طرحی از یک زندگی...

۳۶ مطلب با موضوع «بزرگ شدن...» ثبت شده است

تو...

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۰۶ ب.ظ

۱. توی زندگی من تنها کسی که همین جوری که نگاهم میکنه شروع میکنه قربون صدقه رفتن..مامانمه....

مثلا یه هو نگام میکنه و احتمالا یادش میاد که چند روز دیگه بیشتر کنارش نیستم....بهم میگه من قربون اون چشم و ابرو برم...من قربون اون دستا برم....تو دختر کوچولوی کی بودی؟ تو عزیز کی بودی؟

امروز زنگ زده چون تو اخبار شنیده در مورد طوفان....کلی حرف زدیم...اخرش بحث کردیم که همه بچه ها وقت کوچیکی با هم مشکل دارن و خواهر برادرای بزرگتر با کوچیکترا جور در نمیان....میگم اره ما هم همین طوری بودیم....میره تو فکر میگه اخه تو چرا به من نمیگفتی؟ چرا من متوجه نمیشدم؟

میگم اخه مامان اون موقع دهه شصت اینقدر بساط روانشناسی کودک و ناز بچه کشیدن و .... نبود که بچه بیاد بیگه با خواهر برادرم دعوام شده مسخره ام کردن مثلا....


توی دنیای خدا دیگه هیچ کس اینجوری مثل بچه های بی دفاع ادم رو ناز و نوازش نمیکنه....هیچ کی این شکلی قربون صدقه اش نمیره....


۲. در تمام زندگی نزدیک ترین سنگ صبور من خواهرم بود و در بعضی موارد دوستام....من هرگز پدر مادرمو قاتی جزییات زندگیم نمیکردم....همیشه اگه لازم بود خبری رو بهشون میدادم و در غیر این صورت نه....

اما پارسال یه بار مامانم گفت من میدونم تو همه حرفات پیش خواهرتن نه من....

این شد که با دور شدن از دوستا و مشغله های خواهر و این حرف...من به مادرم نزدیک تر شدم....حالا راحت تر خیلی چیزایی که قبلا نمیگفتم رو بهش میگفتم...فقط برای اینکه از هم دور نشیم و بدونه که دوست منه....

امروز زنگ شده و مثلا به طور غیر مستقیم من رو در مورد یه موضوعی که دو هفته پیش براش تعریف کردم موعظه میکنه....

چه نگرانی های شاخ دار اما مادرانه ای....

مادر پدرا همیشه نگرانن....خدایا تو که اینقدر تو قلبشون حمایت و نگرانی گذاشتی جواب ارزوها و نگرانیهاشونم بده.....


۳. پیام داد که نگرانت شدم به خاطر طوفان....پیام دادم که من خوبم....نگفتم که کاش پیام نمیدادی....کاش منو شرمنده نمیکردی....

لحظه....

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۲۰ ب.ظ

1. چشمم افتاد تو قفسه به روغن هسته انگور...خریدم....حالا اندازه سه قطره ریختم توی غذا که ببینم غیر از سلامتی ایا اثری بر مزه غذا هم داره یا نه! فک کنم تا دو قرن باهاش غذا بپزم....


۲. به خاطر بعضی ویژگیهای تربیتی و شخصیتی خیلی مدیون خانواده ام....به خاطر بعضیاش که گاهی یادم میاد آتیش میگیرم...

یکیش اینه که از بچگی مامانم عادت داشت به ما بگه به خاطر هر مشکلی این ماییم که مقصریم....که مثلا مغرور نباشیم یا ادمای اهل مصالحه و بسازی بشیم....یا هر چی...

اما شایدم دلیلش این بود که بابای خودش اینجوری بچه هاش رو بساز و گاهی محتاط و ترسو بار اورده بود.....

از بچگی در برابر هر اتفاقی یه جمله رو شنیده بودم و اونم اینکه "شایدم تقصیر خودته..."

الان دلم میخواد کاش زمان برمیگشت عقب و جای مراعات تمام خشم و نفرتم رو نشون میدادم....

