طرحی از یک زندگی...

۴۲ مطلب با موضوع «زندگی اجتماعی...» ثبت شده است

حرف های چیپ....

يكشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۱۶ ب.ظ

دو تا نکته دیدم در مورد بعضی آدما که اصلا دوست ندارم....

۱. چند وقت پیش یه شیشه ترشی دادم به یکی از دوستام....هی هر بار هم رو میدیدم میگفت ای وای....شیشه رو یادم رفت بیارم....

منم هزار بار گفتم بابا جان من شیشه میخوام چی کار اخه؟

هی میگفت نه من قانونم اینه که ظرف مردم رو پس میدم....

هی من میگفتم بابا اون ظرف یه بار مصرفه....

اخرش چند روز پیش ظرف رو در حالی که سه تا ژله ی کوچولو ازینا که بچه ها میخرن گذاشته بود توش....

گفتم وای چرا خودتو به زحمت انداختی....

گفت من اینم دیگه...ظرف مردم رو برمیگردونم و یه چیزی هم حتما باید بذارم توش....

با خودم فکر کردم پس دادن ظرف یه بار مصرف با سه تا ژله ی سه گرمی ارزون و کوچولو بهتره یا پس ندادنش.....

فکر میکنم ادم باید هر بار سعی کنه قوانینش رو یه ذره بالا پایین کنه نه اینقد محکم و سفت بهشون بچسبه....


۲. یه دوستی داشتم که فک میکرد مرکز عالمه....البته رفتار و سیاست هاش هم طوری بود که خود به خود مرکز میشد.....یه شب به من پیام داد الهام حدس بزن چی شده؟ نمیدونی چه اتفاق بزرگ و عجیبی افتاده!!! نمیدونی!!!!!

گفتم یا علی....بگو چی شده؟

گفت من امشب چای خوردم!!!! باورت میشه؟ من چای خوردم!!!!

جریان این بود که ما کلا تو اتاقمون چای خور نبودیم....یعنی درگیری های درس دیگه برامون عصر و دورهمی نذاشته بود که چایی ای در کار باشه....این دوستمون البته یه سال بود که تصمیم گرفته بود چای نخوره و نمیخورد....

فک میکرد خیلی ماجرای هیجان انگیز و خفنیه که بعد از یه سال چای دم کرده و خورده.....فک میکرد بین این همه اتفاق مهم زندگی اجتماعی و شخصی ادما چایی خوردن و نخوردن اون اچه ارزش خبری داره....


پ.ن. میدونم نوشتن این متن ناشی از خباثت من در این لحظه است....اما چه کنم....

نتیجه ی بر زبان اوردنها...

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۴۶ ب.ظ
اخیرا هی میدیدم که توی گروهای روانشناسی و ... میگن که همه ی مشکلات و عقده های بین آدمها از حرف نزدن هست...
گفته بودند وقتی مشکلی هست به زبان بیارید به طور مسالمت امیز تا حل بشه و به یه کلاف پیچیده و قدیمی تبدیل نشه....
و من...
پارسال به عضوی از خانواده گفتم که به خانواده بگو بیشتر به یاد من باشن....
بعدا شنیدم که چرا تو اینقدر همیشه گله شکایت داری....خوب خودت که میدونی همه دوستت دارن....حالا زنگ هم نزنن هم چیزی کم نمیکنه از این عشق که.... اون کلمه ی همیشه خیلی جالب بود....مگه من چند بار یا برای چند تا مسئله حرف زده بودم و انتقاد کرده بودم؟

چند وقت پیش به دوستم گفتم که من یادم نمیره که تنها یک بار از تو خواستم به من کمک کنی با همه ی رودربایستی که باهات داشتم و با همه ی نیازی که بهت داشتم و سختی این درخواست....اما درست تو دقیقه ی 90 گفتی نمیتونی کمک کنی....
چیزی که در جواب شنیدم این بود که چه قدرررر تو حساس و سخت گیری...شدم یه آدم خیلی حساس و سخت گیر....

چند وقت پیش از طرف یک جمع از خانم ها به جمع اقایون گفتم که شماها خیلی بی تفاوت و بی مسئولیت ظاهر میشید و این اصلا خوب نیست....چیزی که در جواب شنیدم این بود که این حرفا تنها مال شما زنهان بس که الکی گیر میدید....

نتیجه این بود که محکوم شدیم به کلا فلان و فلان بودن...نتیجه ای حاصل نشد جز مورد انتقاد و حمله واقع شدن....
توی جامعه ای که انتقاد پذیر نیست سکوت و دندون به جیگر فشردن بهترین راه کاره...

