آخرین فرصت صلح

عشق عصیانگر توست

کاش غیر از من و تو هیچکس با خبر از ما نشود

نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز

نوبت بازی دنیا نشود...

"دکتر افشین یداللهی"

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۳۸ ب.ظ

درون آینه ی روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟
تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-
در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟
تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود
سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟
به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای
میان همهمه و های و هو چه می بینی؟
به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید
که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟
در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است
و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی؟


― حسین منزوی