طرحی از یک زندگی...

۱۱ مطلب با موضوع «دایی الامپ...» ثبت شده است

خاله بودن....

سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۴۵ ب.ظ
خیلی خسته ام و مغزم مثل سی پی یو داغ کرده....
به علی فکر میکنم و لبخند میشینه روی لبم...
یادمه من اصلا بچه دوست نداشتم...اصلا هم بلد نبودم با بچه ها بازی کنم...
درست نقطه ی عکس خواهرم که همیشه با بچه ها رفیق میشد و کلی بازی و خنده به راه بود....
یادمه از ازدواج کردن خواهرم هم در حد یه کابوس میترسیدم....
همیشه فکر میکردم اگه اذیت بشه چی...اگه عوض بشه چی؟
اخرش ازدواج کرد....عوض هم شد اما هنوزم یه خواهره با همه ی خوبی هاش از مدل جدید البته...
بعد از بچه دار شدنش بدم میومد....همیشه به این ملتی که قربون صدقه بچه های خواهر برادرشون میرفتن میخندیدم....
فک میکردم این زشتولیا چه جوری تو دل خاله هاشون جا شدن اصلا....
حتی وقتی علی رو از توی اون چرخه برداشتن و گذاشتن توی بغل خواهرم که هنوز اثر داروی بیهوشی داشت و گفتن مادر رو بیدار کنین نوزاد رو شیر بده دلم میخواست بگم بیخود! حتی یادمه صدای گریه اش چه قدر روی اعصابم بود....
بعدا هم روم نشد به خواهرم بگم که تا یک سالگی علی اصلا حس خاله بودن نداشتم....فک میکردم مال خانواده پدرشه نه مال ما....
تا اینکه یه هو علی قد کشید و دنیا رنگی رنگی شد....
از چهار دست و پا رفتنش و فرو کردن انگشت سبابه توی چشم هر کسی که خوابه برای بیدار کردنش تا تکون خوردنش روی اهنگ تکون بده ی آرش....
تا دایی گفتنش و وقتی که یاد گرفت ماه رو تو اسمون نشون بده و بگه ماه!
تا ذره ذره حرف زدنش....
تا همه ی بازیهای شبانه و روزانه مون....تا لذتِ دیدن دنیا از چشم علی وقتی رویاها و خیالهای کودکانه اش رو میگه....
تا حالا که گوشی رو میگیره و میگه خاله حرف نزنیم که من برم "نی نی شبکه" رو ببینم....
یه وقتایی علی گیج میشه و فک میکنه کلا هر زنی که خیلی مهربونه و بهش غذا میده و تو خونه شون هست مامانشه و در کنار مامانم و مامان خودش به من هم با شک و تردید میگه مامان...
من همیشه ارزو داشتم یه پسر این شکلی داشته باشم....
من مامان سوم یه پسر باهوش و شیرین هستم....

دایی الام

پنجشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۰ ب.ظ
گوشی رو گرفته و هی پشت هم با لحن شمرده بچگونه میگه خاله الهام....
میگم جان خاله الهام...عمر خاله الهام....
میگه خاله خوب کی برمیگردی؟
میگم منتظرم تو بیای دنبالم منو برگردونی خونه....
میگه نمیشه خودت بیایی؟
میگم علی مگه قول ندادی خوب غذا بخوری؟ یکی به من گفته رنگت خاکستری شده...کوچولو شدی....اگه قوی نشی نمیتونی تو بازی توپا رو بگیری....
میگه باشه...سعی میکنم قوی بشم....
بعد میره تو فکر میگه حالا بگو کی بهت گفته من خاکستری شدم؟
میگم یه اقا کلاغه...پرواز کرده اومده بهم گفته....
میگم علی ارغوان رو اذیت نکن...دستشو محکم نکش...دستش کنده میشه....
میگه خوب این ارغوان خیلی پوست کلفت و گردن کلفته!
میگم نه...ببین چه قدر کوچولو هست...ببین چه قدر موهاش بانمکن....ببین چه قدر پاهاش کوچولو ان و نمیتونه مثل تو سریع بدو بدو کنه....
میخنده...هی میخنده...میگه اره موهاش بامزه ان...
وسط حرف زدن هر جا خودش میخواد حرف بزنه میگه خاله ساکت باشه که من حالا حرف بزنم.....
من فدای این صراحتت بشم عزیز دلم....

بی همتا...

دوشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۱۴ ب.ظ
این همه بچه هست توی دنیا...
اما تو یه چیز دیگه ای...
وقتی بهت میگن علی و در جواب میگی من علی اقا هستم...
وقتی هی تو افکارت مرغ و گاو و اهو و گوره خر میشی و ازت میپرسم اخه بین این همه حیوون قشنگ و قوی مرغ چی داره که ارزو داری مرغ بشی...اونم مرغ ماده....
میگی چون خیلی سریع میدوه و تخم هم میذاره....
میگم پس بیا من جوجه ی تو باشم و تو بالت رو بنداز روی من که گرم بشم...میای کنارم و دست کوچولوتو میندازی دور گردنم....
وقتی یه حرف بد از یه جایی شنیدی و با شیطنت و خباثت میای به من میگی که عصبانیتمو ببینی و در بری...
وقتی برا اینکه لج منو در بیاری میگی خاله اسم شوهرت سیف الله هست...بعد چون من عصبانی ام از کنارم رد میشی و شمرده میگی سی...فُل..لاه....
وقتی به مامان جون میگی با من حرف بزنم که بیدار بمونم تا خاله الهام بیاد برام از دایناسور مهربون حرف بزنه....
وقتی تو جاده داریم میریم و از من میپرسی خاله پس کی میرسیم به سرزمین کوالاهای خوابالو....
وقتی تصادف میکنیم و از خواب میپری و میگی خاله خوب شد نمردیم....
وقتی میریم دم سوپری و گیر میدی که شیر ندا میخوای و بعدا میفهمم شیر نِی دار منظورته...
وقتی قصه ی سیندرلا رو برات میگم و میگم "علی ..." اسم اون پسری بوده که کفش سیندرلا رو پیدا میکنه و با خوشحالی میری به مامانت میگی میدونی دوست سیندرلا اسم و فامیلش مثل منه؟
وقتی با زیباترین صدای دنیا میگی خاله...و من میگم جانِ خاله...
وقتی میگی خاله دوستت دارم و من میگم منم دوستت دارم....میگی چرا این بار نگفتی من عاشقتم...
وقتی شب خوابم نمیبره و تو تاریکی چشمامو باز میکنم و میبینم تو هم خوابت نبرده و با دو تا چشم سیاهت داری تو تاریکی نگاهم میکنی....
وقتی میگم بیا بریم خونه ما میبرمت حموم اب بازی کنی....میگی نمیام شامپوهای شما تیزن چشمم میسوزه.....
وقتی گاهی یادم میره تو بچه ای و مثل ادم بزرگا میخوام بهترین دوستم باشی....
وقتی گاهی فک میکنم بزرگ میشی و میای اولین قصه ی عاشق شدنت رو به من میگی که برای دلت کاری بکنم...
وقتی قامت سبزه ی ظریفت زیباترین هدیه ی کوچولوی توبغلیِ دنیاست....
وقتی شب سرت رو میذاری روی پام و میخوابی....وقتی میگی خاله برام رخت خواب خنک پهن کن...
وقتی خوابم و میای دم گوشم حرف میزنی و در میری که بیام دنبالت....
وقتی میگی خاله نرو خارج...بمون با هم بازی کنیم...من بشم بریان وند و تو برام توپ بنداز که من بگیرمش....
وقتی که تو عشقی...عشق....
عزیز دلم....

جانِ من است او...

سه شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
علی به یکی از همسایه های ما خیلی علاقه داره و هی میره خونه شون....
همسایه یه خانوم جوونیه که شوهرش سر کاره و خودشم بارداره...
امروز وقتی علی برگشته مامانم گفته علی با مینا خانوم در مورد چیا حرف میزدی؟
گفته خاطرات بچگیمو براش تعریف کردم.....
یه بچه ی سه ساله چه خاطراتی داری از بچگیش؟
حواسش نیست هنوز کودک به حساب میاد حتی به مرحله بچگی هم نرسیده :)
برای اولین بار خاله خطاب شدم و بهم گفت خاله پس کی میای؟
گفتم چند روز دیگه بخوابی و پا بشی میبینی من پیشتم...
گفت اسباب بازیهایی که خریدی رو یادت نره....بنز و لودر و جرثقیلم رو یادت نره....

دایی الام...

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ

میگه دایی همین امشب بیا خونه مون....

میگم نمیشه دایی جون...باید هباتیتی بیاد دنبالم تا بتونم بیام...

یه کم فکر میکنه و با خنده به مامانش میگه یادته بچه بودم به هباپیما میگفتم هباتیتی....

عزیز سه ساله ی من...بزرگ میشی...یه روز به هواپیما میگی هواپیما....