طرحی از یک زندگی...

۹ مطلب با موضوع «دایی الامپ...» ثبت شده است

بی همتا...

دوشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۱۴ ب.ظ
این همه بچه هست توی دنیا...
اما تو یه چیز دیگه ای...
وقتی بهت میگن علی و در جواب میگی من علی اقا هستم...
وقتی هی تو افکارت مرغ و گاو و اهو و گوره خر میشی و ازت میپرسم اخه بین این همه حیوون قشنگ و قوی مرغ چی داره که ارزو داری مرغ بشی...اونم مرغ ماده....
میگی چون خیلی سریع میدوه و تخم هم میذاره....
میگم پس بیا من جوجه ی تو باشم و تو بالت رو بنداز روی من که گرم بشم...میای کنارم و دست کوچولوتو میندازی دور گردنم....
وقتی یه حرف بد از یه جایی شنیدی و با شیطنت و خباثت میای به من میگی که عصبانیتمو ببینی و در بری...
وقتی برا اینکه لج منو در بیاری میگی خاله اسم شوهرت سیف الله هست...بعد چون من عصبانی ام از کنارم رد میشی و شمرده میگی سی...فُل..لاه....
وقتی به مامان جون میگی با من حرف بزنم که بیدار بمونم تا خاله الهام بیاد برام از دایناسور مهربون حرف بزنه....
وقتی تو جاده داریم میریم و از من میپرسی خاله پس کی میرسیم به سرزمین کوالاهای خوابالو....
وقتی تصادف میکنیم و از خواب میپری و میگی خاله خوب شد نمردیم....
وقتی میریم دم سوپری و گیر میدی که شیر ندا میخوای و بعدا میفهمم شیر نِی دار منظورته...
وقتی قصه ی سیندرلا رو برات میگم و میگم "علی ..." اسم اون پسری بوده که کفش سیندرلا رو پیدا میکنه و با خوشحالی میری به مامانت میگی میدونی دوست سیندرلا اسم و فامیلش مثل منه؟
وقتی با زیباترین صدای دنیا میگی خاله...و من میگم جانِ خاله...
وقتی میگی خاله دوستت دارم و من میگم منم دوستت دارم....میگی چرا این بار نگفتی من عاشقتم...
وقتی شب خوابم نمیبره و تو تاریکی چشمامو باز میکنم و میبینم تو هم خوابت نبرده و با دو تا چشم سیاهت داری تو تاریکی نگاهم میکنی....
وقتی میگم بیا بریم خونه ما میبرمت حموم اب بازی کنی....میگی نمیام شامپوهای شما تیزن چشمم میسوزه.....
وقتی گاهی یادم میره تو بچه ای و مثل ادم بزرگا میخوام بهترین دوستم باشی....
وقتی گاهی فک میکنم بزرگ میشی و میای اولین قصه ی عاشق شدنت رو به من میگی که برای دلت کاری بکنم...
وقتی قامت سبزه ی ظریفت زیباترین هدیه ی کوچولوی توبغلیِ دنیاست....
وقتی شب سرت رو میذاری روی پام و میخوابی....وقتی میگی خاله برام رخت خواب خنک پهن کن...
وقتی خوابم و میای دم گوشم حرف میزنی و در میری که بیام دنبالت....
وقتی میگی خاله نرو خارج...بمون با هم بازی کنیم...من بشم بریان وند و تو برام توپ بنداز که من بگیرمش....
وقتی که تو عشقی...عشق....
عزیز دلم....

جانِ من است او...

سه شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
علی به یکی از همسایه های ما خیلی علاقه داره و هی میره خونه شون....
همسایه یه خانوم جوونیه که شوهرش سر کاره و خودشم بارداره...
امروز وقتی علی برگشته مامانم گفته علی با مینا خانوم در مورد چیا حرف میزدی؟
گفته خاطرات بچگیمو براش تعریف کردم.....
یه بچه ی سه ساله چه خاطراتی داری از بچگیش؟
حواسش نیست هنوز کودک به حساب میاد حتی به مرحله بچگی هم نرسیده :)
برای اولین بار خاله خطاب شدم و بهم گفت خاله پس کی میای؟
گفتم چند روز دیگه بخوابی و پا بشی میبینی من پیشتم...
گفت اسباب بازیهایی که خریدی رو یادت نره....بنز و لودر و جرثقیلم رو یادت نره....

دایی الام...

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ

میگه دایی همین امشب بیا خونه مون....

میگم نمیشه دایی جون...باید هباتیتی بیاد دنبالم تا بتونم بیام...

یه کم فکر میکنه و با خنده به مامانش میگه یادته بچه بودم به هباپیما میگفتم هباتیتی....

عزیز سه ساله ی من...بزرگ میشی...یه روز به هواپیما میگی هواپیما....


دایی الام...

دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۵۵ ب.ظ

1. یه چند روز از سر دلتنگی عکس ارغوان رو گذاشته بودم پروفایلم....

روز یک شنبه تو یه جمعی که ایرانی بودن، یه تازه واردی وسط جمع به من گفت نی نی تون رو چرا امشب با خودتون نیاوردین؟

من چشمام گرد شده بود و بقیه ریسه رفته بودن...

دوستم به خانومه گفت ایشون مجرد هستن و نی نی ندارن.

گفت اخه اون بچه که توی پروفایل بود....

اگه میگفتم مادرش نیستم اما داییش هستم اوضاع خراب تر میشد :))

2. یکی از بچه های کوچیک فامیل یاد گرفته به من پیام بده...هنوز هم نوشتن و خوندن بلد نیست و صبح تا شب داره با زدن روی استیکرا و یا نوشتن کلمه ها و حروف تصادفی به من پیام میده....

اگر هم جواب ندم زنگ میزنه و میگه تو چرا پیام های منو جواب نمیدی و ....

من هم هر چی حرف و استیکر میبینم میزنم و در جواب براش میفرستم که خوشحال شه.... :)


 

پ.ن. علی به من میگه دایی...نمیدونه خاله یعنی چی...

در کنون...

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۰۶ ب.ظ
ایشالله در امن و امان یه وقتی برم وطن...
اینقدر کیک خامه ای و خامه ی خالی و غذا در کنارش سالاد ماست دوغ بخورم که پخش زمین شم همونجا...
اینقدر علی و ارغوان رو بغل کنم که خسته شم...
فقط...


پ.ن. امروز به دو عدد دوست کنه نه گفتم و گفتم خودشون برن کارشونو انجام بدن و راضی ام از خودم...