طرحی از یک زندگی...

۹ مطلب با موضوع «دور...» ثبت شده است

روزگار کودکی...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ب.ظ

وقتی بچه بودم خیلی تنها بودم...

در واقع فکر میکنم همه ی بچه ها تنهان....

بزرگترا که اصلا نمیدونستن و یا یادشون رفته بود بچگی چه شکلیه...

خود بچه ها هم دوستیشون با هم بر اساس اسباب بازی و ... است نه ارتباط عمیق و ...

یادمه تو تنهاییِ من یکی از بهترین جاها برای در اومدن از تنهایی تو باغچه بود....

باغچه مون اون موقع ها پر بود از سبزی و افتابگردون و ... یه ابهتی داشت برای خودش...

یه گوشه ی دنج و ناشناخته اش یه سوراخ بود که خونه ی جیرجیرکا بود....

یه عالمه جیرجیرک توش بود...

هر روز ساعت ها مینشستم کنار اون سوراخ و حرف میزدم و حرف میزدم...

بهشون میگفتم که چه قدر دوستشون دارم...

تو خیالم همیشه اونام به من جواب میدادن....واقعا دوستم داشتن....

فکر میکردم جمع میشن دم در سوراخشون چون دلشون تنگ شده و میخوان با هم حرف بزنیم....

یادمه اصلا نمیدونستم اسمشون جیرجیرکه....فک میکردم اسمشون "دوستو" هست...

این اسمی بود که بر اساس لهجه ی کرمانی برای دوست هام انتخاب کرده بودم...

نمیدونم این درسته یا نه...اما من یادمه چند بار توی دستم گرفته بودم و بوسیده بودمشون....

یادم نیست کی این عادت حرف زدن با جیرجیرکای توی اون سوراخ و این خیال از سرم افتاد که نفهمیدم....

شاید اولین بار که مادرم به حالت وحشت و چندش با دمپایی دوید دنبال یه جیرجیرک و گفت این لعنتیا رو اگه نکشی کل فرش و موکت ها رو میخورن....

بعدا فهمیدم جیرجیرکا بلای بافتنی جات هستن....مادرم امون نمیداد یکیشون سالم در بره از خونه ی ما....

حالا از جیرجیرک مثل سوسک چندشم میشه....

فکر میکنم توهم میزدم که تو دستم مینشستن تا من ببوسمشون و باهاشون حرف بزنم....اخه تا ماان من بجنبه و دمپایی رو برداره اینا با سرعت نور در میرن....چه طور ممکنه تو دست من اروم نشسته باشن....


لحظه...

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ب.ظ

توی غوغای جهان...

توی تاریکی شب این ور دنیا و روشنی روز اون ور دنیا....

داشتم زیر دوش فکر میکردم....

خدایا....توی شلوغی دنیات...من یه الماسم.....

دست منو بگیر تا برسم به دیدنی ترین و ارزشمند ترین موزه ی تاریخ بشر....

خدایا...من خیلی رشد کردم از پسِ همه سال هایی که گذشت...

خدایا...من خیلی عاقل و کدبانو و فهمیده و دلسوز و توانمندم....

من رو بکشون به یه جایی که کم نباشه برای توانمندی هام.....

من غروری ندارم....من ادعایی ندارم اما منطق دو دو تا چهار تا به من میگه که منو باید ببری تا توی ابرا....تا بین ستاره ها...تا اعماق کهکشانها....

خدایا...نذار یه اسم گم شده بمونم توی یه دنیای کوچیک....

خدایا...اگه همراهی بهم دادی لطفا بزرگ باشه...و توانمند...و مغرور....و عاری از هر حقارت....عاری از هر ذلت....

برای خودم....

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۷ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الی

خاطره....

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۵۴ ب.ظ
مادربزرگای من جاری هم بودن.....
یعنی با دو تا برادر ازدواج کرده بودن....
هر چی شوهراشون فس فسی بودن, خودشون شیرزن بودن.
مادربزرگ پدری  خیلی زبل و فرز و هنرمند بود. درست مثل مادربزرگ مادری با این تفاوت که مادربزرگ مادری دنیای مردم داری و دوستی و مهمون نوازی بود و مادربزرگ پدری تلخ و گله مند و خسته اغلب....یه بخشیش دلایل ژنتیکی بود....یه بخشیش هم زود بی شوهر شدن مادربزرگ پدری بود...تنها و بی کس بچه هاش رو به دندون کشیده بود.....

مادربزرگ مادری در اوج اقتدار و توانمندی توی یه شب اردیبهشتی افتاد زمین و دیگه پا نشد.....
مادربزرگ پدری اینقدر حرص همه چیزو خورد و تلخی کرد که اخرش الزایمر گرفت....شاید دو سالی بود اون اواخر که دیگه چیزی و کسی رو یادش نمیومد مگه در حد لحظه ای و خیلی کم....
اخرین باری که رفته بودم خونه یه گوشه سر در گریبان و ساکت نشسته بود.....ازون همه شیر زنی و انرژی یه ذره پوست و استخون نحیف مونده بود گوشه ی خونه.....همونجا که نشسته بود داشت به یه طرف میفتاد زمین....
ترسیدم....ناخوداگاه صدا زدم "بی بی".....
ناخوداگاه جواب داد "جونِ بی بی..."
از ته دلش گفت....مهربون تر و عمیق تر از همه ی عمر...مهربون تر از اون وقتایی که هوش و حواسش بود هنوز....
حالا هنوزم چند وقت یه بار یکی از ته دلش توی گوشم میگه "جونِ بی بی...."

امیدوارم هر چی توی این دنیا تلخ و خسته بودی و آرامش نداشتی...الان آروم باشی بی بی....

ماورای ظواهر...

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۵۹ ب.ظ

سوال هر روز....هر لحظه...هر ناگهان...

یعنی اونم دلش برای من تنگ میشه؟

یعنی اونم از رفتن من دلگیر و غمگینه؟