طرحی از یک زندگی...

۲۰ مطلب با موضوع «روزمره...» ثبت شده است

یک شب...

جمعه, ۲۹ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۳۰ ب.ظ
بیا دیگه خودمونو گول نزنیم....
بیا باور کنیم حقیقتو....

امروز خود را....

يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۵۷ ب.ظ

صبح شال و کلاه کرده و زیر بارون رفتم دانشگاه....

اینترنت قطع بود و سرور بی سرور....

برگشتم....

نماز خوندم...

خوابیدم...خوابیدم...خوابیدم تا شب...

خواب دیدم رفتم خونه....

خواب دیدم دعوت نامه اومده و دعوت شدم به مراسم تقدیر از نخبگان بیست سال اخیر  شهرمون....

خواب دیدم تنها بودم خیلی....خواب دیدم که منتظر تو بودم اما تو نبودی....

خواب دیدم دو تا مادربزرگام هم باهام اومدن همایش تقدیر از نخبگان....خاله ها و عمه بودن....

تو خواب به خودم گفتم بالا که رفتم به انگلیسی حرف میزنم که بدونن حیف نشدم به عنوان یه نخبه....

خواب دیدم که خیلی تنها بودم....

بیدار که شدم برای خودم کمپوت استوایی باز کردم....روش نوشته بود کمپوت اناناس و نارگیل و پاپایا و گیلاس....

بازش که کردم یه دونه گیلاس دو نیم شده و یه مکعب کوچولوی نارگیل داشت...باقی همه پاپایا و اناناس....

این روزا همش معده ام درد میکنه....هش سرم میخاره.....هر چه قدرم عرق نعناع میخورم و دوش میگیرم و کرم میزنم فایده نداره....

کل هفته اینده بارون میباره....

حال خوش....

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۲۷ ب.ظ
یه اش رشته ای پختم که الله الله الله....
تمام اصول اشپزی رو به اضمحلال بردم اما نتیجه بر جانم نشست....
سه تا عروسکامو چیدم کنارم و دارم اش رشته میخورم....

شما که سواد داری ، لیسانس داری ،روزنامه خونی...
با بزرگون می شینی،حرف میزنی،همه چی می دونی ...
شما که کله ت پره،معلّم مردم گنگی ...
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی ...
بگو از چیه که من،دلم گرفته؟
راه میرم دلم گرفته، میشینم دلم گرفته...
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته؟ 


پ.ن. ۱. چند روز پیش یکی برام نوشته بود که حس تنهایی تو وبلاگ تو من رو از اینده و بزرگ شدن میترسونه...ادرس نداشت...میخواستم بهش بگم من خیلی خیلی وقته دلم میگیره هی...حتی از بچگی...شاید از ۷ سالگی....شما ربطش نده به بزرگ شدن و غربت و .... شما انرژی ناجور نگیر از حرفای من....من خودمم سوال دارم که چرا این همه دلگیرم....چرا این همه بی تابم.....

پ.ن. ۲. برای مهمونی امروز سفارت ایران که قرار بود توی یک جزیره ی خیلی قشنگ باشه کلی برنامه ریخته بودن از قبل....من کلی منتظر بودم...فک میکردم خیلی مهمونی خاصی بشه و خیلی خوش بگذره....خوش هم گذشت...بچه ها و ادمای امروز همه خوب بودن....اما....چه امای تکراری....

امروز...

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۳۹ ق.ظ

امروز باز به من گفت تو خیلی stylish هستی...بعد چهار دور من رو انداز و ور انداز کرد...

بعد گفت خیلی هم brilliant  هستی...دلم میخواد هی اینده باز باهات در ارتباط علمی باشم...

بعد اومدم ایمیلمو باز کردم و دیدم یکی از دو ارزویی که چند روز پیش گفتم براش دعا کنید بر باد رفته 90 درصد...اخه برای یه شغل زپرتی توی دانشگاه، زیر دست اون اقاهه که مثلا کلی استاد مهربونیه..چرا منو نباید بخواد؟ چرا باید منو بذارن تو لیست رزرویا...کوفتی ها :(

بعد دیدم برای مقاله ای که تازه یه روزه پابلیش شده یه استاد ایتالیایی ایمیل زده که کد بده...

بعد دیدم مسئول دانشکده ایمیل زده که فلان مدارک رو بفرست زودتر...

اون یکی ارزو هم منتظره هنوز...