طرحی از یک زندگی...

۶ مطلب با موضوع «دور...» ثبت شده است

خاطره....

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۵۴ ب.ظ
مادربزرگای من جاری هم بودن.....
یعنی با دو تا برادر ازدواج کرده بودن....
هر چی شوهراشون فس فسی بودن, خودشون شیرزن بودن.
مادربزرگ پدری  خیلی زبل و فرز و هنرمند بود. درست مثل مادربزرگ مادری با این تفاوت که مادربزرگ مادری دنیای مردم داری و دوستی و مهمون نوازی بود و مادربزرگ پدری تلخ و گله مند و خسته اغلب....یه بخشیش دلایل ژنتیکی بود....یه بخشیش هم زود بی شوهر شدن مادربزرگ پدری بود...تنها و بی کس بچه هاش رو به دندون کشیده بود.....

مادربزرگ مادری در اوج اقتدار و توانمندی توی یه شب اردیبهشتی افتاد زمین و دیگه پا نشد.....
مادربزرگ پدری اینقدر حرص همه چیزو خورد و تلخی کرد که اخرش الزایمر گرفت....شاید دو سالی بود اون اواخر که دیگه چیزی و کسی رو یادش نمیومد مگه در حد لحظه ای و خیلی کم....
اخرین باری که رفته بودم خونه یه گوشه سر در گریبان و ساکت نشسته بود.....ازون همه شیر زنی و انرژی یه ذره پوست و استخون نحیف مونده بود گوشه ی خونه.....همونجا که نشسته بود داشت به یه طرف میفتاد زمین....
ترسیدم....ناخوداگاه صدا زدم "بی بی".....
ناخوداگاه جواب داد "جونِ بی بی..."
از ته دلش گفت....مهربون تر و عمیق تر از همه ی عمر...مهربون تر از اون وقتایی که هوش و حواسش بود هنوز....
حالا هنوزم چند وقت یه بار یکی از ته دلش توی گوشم میگه "جونِ بی بی...."

امیدوارم هر چی توی این دنیا تلخ و خسته بودی و آرامش نداشتی...الان آروم باشی بی بی....

ماورای ظواهر...

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۵۹ ب.ظ

سوال هر روز....هر لحظه...هر ناگهان...

یعنی اونم دلش برای من تنگ میشه؟

یعنی اونم از رفتن من دلگیر و غمگینه؟

گذشته های دور ما...

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۰۷ ب.ظ

تو از دیدن من خوشحال شدی...

تو این غریبستون....

چه با نمک...

و تمام....

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۱۲ ب.ظ

برای ما بعضیا فقط یه اسم یا صاحب یه اثر نیستن...

اونا زبان همه ی اون حرف هایی هستن که توی دل ماست اما نمیدونیم چه جوری بگیم...

همه ارزوهایی که توی قلبمونه اما نمیدونیم چه جوری ازشون بنویسیم....

رفتن بعضیا...سخته...خیلی سخت....


نیمه جانی بر کف

کوله باری بر دوش

مقصدی بی پایان

قرن ها پشت افق

سحری سرگردان

که در آن آتش کم نور نگاهی تنها

سینه ساکت صحرای سحرگاهی را

مثل یک آینه ی رو به برهوت

پی سوسوی نگاهی دیگر

بی ثمر می کاود

وحشتی بیگانه در سراپای وجود

لذتی پر آشوب پای محراب سجود

در دل ویرانی آخرین دلخوشیم

چشم ویرانگر توست

خسته از جنگیدن 

آخرین فرصت صلح

عشق عصیانگر توست

کاش غیر از من و تو هیچکس با خبر از ما نشود

نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز

نوبت بازی دنیا نشود


"دکتر افشین یداللهی"

زندگانی...

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۰۶ ب.ظ

به هر چی که چنگ زدم تا دلیلی بشه برای موندن...برای دل بستن....پوچ از کار در اومد....

ادما اومدن که برن....موقعیتا...مکانها....داده شدن برای پس گرفته شدن....

بی این که حتی ذره ای قدرت و تسلط و کنترل داشته باشی بر اونها...

میشه تموم شد برای همیشه....توی همین روزا....

وقتی که نه تو اوجی و نه توی حضیض....