طرحی از یک زندگی...

۳۳ مطلب با موضوع «روزمره...» ثبت شده است

اول اردی بهشت....

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۰۶ ب.ظ

1. صبح اول اردی بهشت به سان حضور در بهشت بود....


۲. محبوبِ من....وقتی امروز دیدم کسی که از همه جا پاک و بلاکش کرده ام بعد از چندین سال اصرار بی ثمر به هزار روش ارتباطی مختلف به من پیام داده تا احوالم را بپرسد...به خودم قول دادم که شما را نبخشم....من شما را بابت همه بی تفاوتی و بی خیالیتان نمیبخشم....من نمیبخشم و شما به سانِ قطره ای اشک امروز از چشمِ من افتادید....برای من کم دوست داشته شدن از دوست داشته نشدن کشنده تر است....حتی اگر شما همیشه برای هر اشتباهی که میکنید هزار توجیه در استین داشته باشید....اما بارِ کج به منزل نمیرسد....

روزمره....

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۴۱ ب.ظ

۱. استرس نوشتن گزارشها یه ور...استرس فرستادن یه ور...استرس جوابی که میدن یه ور....

خدایا فرسوده شدم....چند روزه تماما درد و ضعفم....پاهام...دستام...سرم...کمرم....گردنم....

باز هم منتظرم....برای اِن امین بار....


۲. خدیجه اومده بود....حرف زدیم....جلوی چشم من کلی لاک خوشگل مارک دار رو بذل و بخشش کرد به دوستِ پاکستانیش....


۳.  استرس دارم و هیچ کسی رو ندارم که با خیالِ راحت براش دردِ دل کنم و مطمئن باشم که از من محکم تر و راه بلد تره و میتونه به من آرامش بده....هی توی ذهنم..توی گوشیم...دنبال یه اسمی میگردم که مرهم باشه اما نیست که نیست.....


4. چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست - که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

لحظه....

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۰۰ ب.ظ

1. که بلوط تازه و زردالوی سبز نرسیده بخری.....


۲. که کاش مثل یک میوه ی رسیده از تنت جدا میشدم و باور میکردی بارِ سنگینی وجود من دیگه روی دوش تو نیست....که تو سبک میشدی و من رها....



این روزها...

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۴ ب.ظ

۱. امروز اشتباهی تو اسانسور دکمه طبقه ای که قبلا اونجا بودم رو زدم....

در اتاق نیم باز بود....رفتم تو....

دیدم خدایا....همه چیر اشفته....همه چراغا روشن....در حموم و دستشویی باز....

کلی وسیله رها وسط هال....

یه قابلمه عین قابلمه ی من هم روی گاز....

گفتم برگردم برای اطمینان شماره اتاق رو ببینم....

اخیش....باید تا کسی ندیده بود میرفتم بیرون....


۲. ۲۵ مارچ ایمیل زد که من درسم تموم شده و ۲۸ مارچ برای همیشه میرم از اینجا....شرم و حیای خاصش از اولم قابل فهم و هضم نبود...حالام ایمیل زدنش از ۴ صندلی اون ور تر.....

بهش نوشتم که "من برات بهترینها رو میخوام....تو مثل یه نوری توی تاریکی زندگی...."

احتمالا پای کامپیوتر از حال رفته....خبر نداره من بزرگ شده ی سرزمینی هستم که شاعرانش جزء معدود افتخارات غیر قابل انکارش هستن....خبر نداره تمام دست و پا بستگی دخترانه ی روزهای نوجوانی و جوانی را با حافظ و سعدی و مشیری و شهریار و شاملو پر کرده بودم...اگر هنر او بهینه سازی و ریاضیات است هنر من هم شاید ادبیات است....

خواب!

جمعه, ۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۵۱ ب.ظ

عجب خوابی دیدم....

ننو....