طرحی از یک زندگی...

۱۷ مطلب با موضوع «روزمره...» ثبت شده است

شما که سواد داری ، لیسانس داری ،روزنامه خونی...
با بزرگون می شینی،حرف میزنی،همه چی می دونی ...
شما که کله ت پره،معلّم مردم گنگی ...
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی ...
بگو از چیه که من،دلم گرفته؟
راه میرم دلم گرفته، میشینم دلم گرفته...
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته؟ 


پ.ن. ۱. چند روز پیش یکی برام نوشته بود که حس تنهایی تو وبلاگ تو من رو از اینده و بزرگ شدن میترسونه...ادرس نداشت...میخواستم بهش بگم من خیلی خیلی وقته دلم میگیره هی...حتی از بچگی...شاید از ۷ سالگی....شما ربطش نده به بزرگ شدن و غربت و .... شما انرژی ناجور نگیر از حرفای من....من خودمم سوال دارم که چرا این همه دلگیرم....چرا این همه بی تابم.....

پ.ن. ۲. برای مهمونی امروز سفارت ایران که قرار بود توی یک جزیره ی خیلی قشنگ باشه کلی برنامه ریخته بودن از قبل....من کلی منتظر بودم...فک میکردم خیلی مهمونی خاصی بشه و خیلی خوش بگذره....خوش هم گذشت...بچه ها و ادمای امروز همه خوب بودن....اما....چه امای تکراری....

امروز...

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۳۹ ق.ظ

امروز باز به من گفت تو خیلی stylish هستی...بعد چهار دور من رو انداز و ور انداز کرد...

بعد گفت خیلی هم brilliant  هستی...دلم میخواد هی اینده باز باهات در ارتباط علمی باشم...

بعد اومدم ایمیلمو باز کردم و دیدم یکی از دو ارزویی که چند روز پیش گفتم براش دعا کنید بر باد رفته 90 درصد...اخه برای یه شغل زپرتی توی دانشگاه، زیر دست اون اقاهه که مثلا کلی استاد مهربونیه..چرا منو نباید بخواد؟ چرا باید منو بذارن تو لیست رزرویا...کوفتی ها :(

بعد دیدم برای مقاله ای که تازه یه روزه پابلیش شده یه استاد ایتالیایی ایمیل زده که کد بده...

بعد دیدم مسئول دانشکده ایمیل زده که فلان مدارک رو بفرست زودتر...

اون یکی ارزو هم منتظره هنوز... 

می با دیگران خوردست و با ما سر گران دارد...

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۷ ب.ظ

1. طوفان اومده این روزا...زیر درختا پر از بچه پرنده های ی پر و بال و مرده است...لونه ی پرنده ها ویرون شده...


2. دیشب یه هو فشارم افتاد...رو صندلی ولو شدم و با خودم فکر میکردم کاش یکی بود تا دم خوابگاه دستمو میگرفت زمین نخورم...سندروم های زنانه هر ماه به شیوه ی جدیدی بروز میکنن...


3. امروز اون استاده که من دوستش دارم با دانشجوهاش برای نهار رفتن یه رستوران که دانشجوی پست دکترای جدید پاگشا بشه و بهش خوشامد بگن...از صبح این شعر تو ذهنمه که "می با دیگران خوردست و با ما سر گران دارد..."


4. دیشب تا صبح خواب داعش و فرار و جا موندن از پرواز دیدم...صبح خسته و بی قرار از خواب پریدم...

امروز...

پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۳ ب.ظ
امروز رفتم برای خودم دم ساحل یه ساعت راه رفتم...
چه قدر درختا قشنگن...گلا...دریا...قایقای رنگی رنگی...ماشین اهنگ و بستنی...جفتای به هم تکیه داده و فرو رفته بین سنگای درشت ساحل...عکاسا...ماهی گیرا....
یه خانوم چشم بادومی به من گفت چه قدر تو خوشگلی...به خصوص چشمات....دوستشم گفت اره..چشمات خیلی قشنگن....گفتم خوب تو هم قشنگی...موهات...پوستت....گفت چه قدر منو خوشحال کردی امروز....
به ایکس گفتم حالا که قرار نیست با هم هم گروه بشیم فقط میخوام بدونی از روز اولشم تو با همه فرق داشتی...گفت الهام منم خیلی تو زندگیم سختی کشیدم...منم جون سالم به در بردم از سختیای زندگیم....که اگه برات بگم برام گریه میکنی....
بهش نگفتم همین ساده و اسون حرف زدنش سخت میکنه همه چیو....
یکی از استادا بهم گفت میخوام دعوتت کنم خونه ام...من توی دلم فکر کردم که من چه قدر از محبت و اینکه قراره پشتش چی باشه میترسم (استاده زن بود)...
حالم خوب نیست....یه جوری خوب نیست که نمیدونم اخرین باری که اینطور بودم کی بود....

پ.ن.1. چرا همه انتظار دارن تمام مسلمونای دانشگاه همه رو بشناسن و دوست هم باشن و عین هم باشن؟ همه فکر میکنن من رفیق فابریک دخترای عرب دانشگاه و یا پسرای پاکستانی ریش بلند دانشگاهم....
پ.ن.2. یه عیب بد مسلمونا که حتی من از زبون نامسلمونا هم شنیدمش دخالت زیاد تو امور اعتقادی هم هست....یه دختر خیلی مهربون و با پوشش کاملا اروپایی اما مسلمون از من میپرسه الهام روزه ای؟ میگم حالم خوب نبود...سحری نداشتم..روزه نگرفتم...با چشمای گرد میگه یعنی وقتایی که سحری نداری روزه ات رو نمیگیری؟

امروز....

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

۱. خوشم نمیاد که وقتی به یکی فارسی پیام میده و انگلیسی جوابم رو میده....

۲. مهمون دارم امشب...

۳. رفتم ورک شاپ تزیین گل برای روز جهانی مادر....یه گلدون گل طبیعی دارم حالا....اولش فک میکردم یه جوری گلا رو بچینم تو گلدون که از مال همه قشنگ تر بشه....اخرش از همه متفاوت تر و شاید زشت تر بود....