طرحی از یک زندگی...

۵۱ مطلب با موضوع «جوانی نو بهاری بود و بگذشت...» ثبت شده است

آخرین پاییز....

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۷ ب.ظ

 مهر… آبان… وای از آذر! 

چه‌جوری بگذرونیم امسالو؟

آن شب جان فرسا...

چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۷ ب.ظ

شب به گلستان تنها...منتظرت بودم....منتظرت بودم....

آن شب جان فرسا من... بی تو نیاسودم...بی تو نیاسودم....

moonlight...

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۳ ب.ظ

امروز که رفتم دور زمین دویدم....

بعد مدل ستاره ای گوشه ی زمین پخش شدم....ابرا رو دیدم....

خسته بودم.....دوست داشتم همونجا بخوابم تا همیشه....

بعد رفتم لب دریا....یه هندی با دوستاش داشتن ربات هوا میکردن و اواز هندی میخوندن....

منتظر شدم تا رفتن....

رفتم لب دریا...غروب بود....

اب دریا داشت میومد بالا....

روی یه سنگ نشستم و گریه کردم....

یه وقتی ادم با تمام دلش یه چیزایی رو ارزو میکنه و توی دعاهاش میگه این و این و این رو ارزو میکنم....

فک میکنه اگه به فلان نقطه برسه خوشبخت میشه....اگه به فلان هدف برسه هیجان زده میشه....

حداقل مطمئنه که دیگه تا یه مدت طولانی توی هیجان اون به دست اوردن غرق میشه.....

اما یه وقتی اینقدر گم میشی که دیگه هیچ چی نمیخوای...دیگه هیچ تعهدی نیست که چیزی خوشحالت کنه....

کسی که طعم لحظه ها رو میچشه بیشتر از کسایی که بیرون گودن میفهمه چشه....

29 سال گذشت....

توی این 29 سال مهم ترین چیزی که فهمیدم این بود که هیچ چیزی حساب و کتاب نداره....

نه رسیدن...نه نرسیدن...

نه دوست داشته شدن...نه کنار گذاشته شدن....

نه خوشحال بودن....نه غمگین شدن....

نه تنها بودن....نه گم شدن توی جمع آدما.....

بعدها که از شلوغی خوابگاه و اتاق 4 تایی و خیل هم زبانان هم وطن دور شدم....توی سکوت زندگیم بیشتر فکر کردم....

یه روزایی یه آدمایی اومدن شدن رفیق....بعد رفتن....دوباره اومد کسی...دوباره رفتن....

یه مردی میومد عاشق تو میشد و نگاهش به تو مثل کوره داغ بود....یکی هم برای بودن تو تره خورد نمیکرد...

یکی میومد به تو میگفت تو با همه ی ادمای دنیا فرق داری....بعد متفاوت ترین ادم دنیا رو میذاشت کنار چون خدا میدونه که حرف مفت ترین چیز دنیاست...

یه استادی تو رو میذاشت رو سرش...یکی دیگه یه جوری نگات میکرد انگاری دنبال مغز میگرده تو کله ات...

یکی از سلیقه و خوش تیپی و خانومیت تعریف میکرد...یکی امون نمیداد که حتی حرف بزنی که نکنه جاش رو تنگ کنی....

یکی مهربون بود با همه....یکی از هیچ فرصتی برای زیرابی رفتن نمیگذشت....

یکی میشد رفیق فابریکت...یکی حتی زورش میومد بهت سلام کنه....

هیچ چی...هیچ قانونی نداشت...نه به تقلا و تلاش من ربطی داشت....نه به قابلیت و لیاقت ها....


پشت همه ی این لحظه ها....پشت همه ی این اومد و رفتا....من بودم و من....

وقتی چنگ زدم حصارهای تنهاییمو....وقتی آرزوهامو دونه دونه شمردم....

کی گفته اگه آدما آرزوهاشونو بدونن و بخوان بهشون میرسن...

