طرحی از یک زندگی...

۶۸ مطلب با موضوع «زن بودن...» ثبت شده است

که ندونی....

يكشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۳:۴۵ ب.ظ

که ندونی ازون ده دقیقه ای که میبینیش چه طوری استفاده کنی....

که بعدش حسرت بخوری کاش کمتر حرف میزدم بیشتر نگاه میکردم...

کاش کمتر فکر میکردم بیشتر توی لحظه غرق میشدم....

کاش تمام وجودم چشم میشد.....

دو تا چشم کم بود برای دیدنت....

بعد از حدود 6 سال رو تختیم رو عوض کردم...
روتختی که از خوابگاه ایران به اینجا منتقل شد...
حالا جای روتختی صورتی سرخابی رو یه روتختی ابی مات گرفته...
هوا خیلی سرده...برای خودم یه بلوز و یه دامن ضخیم برای بیرون خریدم...
برای خودم تنهایی توی خرت و پرت فروشی ها چرخیدم و دنبال پیاز خورد کن و همزن گشتم و عروسک ارزونای بابانوئل و گوزن و جوراب رو نگاه کردم...
هزار کار نکرده منتظر منن...هزار ایمیل و هزار بررسی باید انجام بدم...
اما کار و بار زندگی رو گذاشتم برای فردا و نشستم به تو فکر میکنم...
بیا توی این هوای سرد...حالا که خیلی روزه صدای خانوادمو درست و از روی حلاوت نشنیدم...حالا که غرق یه تنهایی اروم و شیرینم....بیا سری به خلوت من بزن و مهمون من باش....زمستون تشنه ی حضور تو هست...
به حریم خلوت خود شبی، چه شود نهفته بخوانی‌ام؟ به کنار من بنشینی، و به کنار خود بنشانی‌ام...

گیج گشتگان...

دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۵۱ ب.ظ
وقتی یه کاری میکنی...هر کس از راه رد میشه یه نظری میده....
یکی میگه خوب کردی...یکی میگه این چه غلطی بود کردی...
حتی اگه با خودت تنها هم مشورت کنی هم ممکنه فرداش نظرت یه چیز دیگه باشه...

اینه که گیجی...
به هر ریسمانی چنگ میزنی که یه ذره از عطشت کم شه و به هدفت نزدیک تر شی....
نمیدونم....
نمیدونم چی درسته...
اما وقتی برمیگردم گذشته رو نگاه میکنم میبینم بعضی اتفاقا و بازه های زندگی عین درد پریود بود....
تو حتی اگه قوی ترین مسکن دنیا رو هم بخوری باز باید بپذیری که سرنوشت تو برای اون ایام درد و ضعفه و مشخصه...سیکل طبیعت و قضا و قدر همینه....
برای همینم باید ساکت و بدون جلز و ولز بپذیری....

این روزا همه بابت هر کمبودی توی این بدو بدوی زندگی از سر دلسوزی خود آدم رو مقصر میدونن....
مقصری اگه الان زن لئوناردو دیکاپریو نیستی...حتما دختر سخت گیری بودی...
مقصری اگه الان تو قلب منهتن خونه نداری....چون حتما فرصت طلب نبودی...
مقصری اگه تو بیست سالگی دنیا رو فتح نکردی....چون حواس پرتی و نمیچسبی به کارت...

گاهی حتی خودتم به خودت رحم نمیکنی....
خودتم نمیدونی نقطه ی تعادل کجاست...
اصلا نقطه ی تعادلی هم داریم توی این روابط و حوادث پر از نویز و تصادف و احتمال؟

پ.ن. کسی نیاد نصیحتم کنه....به خصوص تو...اگه خواستی حرفی بزنی بیا مادر شو نه معلم....همه معلم بودنو بلدن حتی خودم...

زن بودن...

پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۳۹ ق.ظ
تا دیروز از گرما خیس عرق میشدم و انگار توی رگهام خون میجوشید...
بی قرار بودم و دردمند...
ذهنم پر از فکر و سد و بند...

امروز مشامم پر میشه از یه نسیم خنک...
یه سرمای مطلوبی روی پوستم در جریانه....
آرومم و بی عجله و هیجان...
پر از امید و امال و آرزو...

گاهی فکر میکنم حتی فلسفه هم زاده ی شیمی هست و تمام زندگی بر اساس شیمی...

عجین با جان...

شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۲ ب.ظ

۱. عادت کردم همیشه توی تنهاییم یه صدای چیزی باشه....دارم پشت صحنه های ویلای من رو میبینم....اون صحنه که هادی کاظمی که تو کارخونه پرس شده داره کاجرای شهرام کوچولوها رو برای پروفسور بقلانی (سیامک انصاری) میگه و عارف کنارش واستاده....هزار بار سکانس رو میگیرن بس که خنده داره.... ما تجربه های زیادی دبه دست اوردیم توی زندگی....نمیدونستیم وقتی بازیگر سریال طنز جوون مرگ بشه بعدا با چه حسی میشه اون طنزها رو دید...


۲. وقتی یه عده از آدمای مهم زندگیت همزمان یه نظرایی رو راجع به شخصیتت بگن که اصلا در تصورت نمیگنجه و قبول نداری....میترسی از این همه دور بودن تصویر درونت و تصویر بیرونت....حس میکنی شکست خوردی....وقتی حتی خودت رو نتونستی درست بشناسونی بقیه حرفا و قصه ها و ... هم توی قالب اون شخصیت اشتباه قصه ای بیش نبوده....یعنی زیر پات خالیه...یعنی باید بترسی.....


۳. میدونی تو حتی وقتی از شکستا و غمهاتم حرف میزنی ادم احساس میکنه داره یه برگ مهم از یه کتاب تاریخی نفیس رو میخونه....حتی قصه ی نرسیدنهات هم قشنگه....مثل اون لحظه که داری یه کتاب قدیمی و نفیس رو ورق میزنی توی نور کم سوی یه کتابخونه تاریخی راز آلود....