طرحی از یک زندگی...

۲۴ مطلب با موضوع «بزرگ شدن...» ثبت شده است

دل ساده ی خوش باور من....

چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۵۱ ب.ظ

اولین باری که دیدمش رو یادمه....

حتی اولین باری که ندیده بودمش اما بهش ایمیل زده بودم و با مهربونی جواب داده بود...

اولین باری که نشستیم و حرف زدیم من هنوز خیلی دختر خجالتی و دست و ئا به هم گره خورده بودم...

هنوز برام جا نیفتاده بود دانشگاه های خارجی سلف دخترا و پسراشون جدا نیست....

اصلا نمیدونستم سلفی در کار نیست....

توی رستوران یه گوشه با غذای حلالم نشسته بودم که با غذای غیر حلالش اومد...

راستش من اصلا تا اون موقع حتی با مردای فامیل هم روی هم نیم ساعت حرف پیوسته نزده بودم....

من همیشه از جنس مخالفم گریزان بودم...

اون اما راحت و کمی غمگین اومد و نشست و از زندگیش گفت....

گفت خیلی غمگینه...

گفت خیلی استرس داره....

من اولین بار بود با یه مریخی حرف شخصی میزدم....

سعی کردم بهش دلداری بدم....

بعدا هم رو کمتر دیدیم....

من با حجاب و سر به زیر...

اون متنفر از حجاب و تربیت شده به روش ازاد....

یه روز خیلی تنها و غریب و بیچاره بودم....

دیدمش...نشستیم سر یه میز و شام خوردیم....

بازم غمگین بود....

یعد از اون چندین بار دیگه هم هم رو دیدیم...

هز بار بیشتر از بار قبل حرف برای گفتن داشتیم....

هر بار بیشتر از بار قبل میخندیدیم...

هر بار بیشتر از بار قبل توی مشکلات و غصه ها غرق میشدیم...

تا این که مشکلاتش یه هو حل شد....

با همه دوستای من دوست شد...

هر چند هنوزم از دین و سیاست دل خوشی نداشت اما دیگه از هم وطن های مثبت و مبادی دین متنفر نبود...

دیگه غمگین نبود...موفق شده بود تا حد خوبی....

وقتی تنها بودیم خیلی مهربون بود....

هنوزم وقتی شروع میکردیم به حرف زدن ساعت ها بی هیچ حس بدی مثل یه دوست هم جنس باهاش راحت بودم...


اولین مردی بود که به من ثابت کرد مردا لولو نیستن...مردا هم قابل گفتمان و ارتباط هستن....

مردی که باعث شد من دیگه خجالتی و دست و پا گره خورده نباشم...

مردی که هنوز هم نمیفهمه باید به زنا احترام گذاشت....

چرا توی جمع با من بد حرف میزنه گاهی؟

یعنی نمیفهمه بعضی حرفاش چه قدر ازار دهنده هستن؟



نقاط عطف زندگی...

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۴۱ ب.ظ

۱. من خیلی خجالتی و گم بودم...

تنها پناه من درس و کتابم بود...

همیشه سرم پایین بود...

یه بار تابستون سال سوم کارشناسی دوست دبیرستانم من و خواهرم رو دعوت کرد خونه ییلاقیشون....

رفته بودیم اونجا...قاعدتا چون سال بعدش من کنکور ارشد داشتم کتاب ریاضی مهندسی رو با خودم برده بودم که گهگاهی یه نگاهی بندازم...

تو الاچیق جلوی خونه ی دوستم که وسط یه باغ بود نشسته بودیم و من به خواهرم گفتم استرس دارم...چند روزه درس نخوندم...

گفت الان فقط لذت ببر....اصلا فکر نکن به چیزای دیگه....

سال بعدش خواهرم هم تهران درس میخوند....یه بار داشتیم میرفتیم خوابگاه...گفت چرا اینقد سرت پایینه....سرت رو بگیر بالا...اون درختا رو نگاه کن....اسمونو ببین....ببین روبروی خوابگاهتون یه کوچه است....ددارن یه خونه ی جدید میسازن....

حالا بهترین دوستای من درختا و اسمونن....حالا من از هر فرصتی برای دیدن علفا و سبزه ها و پرنده ها استفاده میکنم....