گاهی ادم باید همه ارزوهاش رو...حتی دم دستی هاشو....بگیره تو بغل و با خودش ببره به گور....

یا میرسی اما دیگه خیلی دیره....

چه دردی از یه پیرزن تنها دوا میشه اگه براش یه عروسک موطلایی بخرن؟ چه بذل و بخشش مضحک و حقیرانه ای....

اخر این قصه...دکتری که اون قرصا رو نوشت روی کاغذ، بیشترین ارامش رو توی زندگی به من هدیه داد....هیچ کس به اندازه اون ادم، مرهم دردای من نبود....حتی تو....حتی ایکس...حتی خانوادم....من تمام زندگی رو به امید همون کاغذ که اون دکتر نوشت سر میکردم...امید من به معجزه ی دستای اون بیشتر بود تا به هر کس و هر چیز دیگه ای....

این بود روزگار من....این بود انشای من....


دل...

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۱۱ ب.ظ

به دلی که با ذره ای بی توجهی از ساکنانش میشکنه و میگیره و خاکستری میشه چه باید گفت؟

با دلی که بند اشاره است برای بال بال زدن و جون کندن چه باید کرد؟

با این دل تنهای بی مرهم چه باید کرد؟

با این دل دیوانه ای که این روزا حتی کتابایی که دوست داشت رو میزنه کنار...

اهنگایی که دوست داشت رو نمیشنوه...

با این دلی که دیگه درختای سر راه رو نگاه نمیکنه....دلش برای زمین ورزش تنگ نمیشه چه باید کرد؟

با این دل رنجورِ حساس چه باید کرد توی شعبِ ابی طالبِ دنیا؟


این روزها....

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۱۶ ب.ظ

توی هفته ای که گذشت برای ۳ نفر هدیه خریدم....

یه دسته گل لیلیوم و رز سفید براس یه استاد که استاد برتر شده بود....وقتی سفارش دادیم دوست کره ایم گفت چه قدر خوب که تو هستی الان....

یه ست لباس بچه برای دوست ایرانیمون که صاحب یه دختر کوچولو شده....تو بیمارستان رفته بودیم عیادت اما فکر میکنم سخته اگه تو غربت کسی برای بچه اول ادم دیدنی نیاد و هدیه نیاره....

یه گیره ی موی خیلی خوشگل کره ای برای دوستی که داره میره ازین جا....

توی این هفته برای اولین بار در زندگی دو جور نون پختم....یه نون معمولی لواش توی ماهی تابه...و یه جوی نون روغنی با رازیانه که اونقدر خمیرش خوب و لطیف بود که میشه جای تشک توش خوابید....

رفتم برای خودم هم عطر رز خریدم....اینقد خوبه که هی خودمو بو میکنم....


دارم میبینم که دارم بزرگ و بالغ میشم....زود نیست قطعا....اما خوبه که دارم تکون میخورم روز به روز....

یه مدته استرس و عجله هام کمتر شده....به این نتیجه رسیدم که نتیجه مستقله از به در و دیوار کوفتن های من.....اقای ایکس گفت برای پست دکترات یه کاری کن....من اما برای هیچ چیز هیچ کاری نمیکنم....دیگه دویدنم نمیاد....میمونم همینجا....اگه بتونم کار پیدا کنم....میمونم تو تنهاییم...وطن مهربون نیست....ادماشم مهربون نیستن....تنهام....اما تنهایی امنه فعلا....

ایکس رو دوست ندارم...ایکس امنه...تمیزه...اما به رشد و ارامش ادم کمکی نمیکنه....کنار ایکس باید با سپر حاضر باشم همیشه که از تیغای مهربونش زخمی نشم....ایگرگ رو نمیدونم....گمونم بی شعور تر از ظاهرش باشه....سخته کنار اومدن با ادمایی که بیرونشون از درونشون شیک تره....وای هم که هیچ....اون یکی هم که هیچ....اون یکی دیگه هم خطرناکه کلا زندگی باهاش....زد هم که هیچ....