طرحی از یک زندگی...

۲ مطلب با موضوع «دایی الامپ...» ثبت شده است

بهترین روش...

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۳ ق.ظ

یه بار ده سال پیش، ترم اول کارشناسی...مامانم زنگ زد...نوکیای کوچولوی براقمو برداشتم و از سالن مطالعه اومدم بیرون....وسط حرف گفتم مامان برنامه نویسی خیلی سخته...من دارم از استرس میمیرم....(امتحان میان ترم داشتیم...)

مامانم خیلی شیک گفت اگه نمیتونی و برات سخته انتقالی بگیر از شریف بیا باهنر کرمون....

دیگه خفه شدم....فک کنم تا اخر سال چهارم دیگه هرگز زنگ نزدم خونه بگم درسا سختن....

دیشب وقتی بابام پرسید چه خبر؟ با قلب گنجشکی گفتم خبر اینکه دخترتون خیلی دلش تنگه این بار....

بابام خیلی شیک گفت یادت باشه که خودت خواستی و باید پاش وایستی....

انشالله که دیگه هرگز واژه ی دلتنگی رو از من نمیشنون....


پ.ن. دیشب علی گیر داده که اسباب بازیایی که خریدی رو بیار جلو دوربین نشون بده.....گفتم سنگینن نمیتونم نشون بدم....با صدای سرماخورده گفت دایی پس کی میای خونه مون؟ خدایا یادت هست من چن ماه پیش چی ازت خواسته بودم؟ تو که از فراموشی و نامهربونی بری هستی...بگو که حواست هست.... 

خاطرات...

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ق.ظ
هی صدای نوک زبونی علی تو گوشمه....
براش یه فرغون زرد کوچیک خریدن...هی میگفت دایی بیا بریم بازی...
میگفتم تو بشین توش پاهاتو هم از رو زمین ببر بالا و من میبرمت....
بعد میرفتیم توی باغ توی فرغون زرد الو جمع میکردیم میاوردیم برای مامان جون و علی میگفت "مامان زون تمکین به تو"
بعد یه هو چشمش میفتاد که پیچ فرغون گم شده....با وحشت میگفت "داییی! پیس گم شده..."
بعد میرفتیم پیداش میکردیم و من میگفتم خودت باید بگی تو کدوم دستم قایمش کردم....
بعد با هم از درخت الو میچیدیم....من میگفتم الوی توی دستت مال منه...کلی میدویدیم که مثلا علی با الوی تو دستش فرار کنه و من بگیرمش...میگفت دایی بگو مال منه مال منه و بدو منو بگیر.
بعد قرار بود بازی کنیم...من شیر بزرگ باشم و اون بچه شیر...شبا میرفتیم شکار اهو...علی هم رو کمر من سوار....
بعد میگفت نه! حالا تو خانوم من باش و من اقای تو...من بگم خانومم خسته شدی بذار برم برات اهو شکار کنم...
یا وقتی که دو تایی میرفتیم دم باغچه و با هم مرغا رو میترسوندیم...
وقتی میگفتم تا محکم بوس نکنی باهات بازی نمیکنم...
وقتی بهش میگفتم دو بار بگو "پیچ کوچیک دوچرخه کجاست؟" و اون میگفت "پیسِ کوسیکِ دوقرچه کجاست؟" 
وقتی میگفت دایی من دو ساله بشم میرم مدرسه با دوقرچه ی قرمز...ارغوان رو هم میذارم سوار یه دوقرچه ی زرد که بره مدرسه...
وقتی گفتم دایی بیا دختر منو بگیر و گفت اگه برام ماشین و موتور بخری میام میگیرم :)
وقتی شب تو بغل من خواب بود و بهش گفتم بیا پیرهنتو بپوش که مارمولک نیاد بخوردت...گفت برو در انباری رو ببند و قفل کن تا مارمولک نیاد...
چه قدر دلم برای وقتی که ارغوان مثل یه ستاره دریایی بهم میچسبید و تو بغلم خوابش میبرد تنگه...وقتی کمرم درد میگرفت اما نمیخواستم بذارمش توی رخت خواب...برای خنده های بی دندونش...برای لپای گرد و کوچولوش...برای غبغب و چونه ی با نمکش...