طرحی از یک زندگی...

۶۰ مطلب با موضوع «زندگی اجتماعی...» ثبت شده است

گرگ و میش....

شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۵ ب.ظ

من آدمی نیستم که بتونم ابهام رو در بعضی موارد زیاد تحمل کنم....

برای همین یکی از همین روزا میام وایمستم جلوی تو و ازت میپرسم...

ازت میپرسم که تو واقعا کی هستی؟

تو واقعا چی هستی؟

تو سر تو چه الگوریتمی میگذره؟

تو از پشت چه عینکی دنیا و آدماش رو میبینی؟

توی مغز تو چه تحلیلی انجام میشه که اینقدر غیر قابل فرموله شدن و گنگ و مبهمی هر چی که بیشتر زمان میگذره؟


حرف دل...

جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۰۶ ب.ظ
1. گاهی که لابلای درگیریها و مشغله ها بیکار میشدیم پیام میدادیم که اگه بیکاریم یا شام دانشگاهیم دور هم جمع بشیم....
چند روز بود که هر بار دوستم پیام میداد یا من پیام میدادم اون یکی کار داشت و نیمشد که ببینیم همو...
امشب که پیام داد گفتم میام میبینمت اما خودم شام نمیخورم...
تا منو دید گفت حتما یه خبری هست که این چند وقت پیام میدی و گفتی ببینیم همو...
حوصله سر و کله زدن نداشتم که بگم این همه من برای دلتنگی و تنهایی تو هر وقت پیام دادی اومدم...هزار بار همو دیدیم اما حرفی از خودمون نزدیم و فقط اخبار کلی دانشگاه و وطن و ... رو رد و بدل کردیم....
تو این قدر نمیفهمی که من فقط وقتی که حرفی دارم بهت پیام نمیدم...اصلا چه حرفی من میتونم داشته باشم که تو طرف حسابش باشی....چه کمکی از دستت بر میاد که من حرفی رو پیش تو بیارم؟!!!!

2. چند وقت پیش تولد یکی از بچه ها بود...من اصلا نمیدونستم چی براش بخرم...دست خالی هم روم نیمشد برم...گفتم حالا که اینجا اینقدر همه دلشون برای غذای ایرانی تنگ میشه و خود اون دوستم هم گفته بود دلش برای کشک و بادمجون تنگ شده پس من کشک بادمجون درست میکنم به تعداد همه....
حالا ازون روز به بعد هر کدومشون منو میبینن میگن بیا برا فلانی غذا بپز ما هم کنارش یه لقمه بخوریم!
روم نشد بگم من برای هر دور همی که وقت داشتم یه گلی به سر گرفتم و دست خالی نیومدم....من هر بار که تونستم یه چیزی پختم و با خودم اوردم....از سمنو و نون کماچ و ته چین و پیراشکی گوشت و دلمه و سالاد اولویه و هر چیز دیگه ای که حتی برای امتحان برا خودم پختم...
همه اونا رو ول کردن و فراموش کردن چسبیدن این یه بارو که من اومدم یه لطفی کنم مثلا!
آدم پشیمون میشه از لطفش...

نیمه ی پنهان....

سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ

تو هال دانشگاه منتظر واستاده بودم و برای خودم اسمونو نگاه میکردم...

یه زن و مردی اومدن سمتم و یه کاغذ دادن دستم...زنه بهم گفت تو مسلمونی دیگه درسته؟

گفتم آره....گفت خوب پس تو این سخنرانی شرکت کن اگه دوست داشتی....

دیدم نوشته یه سخنران میاد فلان جا که در دو جلسه در مورد قران بحث کنه...برگزارکننده جلسات هم یه نهاد وابسته به کلیسای مرکزی بود....

لبخند زدم و گفتم اوکی و کاغذو گرفتم....

اسم سخنران رو سرچ کردم و دیدم از مبلغان به نام مسیحیت هست و اصلا استاد کرسی مسیحیت هست....


یادم اومد دقیقا یه روز هم بین کلی جمعیت داشتم از توی حیاط دانشگاه رد میشدم که یه اقاهه اومد گفت این کتاب تقدیم به شما....

منم با کلی لبخند و تشکر کتاب رو گرفتم....بعدا دیدم کتاب انجیل هست....


برایند حسم بعد از همه ماجراهای شبیه این اینه که من دوست ندارم عین پرچم راه برم....من دلم نمیخواد بین یه خیل عظیم جمعیت من رو گیر بیارن که مثلا به شیوه غیر مستقیم به راهی دعوتم کنن....اونم توی دانشگاه....اونم توی کشوری که هنوز افراط دینی و نژاد پرستی بهش راه پیدا نکرده ظاهرا....

اصلا مگه چیزی به نام دین یا اعتقاد هم مونده....مگر نه اینکه سر نخ هر مبلغ و بروشور پخش کنی رو بگیری میری به یه سازمانی که داره هزینه میکنه میرسی....چه طور باور کنم که توی این عصر هنوز گربه ای هست که در راه رضای خدا موش بگیره....

هیچ فرقی هم نمیکنه منتسب به چه فرقه ای باشه....وقتی جهان تقسیم شده به چند تا ناحیه که مردمش به نام دین و اعتقاد میفتن به جون هم....یه عده مستقیم و یه عده غیر مستقیم و زیرکانه....

کاش میشد یه جوری زندگی کنم که هیچ کس ندونه من چی فکر میکنم و چه اعتقادی دارم....


ثمر...

پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۵۹ ب.ظ
امروز رفتم برای دوستم گل خریدم...
دوستی که برای رسیدن به شادی امروزش ذره ذره جلوی چشمای من اب شده بود توی این سالا...
رفتم یه دسته گل خیلی خوشگل و در عین حال با قیمت ارزون و دانشجویی خریدم....همه میگفتن اینجا قیمت گل خانه بر اندازه....عجیبه که نبود....
گل رو از طرف جمع دوستان تقدیم کردم و ته دلم این شادی رو برای خودم هم از خدا خواستم....
خدایا....تو باش اون کسی که برای من دسته گل میخره...تو باش اونی که شاهد لحظه لحظه های منه....تو دوست من باش....

زبانه ی آتش...

يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۲۲ ب.ظ

یه پسربچه ای بود...ته تغاری...شیطون و بی خیال و تو فضا....همیشه به بازی و کوچه و ...

بعد دو تا از عزیزترینهاش به فاصله ی چند سال از هم جلوی چشمش جون دادن....

اول ساکت شد...بعد شکست...بعد بی حس شد...بعد تکیه گاه شد...

تکیه گاه پدر و مادر شکسته و خواهر و برادر غمزده اش....

حالا هر وقت یه عکس از خودش تو پروفایلاش میذاره...

توی چشماش یه حسی هست که عین خنجر زهرآلوده....

توی چشماش یه مار سمی نشسته....

توش چشماش یه آتیشی میسوزونه همه چیزو...

توی چشماش یه چیزی آدمو شرمنده میکنه....