طرحی از یک زندگی...

۱۱۷ مطلب با موضوع «روزمره...» ثبت شده است

عصرانه...

سه شنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۵۵ ب.ظ
دیدم کار خاصی ندارم...
ناهارم رو ساعت دو خوردم و رفتم دراز کشیدم...
خواب ها دیدم که مپرس...خواب میدیدم یکی میاد میزنه به در میگه پاشو check out کن...پاشو از پرواز جا نمونی...
من چرا اینقدر ناخوداگاهم شرطی میشه...حالا یه روز تو هتل موندم...این خوابا و اداها چیه؟
از خواب که بیدار شدم دیدم از ایتالیا ایمیل اومده که اومدی بیا تو امورات تدارکاتی کمک کن...منم گفتم چشم...
نیم ساعت بعد دیدم یه شماره ایتالیا زنگ زد...گفتم چه مهم شدم من...
یه اقایی با لهجه اقای دولازلو توی کارتون سفید دندان گفت توی هتل ما جا رزرو کردی میای یا نه؟ 
با ترس گفتم نه...برنامم عوض شده...

بعدم رفتم به صرف اسباب کشی و کنون خسته اما راضی...
مونده دو سه روز دیگه خورده ریزای نهایی رو هم جمع کنم و تصویه حساب کنم و کارتمو پس بدم و اتاقم به بسپرم به یه تازه وارد...
بعد چمدونمو دست بگیرم و برم یه سفر کوتاه...
تا برگردم و ببینم خدا راضی به چی میشه برای پاییزی که میاد...
ایا من یه پاییز رنگ رنگ رو میبینم امسال یا پاییز همیشه سبز اینجا رو؟
در هر صورت باید دنبال یه جا و لونه جدید بگردم...یا اینجا و یا جایی که اون ور کره زمینه...دقیقا دوازده ساعت اختلاف زمان...

خدایا کنارم باش...آی دیزرو ایت...آی ویل ترای تو دیزرو ایت....