طرحی از یک زندگی...

۱۱ مطلب با موضوع «دور...» ثبت شده است

کمیاب...نایاب...

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۵۱ ب.ظ

التماس نکن...

گدایی نکن...

محتاج نباش...

حتی محتاج و مضطر برای مهم ترین ادم یا هدف زندگیت...

بزرگ باش...

مدیر و تصمیم گیر و خویشتن دار باش...

مثل پادشاهی که تاج را بر سر ملکه میگذارد...

گل سرخ و سفیدم....

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۵۰ ب.ظ

تنها کسی که وقتی با من حرف میزنه لحنش عوض میشه و مثل بچه ها حرف میزنه مامانمه....

وقتی میگه عزیزم...فدای اون چشمای قشنگت بشم...دختر کوچولوی من....

وقتی میگه امروز اینقدر دلم تنگ بود که دوست داشتم خونه باشی کنار هم باشیم....

بقیه وقتی میخوان محبت کنن میگن جات خالیه...یا لباست بهت میاد...یا قشنگه این عکست....

با همون لحنی که با همه آدمای دیگه حرف میزنن...

بابام هر وقت باهام حرف میزنه فقط ابراز فراق و دعای زیاد...با آه و سوز....

میگه شادی من روزی هست که خوشبختی شماها رو ببینم...خوشبختی تو رو ببینم....

من میدونم تعریف بابام از خوشبختی چیه...

روزی خوشبختم که یه شغل خفن و کلی پول و یه شوهر خوب و دو تا بچه داشته باشم....

گاهی میخوام بگم بابا باور کن الانم شاید هنوز تو اون نقطه ای که تو میخوای نباشم اما خواهش میکنم راضی باش از من...

باور کن تا همین جاشم خیلی از راه رو رفتم...باور کن از دنیای تنها و خالی یه دختر ساکت و سر به زیر تو یه شهر جنوبی تا این دنیای عظیمی که من امروز توش گم شدم خیلی فاصله بود....

خواهش میکنم به من افتخار کن....همون طوری که شب اومدن نتیجه ی کنکور افتخار کردی....

یادته گفتی "تو دختر منی...تو از هیچ چی نباید بترسی"

یادته هفته بعدش گفتی بیا دو تایی بریم زیارتی که نزدیک خونه ی روستاییمون بود؟

یادته دو تایی رفتیم و این برای من خیلی ارزشمند تر از همه هدیه هایی بود که پدرا به بچه هاشون میدن....میدونستم این محبت مثل یک  شاخه گل سرخ میمونه...

روزگار کودکی...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ب.ظ

وقتی بچه بودم خیلی تنها بودم...

در واقع فکر میکنم همه ی بچه ها تنهان....

بزرگترا که اصلا نمیدونستن و یا یادشون رفته بود بچگی چه شکلیه...

خود بچه ها هم دوستیشون با هم بر اساس اسباب بازی و ... است نه ارتباط عمیق و ...

یادمه تو تنهاییِ من یکی از بهترین جاها برای در اومدن از تنهایی تو باغچه بود....

باغچه مون اون موقع ها پر بود از سبزی و افتابگردون و ... یه ابهتی داشت برای خودش...

یه گوشه ی دنج و ناشناخته اش یه سوراخ بود که خونه ی جیرجیرکا بود....

یه عالمه جیرجیرک توش بود...

هر روز ساعت ها مینشستم کنار اون سوراخ و حرف میزدم و حرف میزدم...

بهشون میگفتم که چه قدر دوستشون دارم...

تو خیالم همیشه اونام به من جواب میدادن....واقعا دوستم داشتن....

فکر میکردم جمع میشن دم در سوراخشون چون دلشون تنگ شده و میخوان با هم حرف بزنیم....

یادمه اصلا نمیدونستم اسمشون جیرجیرکه....فک میکردم اسمشون "دوستو" هست...

این اسمی بود که بر اساس لهجه ی کرمانی برای دوست هام انتخاب کرده بودم...

نمیدونم این درسته یا نه...اما من یادمه چند بار توی دستم گرفته بودم و بوسیده بودمشون....

یادم نیست کی این عادت حرف زدن با جیرجیرکای توی اون سوراخ و این خیال از سرم افتاد که نفهمیدم....

شاید اولین بار که مادرم به حالت وحشت و چندش با دمپایی دوید دنبال یه جیرجیرک و گفت این لعنتیا رو اگه نکشی کل فرش و موکت ها رو میخورن....

بعدا فهمیدم جیرجیرکا بلای بافتنی جات هستن....مادرم امون نمیداد یکیشون سالم در بره از خونه ی ما....

حالا از جیرجیرک مثل سوسک چندشم میشه....

فکر میکنم توهم میزدم که تو دستم مینشستن تا من ببوسمشون و باهاشون حرف بزنم....اخه تا ماان من بجنبه و دمپایی رو برداره اینا با سرعت نور در میرن....چه طور ممکنه تو دست من اروم نشسته باشن....


لحظه...

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ب.ظ

توی غوغای جهان...

توی تاریکی شب این ور دنیا و روشنی روز اون ور دنیا....

داشتم زیر دوش فکر میکردم....

خدایا....توی شلوغی دنیات...من یه الماسم.....

دست منو بگیر تا برسم به دیدنی ترین و ارزشمند ترین موزه ی تاریخ بشر....

خدایا...من خیلی رشد کردم از پسِ همه سال هایی که گذشت...

خدایا...من خیلی عاقل و کدبانو و فهمیده و دلسوز و توانمندم....

من رو بکشون به یه جایی که کم نباشه برای توانمندی هام.....

من غروری ندارم....من ادعایی ندارم اما منطق دو دو تا چهار تا به من میگه که منو باید ببری تا توی ابرا....تا بین ستاره ها...تا اعماق کهکشانها....

خدایا...نذار یه اسم گم شده بمونم توی یه دنیای کوچیک....

خدایا...اگه همراهی بهم دادی لطفا بزرگ باشه...و توانمند...و مغرور....و عاری از هر حقارت....عاری از هر ذلت....

برای خودم....

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۷ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الی