طرحی از یک زندگی...

۶۹ مطلب با موضوع «جوانی نو بهاری بود و بگذشت...» ثبت شده است

حال...

چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۴۸ ب.ظ

چند روز بود جسمی خسته بودم...

امشب کلافه هم هستم...

میدونی من خیلی عوض شدم...خیلی صبورتر...خیلی مثبت تر...خیلی اروم تر....

یاد گرفتم تو تنهاییم خوش باشم...لذت ببرم...یاد بگیرم....

اما منم حق دارم گاهی صبرم سرریز شه...

از دست تو....از دست اونا....

به خصوص وقتی پای مقایسه وسط بیاد....

اخه واقعا اینقدری که تو منو میدوونی ارزشش رو نداره...


پ.ن. چرا این فیلم ممنوعه اینقدر نچسبه...ورداشتن هر چی موضوع که به نظرشون مد روز و جذاب میومده چسبوندن به هم به طرز عوق آوری....

سرریز...

دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۰۹ ب.ظ

من از اون آدمای اهسته و پیوسته رفتن نیستم....

یه هو میبینی اهسته رفتن عصبی میشم میزنه به سرم و به زمین و زمان فحش میدم....

از وقتی هم اومدم اینجا و کسی فارسی بلد نبوده دست به فحشم روز به روز در حال پیشرفته...

اینه که حوصله هیچ کسو ندارم....

حوصله اهسته و پیوسته و این مزخرفات رو نداشتم و ندارم....

اونم توی این شرایط....

اونم منی که سالهاست از صبر لبریزم و لبریزتر و لبریزتر.....

اینه که ازون مردک چلغوز متنفرم....حتی از سادگی حال به هم زنش....

اینه که ازون یکی دیوانه ی بی توجیه هم بیزارم....

اینه که از خودم هم حتی گاهی بیزارم....

از خودم لبریزم و راضی اما بعضی وقتا از خودم هم فراری ام....

میخوام تو حال خودم باشم...

همینه که وقتی زندگی مثل حلزون داره راه خودشو میره میزنه به سرم که جفت پا بیام تو شکم مخاطب و خلاص کنم همه رو از این توهم و انتظار بی پایان....دیگه تمومه فرصت استخاره گرفتن و قر اومدن....دیگه طاقت کم اومده....

دغدغه....

شنبه, ۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۵۵ ق.ظ
باید تا دسامبر یعنی دو ماه دیگه چند تا کارو جمع کنم...
باید قبل از مردن یکی دو تا زبان دیگه یاد بگیرم....نه به خاطر کاربردش....ساختار زبونا کنجکاوم کرده...
بعد باید حداقل یه بار بساط نخ و کاموا رو علم کنم و ازون دوختای برزیلی یاد بگیرم...
یه جای بزرگتر و مرتب تر میخوام....
باید یه سری چیزا رو رد کنم بره....
باید خودمو سبک و منسجم کنم....

حلزون....

پنجشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۰۴ ب.ظ

یه کاری کن تو رو خدا....

دخترک کبریت فروش....

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۰۷ ب.ظ
فشارم افتاده بود....
ناخوداگاه رفتم از قفسه آشغالجات یه پفک خیلی بزرگ برداشته بودم....
اومده بودم اتاقم....
پیراهن نارمجی گل گلیمو پوشیده بودم و توی تاریکی شب نشسته بودم کنار پنجره....
هی فکر کرده بودم و هی پفک خورده بودم....
هی فکر کرده بودم و اونقدر پفک خورده بودم که پفک جای خون توی رگهام موج میزد....
هی فکر کرده بودم که من خیلی بیچاره ام....
هی به خودم گفته بودم کی میخوای یاد بگیری امیدوار نباشی؟
کی میخوای دل کندن و بی آرزو شدن رو یاد بگیری....
چیزای کوچیک هم برای تو بزرگ میشن....
سهم تو کمه....قسمت تو کمه....
پفک تموم شده بود و من مونده بودم و یه پنجره که پشتش جز تاریکی و یه گراز سرگردون هیچ چیز نبود....