طرحی از یک زندگی...

۶ مطلب با موضوع «دایی الامپ...» ثبت شده است

دایی الام...

دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۵۵ ب.ظ

1. یه چند روز از سر دلتنگی عکس ارغوان رو گذاشته بودم پروفایلم....

روز یک شنبه تو یه جمعی که ایرانی بودن، یه تازه واردی وسط جمع به من گفت نی نی تون رو چرا امشب با خودتون نیاوردین؟

من چشمام گرد شده بود و بقیه ریسه رفته بودن...

دوستم به خانومه گفت ایشون مجرد هستن و نی نی ندارن.

گفت اخه اون بچه که توی پروفایل بود....

اگه میگفتم مادرش نیستم اما داییش هستم اوضاع خراب تر میشد :))

2. یکی از بچه های کوچیک فامیل یاد گرفته به من پیام بده...هنوز هم نوشتن و خوندن بلد نیست و صبح تا شب داره با زدن روی استیکرا و یا نوشتن کلمه ها و حروف تصادفی به من پیام میده....

اگر هم جواب ندم زنگ میزنه و میگه تو چرا پیام های منو جواب نمیدی و ....

من هم هر چی حرف و استیکر میبینم میزنم و در جواب براش میفرستم که خوشحال شه.... :)


 

پ.ن. علی به من میگه دایی...نمیدونه خاله یعنی چی...

در کنون...

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۰۶ ب.ظ
ایشالله در امن و امان یه وقتی برم وطن...
اینقدر کیک خامه ای و خامه ی خالی و غذا در کنارش سالاد ماست دوغ بخورم که پخش زمین شم همونجا...
اینقدر علی و ارغوان رو بغل کنم که خسته شم...
فقط...


پ.ن. امروز به دو عدد دوست کنه نه گفتم و گفتم خودشون برن کارشونو انجام بدن و راضی ام از خودم...

زندگی....

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ب.ظ
تابستون که خونه بودم رفته بودیم روستای اجدادی....قدم ناخونده ی عضو جدید خانواده یعنی ارغوان خانوم منجر شده بود به مرخصی داشتن خواهر عزیز و جمع شدنمون دور هم....توی خونه ی روستای ابا و اجدادیمون.....با هم بودنی بس زیبا و جان افزا....
از همه مهم تر حضور علی عزیزم....یه روز وقتی بردمش تو حیاط....گفت دایی....گفتم جون دایی....گفت دایی من اینجا رو خیلی دوست دارم...کوها...درختا....زمین....خونه....علفا...همشونا دوست دارم.....

امروز حال من این بود...من تنها بودم از صبح تا شب....و عاشق همه چیز....عاشق نم چمنای طبقه منفی ۷...قدم زدنم.....مزرعه ی دانشگاه....درختی که جدید کاشتن.....اون درخت گیسو پریشون خوشگل که عزیز منه.....صندلیا....تنه ی درختای اینجا که مثل قامت یک زن رقاص پیچ و تاب زیبایی داره....ابرا....هوای نم دار و کمی سرد.....صندلیم....گوشه ی خلوتم....لیوان جدیدم....پالتوی جدیدم....تنهایی نهار و شام خوردنم.....ادمای جدید و عزیز زندگیم....سلام کردن به ایرانیا و خارجیایی که دوستشون دارم....
همه نور توی دل تاریکی....
امروز بلاتکلیف نبودم و لذت رو تنها بعد از تموم شدن درد میشه فهمید.....

امبولانس سفید ابی.....

شنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۳۸ ب.ظ

رفتم برای علی عزیزم چند تا اسباب بازی خریدم و دفترای عروسکی سایزای مختلف...

هر بار گوشیو میگیره میگه نشون بده چیا خریدی....

این بار بهش گفتم خوب تو که رفتی مسافرت بگو برا من چی خریدی؟

میگه یه دایناسورِ تِسماحی برا خودم یه امبولانس سفید ابی برای تو....

میگم میبینی بلوزم استینش کوتاهه سرما خوردم....بلوز تنت رو دیگه نپوش...بذار تو کمد برا من....

میگه تو بزرگی...این برات کوچیکه....گفتم دُمکه هاشو باز میکنم بزرگ بشه به زور میپوشم....

گفته برات میذارم تو کمد....

عزیزِ برنزه ی من....جیگر من....

بهترین روش...

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۳ ق.ظ

یه بار ده سال پیش، ترم اول کارشناسی...مامانم زنگ زد...نوکیای کوچولوی براقمو برداشتم و از سالن مطالعه اومدم بیرون....وسط حرف گفتم مامان برنامه نویسی خیلی سخته...من دارم از استرس میمیرم....(امتحان میان ترم داشتیم...)

مامانم خیلی شیک گفت اگه نمیتونی و برات سخته انتقالی بگیر از شریف بیا باهنر کرمون....

دیگه خفه شدم....فک کنم تا اخر سال چهارم دیگه هرگز زنگ نزدم خونه بگم درسا سختن....

دیشب وقتی بابام پرسید چه خبر؟ با قلب گنجشکی گفتم خبر اینکه دخترتون خیلی دلش تنگه این بار....

بابام خیلی شیک گفت یادت باشه که خودت خواستی و باید پاش وایستی....

انشالله که دیگه هرگز واژه ی دلتنگی رو از من نمیشنون....


پ.ن. دیشب علی گیر داده که اسباب بازیایی که خریدی رو بیار جلو دوربین نشون بده.....گفتم سنگینن نمیتونم نشون بدم....با صدای سرماخورده گفت دایی پس کی میای خونه مون؟ خدایا یادت هست من چن ماه پیش چی ازت خواسته بودم؟ تو که از فراموشی و نامهربونی بری هستی...بگو که حواست هست....