آدم ها و آدم ها...

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۶ ب.ظ
یه نفر که تو هر جمعی میاد شبیه طوفان کاتریناست...
البته نه مثل طوفان کاترینا....
مثلا اصرار دارن که با همه در ارتباط باشن و مثلا ناجی طور از زندگی همه سر در بیارن و به همه پیشنهاد کمک و ... بدن....
یا اصرار دارن که خیلی ادم شناسن و با یک نگاه تا ته همه چیزو میرن...
اصرار دارن که خیلی با تجربه و عمیق و خفنن...
اصرار دارن که وقتی از در اومدن تو سریع فهمیدن کی زنِ کیه و کی شوهرِ کیه و چی به چیه...
اما حواسشون نیست ته خفن بودن اینه که از مغزِ خامت تا دهن گشادت باید یه راهی برای پالایش و بعد پروندن باشه....
که طرف اِن قرن پیش تو اون شریفِ لعنتیِ لعنتی درس خونده و این سر دنیا و اِن سال بعد میاد شریفو میکوبه تو سر بقیه که یعنی من واقع نگرم و شماها یه مشت بی سوادید...
که اصلا نمیفهمم این حس ناجی بودن چه لذتی به بعضیا میده....
فک میکنن همه بی راه حل و درمونده بودن تا اینا با اون لباسای ژولیده و زندگی شخصی داغونی که همه ازش بی خبرن بیان بشن ناجی...
که مرگ بر اون سیستمی که تو رو مثلا تربیت کرده...
که وقتی وارد میشی همه سالمن و وقتی میری همه مثل کتلت از ضربه ی حرفای تو...
اصلا شماها شاخ...شماها خدای اشپزی و خونه داری و تحصیلات و شوهرداری و شانس و پول و زیبایی و کوفت....فقط خفه شین تو خوشبختیِ توهمیتون و حرف نزنید با بقیه....
که اصلا این اصرارِ به سوال پرسیدن از زندگی شخصی دیگران به بهانه ی باز شدنِ بابِ اشنایی و دوستی تویِ فرهنگِ ما از کجا میاد...که اگه مهمونیه اگه عید دیدنیه اگه دور همیه اگه هر چی هست تنها راهِ حلمون برایِ گذر زمان انگولک کردن و دخالت کردن توی شخصی ترین جزییات زندگی و کار و درس و اینده ی همدیگه است...

پ.ن. من عصبانی نیستم....فقط خواستم کوتاه و شفاف منظور رو برسونم....

چگونه خود را بهبود ببخشیم؟

دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۳۲ ب.ظ
بعد از مدت ها دور هم جمع شده بودیم تصادفی....
همه هم که فضول و خوش صحبت...
داشتیم حرف میزدیم...
من یه ماجرایی از چند سال پیش و تجربه های خودم تعریف کردم....
چند دقیقه بعد گفت این جریان رو قبلا به من نگفته بودی....

چرا فکر کرد از همه ی زندگی و گذشته ی من خبر داره؟
چرا فکر کرد باید همه چیزو بدونه؟
چرا من طوری رفتار کردم که خودش رو محق میدونه که زندگی من رو بدونه؟
اصلا بر اساس چه ارتباط و نسبتی باید بدونن؟

چرا ادم هر چی روی خودش کار میکنه باز یه عیب جدید سر میزنه؟

شاید برای شما هم...

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۰ ب.ظ

امشب یه عکس از یکی از گروه های فامیل فرستادم به خانواده و گفتم این کیه؟

گفتن پسر دومی دایی!!!

اگه یکی به من میگفت که نمیدونه دقیقا داییش چند تا بچه داره و اگر جایی ببیندشون مثل غریبه ها از کنارشون رد میشه باورم نمیشد....

بدون هیچ قهر بودن یا مشکل دیگه ای....

فقط مسیله این بود که زن داییم کلا با رفت و امد و ادمیزادی جز خانواده خودش بیگانه بود...

بعدم که من دور شدم....

همین شد که من توی یه شهر کوچیک...توی یه فامیل سرشار از وابستگی....هنوزم اگه ازم بپرسن داییت چند تا بچه داره و اسمشون چیه نمیدونم....من خونه ی داییم رو یه بار وقتی ده ساله بودم به مدت ۵ دقیقه دیدم....یعنی از توش رد شدم...همین...