طرحی از یک زندگی...

۴ مطلب با موضوع «دایی الامپ...» ثبت شده است

زندگی....

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۱۹ ب.ظ
تابستون که خونه بودم رفته بودیم روستای اجدادی....قدم ناخونده ی عضو جدید خانواده یعنی ارغوان خانوم منجر شده بود به مرخصی داشتن خواهر عزیز و جمع شدنمون دور هم....توی خونه ی روستای ابا و اجدادیمون.....با هم بودنی بس زیبا و جان افزا....
از همه مهم تر حضور علی عزیزم....یه روز وقتی بردمش تو حیاط....گفت دایی....گفتم جون دایی....گفت دایی من اینجا رو خیلی دوست دارم...کوها...درختا....زمین....خونه....علفا...همشونا دوست دارم.....

امروز حال من این بود...من تنها بودم از صبح تا شب....و عاشق همه چیز....عاشق نم چمنای طبقه منفی ۷...قدم زدنم.....مزرعه ی دانشگاه....درختی که جدید کاشتن.....اون درخت گیسو پریشون خوشگل که عزیز منه.....صندلیا....تنه ی درختای اینجا که مثل قامت یک زن رقاص پیچ و تاب زیبایی داره....ابرا....هوای نم دار و کمی سرد.....صندلیم....گوشه ی خلوتم....لیوان جدیدم....پالتوی جدیدم....تنهایی نهار و شام خوردنم.....ادمای جدید و عزیز زندگیم....سلام کردن به ایرانیا و خارجیایی که دوستشون دارم....
همه نور توی دل تاریکی....
امروز بلاتکلیف نبودم و لذت رو تنها بعد از تموم شدن درد میشه فهمید.....

امبولانس سفید ابی.....

شنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۳۸ ب.ظ

رفتم برای علی عزیزم چند تا اسباب بازی خریدم و دفترای عروسکی سایزای مختلف...

هر بار گوشیو میگیره میگه نشون بده چیا خریدی....

این بار بهش گفتم خوب تو که رفتی مسافرت بگو برا من چی خریدی؟

میگه یه دایناسورِ تِسماحی برا خودم یه امبولانس سفید ابی برای تو....

میگم میبینی بلوزم استینش کوتاهه سرما خوردم....بلوز تنت رو دیگه نپوش...بذار تو کمد برا من....

میگه تو بزرگی...این برات کوچیکه....گفتم دُمکه هاشو باز میکنم بزرگ بشه به زور میپوشم....

گفته برات میذارم تو کمد....

عزیزِ برنزه ی من....جیگر من....

بهترین روش...

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۳ ق.ظ

یه بار ده سال پیش، ترم اول کارشناسی...مامانم زنگ زد...نوکیای کوچولوی براقمو برداشتم و از سالن مطالعه اومدم بیرون....وسط حرف گفتم مامان برنامه نویسی خیلی سخته...من دارم از استرس میمیرم....(امتحان میان ترم داشتیم...)

مامانم خیلی شیک گفت اگه نمیتونی و برات سخته انتقالی بگیر از شریف بیا باهنر کرمون....

دیگه خفه شدم....فک کنم تا اخر سال چهارم دیگه هرگز زنگ نزدم خونه بگم درسا سختن....

دیشب وقتی بابام پرسید چه خبر؟ با قلب گنجشکی گفتم خبر اینکه دخترتون خیلی دلش تنگه این بار....

بابام خیلی شیک گفت یادت باشه که خودت خواستی و باید پاش وایستی....

انشالله که دیگه هرگز واژه ی دلتنگی رو از من نمیشنون....


پ.ن. دیشب علی گیر داده که اسباب بازیایی که خریدی رو بیار جلو دوربین نشون بده.....گفتم سنگینن نمیتونم نشون بدم....با صدای سرماخورده گفت دایی پس کی میای خونه مون؟ خدایا یادت هست من چن ماه پیش چی ازت خواسته بودم؟ تو که از فراموشی و نامهربونی بری هستی...بگو که حواست هست.... 

خاطرات...

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ق.ظ
هی صدای نوک زبونی علی تو گوشمه....
براش یه فرغون زرد کوچیک خریدن...هی میگفت دایی بیا بریم بازی...
میگفتم تو بشین توش پاهاتو هم از رو زمین ببر بالا و من میبرمت....
بعد میرفتیم توی باغ توی فرغون زرد الو جمع میکردیم میاوردیم برای مامان جون و علی میگفت "مامان زون تمکین به تو"
بعد یه هو چشمش میفتاد که پیچ فرغون گم شده....با وحشت میگفت "داییی! پیس گم شده..."
بعد میرفتیم پیداش میکردیم و من میگفتم خودت باید بگی تو کدوم دستم قایمش کردم....
بعد با هم از درخت الو میچیدیم....من میگفتم الوی توی دستت مال منه...کلی میدویدیم که مثلا علی با الوی تو دستش فرار کنه و من بگیرمش...میگفت دایی بگو مال منه مال منه و بدو منو بگیر.
بعد قرار بود بازی کنیم...من شیر بزرگ باشم و اون بچه شیر...شبا میرفتیم شکار اهو...علی هم رو کمر من سوار....
بعد میگفت نه! حالا تو خانوم من باش و من اقای تو...من بگم خانومم خسته شدی بذار برم برات اهو شکار کنم...
یا وقتی که دو تایی میرفتیم دم باغچه و با هم مرغا رو میترسوندیم...
وقتی میگفتم تا محکم بوس نکنی باهات بازی نمیکنم...
وقتی بهش میگفتم دو بار بگو "پیچ کوچیک دوچرخه کجاست؟" و اون میگفت "پیسِ کوسیکِ دوقرچه کجاست؟" 
وقتی میگفت دایی من دو ساله بشم میرم مدرسه با دوقرچه ی قرمز...ارغوان رو هم میذارم سوار یه دوقرچه ی زرد که بره مدرسه...
وقتی گفتم دایی بیا دختر منو بگیر و گفت اگه برام ماشین و موتور بخری میام میگیرم :)
وقتی شب تو بغل من خواب بود و بهش گفتم بیا پیرهنتو بپوش که مارمولک نیاد بخوردت...گفت برو در انباری رو ببند و قفل کن تا مارمولک نیاد...
چه قدر دلم برای وقتی که ارغوان مثل یه ستاره دریایی بهم میچسبید و تو بغلم خوابش میبرد تنگه...وقتی کمرم درد میگرفت اما نمیخواستم بذارمش توی رخت خواب...برای خنده های بی دندونش...برای لپای گرد و کوچولوش...برای غبغب و چونه ی با نمکش...