طرحی از یک زندگی...

۷۴ مطلب با موضوع «جوانی نو بهاری بود و بگذشت...» ثبت شده است

آرومم رییس....

پنجشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۲۰ ب.ظ

آرومم رییس...

آرومم...

اما گاهی....

مثل اون لحظه که توی نیزار سبز قدم میزنی و نمیدونی برگا چه لبه های تیزی دارن....یه چیزی ذهنمو خراش میده....

آرومم اما میترسم...

از هرانچه که نمیدونم میترسم....

تَکرار میکنم....

چهارشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۳۰ ب.ظ

چند سال پیش نمیدونم چی شد که برادرم گفت کی بشه نهار دستپخت تو رو بخوریم؟

گفتم ایشالله تابستون خونه ی خودم....

سال بعدش مامانم گفت کی بشه بیام خونه ی تو دخترم....کی باشه بچه ی تو رو بغل بگیرم ببینم خوشبخت شدی؟

گفتم ایشالله دیر نیست....

امشب بابام گفت پس من کی سر و سامون دیدنت رو ببینم دخترم....

گفتم ایشالله به زودی....


الان من باید خجالت بکشم از وعده های دروغ یا باز تکرار کنم توی لوپ؟


پ.ن. صرفا جهت خنده....

هزار نکته باریک تر ز مو....

شنبه, ۸ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۳۱ ب.ظ

خیلی چیزهای مهم وجود داره....

من هزار بار میمیرم و زنده میشم....

هر بار چیزی من رو از داشتنش مایوس میکنه میمیرم....

هر بار که فکر میکنم که نمیشه میمیرم....

اما با هر بار تصور اینکه شدنش از روز هم روشن تره زنده میشم....

هر بار میگن نمیشه میمیرم....

هر بار فکر میکنم که بالاخره میشه زنده میشم....

من با این فکر, هزار بار میمیرم و زنده میشم....

علوم کاربردی...

شنبه, ۱ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۵۹ ب.ظ

چیزای کمی هستن توی زندگی که ما به حق داریم براشون تلاش میکنیم....

شایدم اصلا هیچ چی...

باقیش همش لوکال اپتیمیزیشن هست....بهینه سازی محلی...

یعنی یه مسپله که ما باید به حکم زندگی براش جواب پیدا کنیم و نمیشه بی جواب ولش کرد...

یعنی یه مسایلی هستن که تشنه ی جوابن...منتظرن....شاید مثل گرگ گرسنه....

بعد ما یه کم میگردیم و بعد دهن این گرگ گرسنه رو با یه جواب مناسب یا نیمه مناسب که دم دسته میبندیم....

یه جواب بالاخره باید براش پیدا کرد....

ما میگردیم دنبال اون جواب...ما راضی میشیم به اون جواب...چون زندگی منتظر یه جوابه....

وگرنه اگه به حق بخوایم نگاه کنیم اون جواب بهترین جواب نیست....اون جواب فقط ممکن ترین و دم دست ترین جوابه...

ما مجبوریم....ما مجبور میکنیم خودمونو و باور میکنیم جنگیدن برای چیزای حقیرو....

چیزایی که حتی شاید نبودنشون بهتر از بودنشون باشه...

اما یه گرگ گرسنه...یه گرگ هار...منتظره....

بی تاب و بی خرد و وحشی....

حال....

جمعه, ۳۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۱ ب.ظ
همیشه مادرم به سبک باباش یه سری شعر قدیمی و محلی زیر لب زمزمه میکرد....
من همیشه مسخره اش میکردم...
شعرا خیلی عامیانه و قدیمی بودن....
من همیشه اون شعرا رو مسخره میکردم...
امشب این منم که داره زار زار گریه میکنه...
چون امشب زندگی من خودش تو یه بیت از همون شعرا جا میشه....