طرحی از یک زندگی...

۶۲ مطلب با موضوع «جوانی نو بهاری بود و بگذشت...» ثبت شده است

خاطراتی نهفته در گرد و غبار.....

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۲ ب.ظ
دانشجو شده بودیم....
از دسته ی بچه ها یه کم خارج شده بودیم....
دهه ی هشتاد بود...
دهه ی فیلمای عاشقانه ی دوره ی خاتمی....همونا که دختره تو دانشکده میخورد به پسره برگه ها از دستش پخش میشد کف دانشکده.....و همین میشد شروع یه عشق ساده و رویایی...خونه های پر بود از نوار ویدئویی این فیلما...طوطیا...آواز قو...غریبانه...آبی...شور عشق...
ما هم هر چند که یه عمر سرمون تو درس بود اما فکر میکردیم سرنوشت محتوم ما ساده ها هم همینه که مهمون ناخونده ی سرزمین عاشق های سینه چاک بشیم....
از طرفی شریفی شده بودیم....اون زمان هنوز شریف برای خودش ابهتی داشت....گفته بودن از حالا خودتونو تو قلب دنیای توسعه یافته ببینید...ما هم به خودمون غره بودیم که حالا حالاها راه برای ما بازه....فرصت و جوونی و هوش و شانس ما تا دنیا هست از دستمون نمیره....
دیگه سال سومی شده بودیم....یه روز یکی از بچه ها گفت من فک میکنم چند تا از پسرا با هم شرط بستن که ما رو مات و مبهوت خودشون کنن....دوست من توهم هم زیاد میزد.....
همون روزا بود که انرژی بی انتهای یکی از بچه های دانشکده و همه جا حاضر بودنش و شیرین زبونی های سر کلاس و همه دست به دست هم داده بود تا خیلی توی چشم باشه....برای همه....و برای من هم....
ماه ها گذشتن و گذشتن و توی ابهام و سکوت رفتارهای سر به زیرانه ی اون سن....ما به ظاهر سرد...سر به زیر....جدی...خشن حتی....اما دلی داشتیم پنهان در سینه....
یادم نمیاد ارشد قبول شده بودیم یا نه...دیگه بچه های دانشکده داشتن تند و تند شیرینی عروسی های داخل و خارج دانشکدشون رو پخش میکردن که یکی از بچه ها گفت الهام از اون شیرینی روی میز بردار....گفتم این چیه؟ 
گفت شیرینی عروسی فلانی....
برای من قصه ی عاشقانه در همین حد بود....من اون شیرینی رو نخوردم....

حالا سال ها گذشته....من بخش زیادی از جوونیمو نزدیک میدون ازادی تهران گذاشتم و باقیمانده را هم این سر دنیا....
بعد از اون روز....هر نگاه پر مهری پوزخندی نهان داره....هر عشقی سایه ای از بی تفاوتی و فراموشی.....

اون آدم مهم نبود....اون عشق کوتاه و نهان و کم سو هم کشنده نبود....اما برای دل کوچک من کافی بود....

اسب یا الاغ؟

دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۲۴ ب.ظ

داشتم یه چیزی میگفتم...

گفت میدونی ما یه شرط بندی کردیم...من روی تو شرط بستم....

حس اسبی رو دارم که نگرانه....


پ.ن. اسبش الاغ بود...

این روزها....

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۷ ق.ظ

سرم رو گذاشتم روی بالش...چشمامو بستم...گفتم این انصاف نیست....

صبح شده بود...چشمامو باز کردم و با خودم گفتم این منصفانه نیست...

تجربه...

پنجشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ
میدونی هر چیزی تا یه وقتی برای ادم جذابه...یا قابل اعتماده...
دیگه برای من عشق ارزشمند و قابل اعتماد نیست....
حداقل فعلا نیست....
عشق یه تجارته....یه معامله...
حاصل یه حساب کتاب پیچیده و شاید تا حد زیادی بر مبنای خود محوری....
هر کس با رسالت خوشبخت کردنِ خودش به دنیا میاد....


به کجاها بَرَد این امید ما را؟

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۱۱ ق.ظ
دیشب بعد از مدتها نگران بودم دوباره...
نگران این که در هفته های اتی چی پیش میاد...
خیلی خسته ام رئیس...