طرحی از یک زندگی...

۲۶ مطلب با موضوع «شعر تر...» ثبت شده است

در آن اشکی که بر مژگان نشسته...

جمعه, ۲۲ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۲۴ ب.ظ

نمی دانی که من در هر ستاره، که مه را تا سحر یار و ندیم است...
و یا در چهره سرخ شقایق، که خود بازیچه ی دست نسیم است...
نشانی از تو می بینم...سراغی از تو می گیرم...
نشانی از تو می بینم...سراغی از تو می گیرم...
نمی دانی که من در قطره ی اشک که روزی مظهر خشم تو بوده...
ویا در شط خونین افق ها، که روزی منظر چشم تو بوده...
نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم...
نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم...
در اندوه غریبان، در آه بی نصیبان...
در آن شبنم، در آن گل، در عشق پاک بلبل...
در ایام بهاران، در آب چشمه ساران....
در ایام بهاران...در آب چشمه ساران...
در آن سر گشتگی ها...در این گمگشتگی ها...
نشانی از تو می بینم...سراغی از تو می گیرم....
من اینک در رواق کهکشان ها، در آوای حزین کاروانها...
درآن رنگین کمان پیر و خسته، در آن اشکی که بر مژگان نشسته...
درآن جامی که خالی مانده از می، در آوایی که برمی خیزد از نی...
نشانی از تو می بینم... سراغی از تو می گیرم...
نشانی از تو می بینم... سراغی از تو می گیرم...



 شاعر ایرج رزم جو

دیر....

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۱ ب.ظ

به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دورتر از عمرِ آرزومندست
تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن
که پیشِ پای تو ترکیبِ من پراکنده ست
به شاهراهِ طلب بیم نامرادی نیست 
زهی امید که تا عشق هست پاینده ست 
ز دورباش ِ حوادث دلم ز راه نرفت 
بیا که با تو هنوزم هزار پیوندست
به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق
مبین به کشتۀ عاشق که عاشقی زنده ست 

محبوب من! همیشه همه ی مردم از دور، شما هستند. 

(صالح علا)

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم....

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

تا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم

نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند

که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم

بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب

که نه در بادیه خار مغیلان بودم

زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال

ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم

به تولای تو در آتش محنت چو خلیل

گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح

همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

انسان‌هایی که من دوست می‌داشتم...

دوشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۳۷ ب.ظ

این است انسانی که از خود ساخته ای...
از انسانی که من دوست می داشتم...
که من دوست می دارم.
آیا تو جلوه‌ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان‌های قرنِ مایی؟ ـ
انسان‌هایی که من دوست می‌داشتم، که من دوست می‌دارم؟
می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
ومرا در کنار خود
از یاد
می بری.

 

احمد شاملو