۲. رفته بودیم یه بازار خیلی ارزون...با یه دختر ایرانی...اون هی چیز میخرید برای خودش....من نه....اگرم میخریدم برای خانواده یا سوغاتی برای کسی دست به جیب میشدم....گفت بیا این لباس رو برای خودت بخر....گفتم نه نمیخرم میترسم بخرم و بعد خوب نباشه و پشیمون بشم.....گفت اگه بخوایم از ترس پشیمون شدن کاری نکنیم که کلا باید بشینیم یه جا و هیچ کار نکنیم....

بعد من فهمیدم غیر از حرف مادرم که همیشه وقت خرید میگفت اینقد اشغال نخرید یه طرز تفکر دیگه هم هست....بعضی وقتا باید برای خودت خرید کنی تا خودت رو و نیازهات رو محترم بشمری.....


لحظه...

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ب.ظ

توی غوغای جهان...

توی تاریکی شب این ور دنیا و روشنی روز اون ور دنیا....

داشتم زیر دوش فکر میکردم....

خدایا....توی شلوغی دنیات...من یه الماسم.....

دست منو بگیر تا برسم به دیدنی ترین و ارزشمند ترین موزه ی تاریخ بشر....

خدایا...من خیلی رشد کردم از پسِ همه سال هایی که گذشت...

خدایا...من خیلی عاقل و کدبانو و فهمیده و دلسوز و توانمندم....

من رو بکشون به یه جایی که کم نباشه برای توانمندی هام.....

من غروری ندارم....من ادعایی ندارم اما منطق دو دو تا چهار تا به من میگه که منو باید ببری تا توی ابرا....تا بین ستاره ها...تا اعماق کهکشانها....

خدایا...نذار یه اسم گم شده بمونم توی یه دنیای کوچیک....

خدایا...اگه همراهی بهم دادی لطفا بزرگ باشه...و توانمند...و مغرور....و عاری از هر حقارت....عاری از هر ذلت....

یک پست و دو حرف...

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۲۳ ب.ظ

۱. وقتی خیلی از ادمایی که دوستشون داری و قبولشون داری, راهی رو میرن که قبولش نداری و با هیچ جای منطق و استدلال های تو نمیخونه چی کار باید بکنی؟ بشی یه آدم بی رفیق و تنها و تا ابد مجرد یا دروغ بگی و خودتو فراموش کنی؟


۲. تولدت مبارک رفیق ترینم....تولدت مبارک تازه عروس کوچولو....تو لایق بهترین هایی عزیزم :*

تجربه ها...

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ق.ظ
قبلا شنیده بودم لباس بچه اینجا خیلی گرونه....تا اینکه دو تا بازار پیدا کردم که توشون پر از لباس بچه ارزون بود....عین یه بار سنگین که روی دوشم باشه فک میکردم باید برم به دونه دونه خانواده های بچه دار اینجا بگم بیاید برید از فلان جا لباس بچه بخرید.
بعدا یه نفر بچه دنیا اورد...با خودم فک کردم نکنه دلشون بگیره که بچه اولشون تو غربت دنیا اومد و نه کسی رفت عیادتش تو بیمارستان و نه کسی براش هدیه و چشم روشنی برد...این بود که هم رفتم بینارستان هم هدیه خریدم و بعدا فرستادم دم خونه شون...
هر تازه واردی که میاد از ترس اینکه نکنه تنها باشه و چیزی بلد نباشه هر چی که یاد گرفتم و بلدم و تمام تجارب رو میخوام بذارم کف دستش.
هر کی میره وسایلشو که میذاره هی فکر میکنم کی کم پول تر و نیازمندتره که سریع به دستش برسونم...
اگه کسی به کمکم نیاز داشته باشه یا هر چیز دیگه ای سعی میکنم معطلش نکنم و در اولین فرصت به کارش اولویت بدم و وقتش برام مهم باشه...

گاهی میگم لعنتی همه ی این بار توهمی مسئولیت رو بذار زمین...همه خودشون بلدن به فکر خودشون باشن...تو هم به فکر خودت باش....
باید تو گوشم بره....باید یاد بگیرم....