طرحی از یک زندگی...

۴۱ مطلب با موضوع «تحلیل جات...» ثبت شده است

بعد از مدتها رفتم یکی ازین مرکز خریدهای ارزان و تولیدی طور...

پر از جنس های رنگ رنگ و جذاب و بیچاره کن...

اخرش من چیز خاصی نخریدم...جز چند مورد ریز و بعضا لازم...

اما حالم بد شد....

ازین دنیایی که هر روز نیازهای جدید تعریف میکنه....

لباس راحتی...لباس ورزش...لباس رسمی...لباس مجلسی...لباس اسپورت...لباس کیوت...لباس خواب...لباس دلبری...لباس فصل...

ارایشی و بهداشتی و زیورالات و تفننی جات و کیف . کوله و کفشهای مختلف و ... 

رنج کشیدم وقتی هوس چنگ مینداخت به تنم....


بعدتر چیزی که مثلا شبیه عشق بود به سخیف ترین و حقیرترین و مزاحم ترین حالت ممکن تبدیل شد....

ادمها هم مثل لباسهای پشت ویترین....

ارزوها هم همان هوس های رنگ رنگ....

نزدیک شدنها هم همان لباسهایی که روی تن بی قواره تر از تصویر وسوسه انگیز پشت ویترین بودند....


دلم تنگ شد برای روزهایی که هر وقت کش موهام شل و مرده میشد مادرم از تو وسایل خیاطی باز برام یه تیکه کش سیاه میبرید و موهامو میبست...



۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۳
الی

پرسیده بودن تعریف عشق از نظر شما چیه؟

جواب داده بود اینکه بتونی تمام سوالای فلسفی زندگیتو با یادش جواب بدی...این که تا صبح کنارش باشی اما نتونی چشم ازش برداری....


خوشمان آمد....

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۱
الی

وقتی هدفی رو که دوست داری در پیش میگیری...هراس بیشتر رفتن و بیشتر رسیدن میاد پر میکنه زندگیتو...

وقتی پول و لباس و خونه ای که دوست داری رو به دست میاری....هراس بیشتر استفاده کردن و بیشتر لذت بردن از داشتنشون میاد سراغت...

وقتی به کسی که دوستش داری میرسی...هراس دور نشدن ازش و زندگی رو کنارش گذروندن و از دست ندادنش...خوشبخت کردنش میفته به جونت....

وقتی آدمای دور و برت رو دوست داری...هراس خوشحال کردن و نگه داشتنشون میاد سراغت....

وقتی جایی زندگی میکنی که دوستش داری...حرص برای بیشتر دیدن وبیشتر لذت بردن میاد سراغت....

وقتی که پول داری فکر اینکه چه جوری بهتر ازش استفاده کنی و چه اولویتی برای اهدافت بذاری میاد سراغت....


ولی وقتی هیچ چیزی نداری....هیچ چیزی که دلبستگی خاصی ایجاد کنه آماده ای برای کندن و رفتن....حتی برای تموم شدن....

خوشبختی...رسیدن و مالک شدن نیست....

اما نرسیدن هم حال و حس خوبی نمیاره با خودش....ادم با ارزوها و هدفها و داشته های مادی و معنویشه که معنی پیدا میکنه بودنش....

چه باید کرد در این میانه؟

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۵
الی

۱. فهمیدم که چیزی که باعث میشه ساعتها با یکی حرف بزنی و حوصله ات سر نره اینه که 

اولا اون آدم باهوش باشه و تحلیل های خاص خودش رو داشته باشه و کلا به مسایل فکر کرده باشه...

دوما آدم ماست و خیلی منعطف و کاملا شنونده ای نباشه...

سوما آدم غد و خود خدا پنداری هم نباشه....

چهارما آدم غمگین یا الکی خوشحالی نباشه....روی سطحی از منطق حرکت کنه...

پنجما ادم تمیز و مرتبی باشه...توی اداب و ظاهر و نظم ذهنی و ازین دست...

ششما راه زندگیش یه شباهتایی به تو داشته باشه که موضوع مشترک برای بحث بشه باهاش پیدا کرد....

هفتما ادم کاملا منطقی و خشکی نباشه و بشه لابلای بحث باهاش خندید و از جاده خارج شد وگرنه مثل نشستن توی کلاس فلسفه خواب اور میشه هر چند هم که ارزشمند باشه بحثاش....


۲. به هر آدمی که نزدیک میشم بیش از همیشه این شعر توی ذهنم تکرار میشه که "منو از دور تماشا کن....من از نزدیک غمگینم..."


۳. نمیدونم خوبه که آدمای زندگیم رو از دید دیگران ببینم یا نه.... مثلا اون دختره که خشنه یا اون اقاهه که شبیه شهیداست یا اون اقاهه که باهوشه یا فلانی که باحاله یعنی همون اشناهای منن؟ چرا من این ویژگیا رو توشون ندیده بودم پس؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۲
الی
مثلا ایکس یه تصویری از شخصیت ایگرگ در ذهنش داشته باشه که خیلی تصویر با ارزشی باشه...
برای همین عاشق ایگرگ بشه و ارزو کنه کاش هم صحبت تمام عمرش ایگرگ باشه...
در همین حین ایگرگ با همه ی مثلا رشد و بلوغش خیلی غرق بشه توی حس معشوق بودن و فکر کنه معشوق بودن یعنی توانایی این رو داری که ایکس رو هر جوری دلت میخواد به هر سمتی بکشی و باهاش بازی کنی و براش خیلی لذت بخش باشه که یه نفر اینجوری سر سپرده اش هست....
قاعدتا ایکس بعد از یه مدت میفهمه ایگرگ اینقدر تشنه و کوچیکه که نتونسته باور کنه معشوق بودن فقط به معنی بازی دادن و قدرتمند بودن نیست....
ایگرگ هنوز غرق در بازی و مغرور به معشوق بودنه و حواسش نیست عاشقش خر نیست....
ایگرگ مست از بازی دادن ایکس....
ایکس خسته از رسیدن به سراب...
ایکس خسته از اشتباهی که کرده...

اخرش یه روزی میاد که توی نگاه ایکس یه درد و غم بزرگی نشسته....
ایگرگ مغرور و سرمست که اینقدر قدرت داشته که بتونه ایکس رو این طور بشکنه و نابود کنه...
ایگرگ نمیدونه ایکس از اشتباه خودش شکسته....
ایگرگ نمیدونه ایکس از شکستن و نابود شدن تصویر ایگرگ اینقدر مغموم و پریشونه نه به خاطر بازی خوردن خودش....
ایگرگ نمیدونه که شکستنِ ایکس به خاطر شکسته شدنِ تصویر ایگرگه نه چیز دیگه ای....

 
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۲
الی