طرحی از یک زندگی...

۱۸ مطلب با موضوع «شعر تر...» ثبت شده است

زیبا...

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۴۴ ب.ظ

من، روز خویش را

با آفتاب روی تو،

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز میکنم.

 

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال:

- که دستم به دست توست! -

من، جای راه رفتن،

پرواز میکنم!

  

آن لحظه ها که  مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم:

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم، در ازدحام شهر

غیر از تو، هر چه هست فراموش می کنم.


به نسیمی...

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۲۳ ب.ظ

جهان چیزی شبیه موهای توست
سیاه وسرکش وپیچیده،
و فکر کن چه بی بختم من
که به نسیمی حتی،
جهانم آشوب می شود...


کامران_رسول_زاده

ای کاش عشق، خود لب و دهان داشت.

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ

خورشید جان، امان از این بی تو گذشتن ها؛

وقتی از شما دورم، برف های درونم آغاز می‌شود. 

کاش می‌توانستید درباره تان چه فکر می کنم. من برای دیدن شما همه ی درها را زده‌ام. 

عاشقی خوب است؛ زندگی حلال کسانی که عاشق‌اند. 

من خجالتی‌ام و هنوز نمی دانم اسم تان را چگونه تلفظ کنم. 

ای کاش عشق، خود لب و دهان داشت.


محمد صالح علاء

فریدونِ مشیریِ جان

جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۰۹ ق.ظ

آن لحظه ها که مات...
در انزوای خویش...
یا در میان جمع..
خاموش می نشینم...
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم...
گاهی میان مردم ، در ازدحام شهر...
غیر از تو ، هر چه هست فراموش می کنم. 


پ.ن. گفت یکی یه چیزی گفت یاد شما افتادم...نگفتم ولی من همیشه به یادت بودم...

برای خالی نبودن عریضه...

پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ

حزنی در درونم هست

پیدا و پنهان...

یک غریبه گی...

تازه فهمیدم که یا من زیادی ام

یا که در این شهر کسی کم است..



{ جان یوجل }