نفرت ازون دختره ی گاو....ازون پسره ی الاغ...ازون یکی مردک بی عقل...ازون دوست ساده ی نادان....

اما نه....بذار برنگردیم عقب....بذار بازم توی ذهنمون دوره بشه شاید تقصیر تو بود....شاید تو کم بودی....

بعد دلم میخواد تلافی همه اینا رو سر ادمای امروز زندگیم در بیارم....

چرا که نه....شایدم خواست خداست که نوبت منم بشه....

اصلا شایدم همش خواست خدا و سرنوشته....

بذار فراموش کنیم همه اش رو....بذار دور بشیم و همه چیز محو و ناپدید بشه....

بذار بریم برای همیشه....


۳. یه چیزی خوندم یاد یکی از خاطرات پس زمینه ی کل بچگیم افتادم....

یه همسایه ای داشتیم که اون زمان خیلی پولدار بود....چند تا دختر داشت که تقریبا حوالی سن من بودن....

همیشه اولین چیزی که توی بازار میومد رو تن اینا میدیدی....از اون دامن استرچ چین دارا که ملت تو عروسیا باهاش میرقصیدن اینا چند رنگ خوشگلشو خریده بودن و تو خونه میپوشیدن....

زمستون که میشد فقط باید دستکش و چترای قشنگ اینا رو نگاه کرد....اخه کدوم پدر مادری برای بچه دهه شصتی تو جنوب کشور زمستون اینقدر قرتی بازی درمیاورد....

حتی ازون بلوزا که توی یقه اش کلی گلدوزی و تور داشت....

اخرش مامان من فقط راضی شد ازون دامن استرچا برامون بخره.....اونم وقتی که دامن استرچای دخترای همسایه دیگه داشت کهنه میشد...

تو خونه شون هم باحال بود....یه پنکه سقفی داشتن که چوبی بود و روش کلی تزئینای عجیب غریبی داشت....یه قاب بزرگ داشتن که عکساشون رو توش چسبونده بودن...اولین تلفن کل محله توی خونه اونا به صدا درومد....همون تلفن کرم غلطکیه که شماره اش ۵۷۶۲ بود....حتی صدای زنگ درشون هم قشنگ بود...صدای بلبل میداد....بعضی وقتا صداش تا تو خونه ما هم میومد.....

کلا هر چیزی که توی بازار میومد اول تو خونه ی اونا بود...

توی همین هاگیر واگیر یه همسایه دیگه داشتیم که وضعشون اصلا خوب نبود....البته اصلا هم ظاهر و نظر مردم و ... براشون مهم نبود.....

حالا سالها گذشته.....همسایه پولداره پولش حلال نبود....بچه هاش هم زندگی بخور و نمیری دارن فعلا اما هنوزم حرف و نظر مردم براشون مهمه تا حدی....

بچه های همسایه فقیره پولدار شدن... هنوزم ساده ان اما ابرومندن و سر زندگی خودشون....

ما هم داریم راه خودمونو میریم....اما دیگه سالهاست که من ندیدمشون....


اسم سرخ پوستی...

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۳۳ ب.ظ
خیلی خسته ام رئیس...
امروز خیلی خسته ام...
تو موفق شدی...
از یه آهن سرسخت فولادی یه موم ساختی...


پ.ن. دیر...دور...

رفتن و رفتن و رفتن...

پنجشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ب.ظ

یکی از خاصیت های این شهر، شبای زنده و پر از نورشه...

شاید برای همینه که شبا خواب از سر من میپره...

دیشب ساعت 4 و نیم خوابم برد...

ظهر ساعت 12 پا شدم...یعنی قبلشم چند بار پا شدم اما بازم خوابیدم...

یه مقداری گیجم...نمیدونم دقیقا در این گام از پروسه ی زندگی چی کار کنم...

حالا که وقتشه کم کم به جمع کردن کوله بار و فکر کردن به اینده بپردازم، ترس داره زیاد میشه....

این کوله ی همیشه به دوش رو اگر که بردارم باز، ببرمش کجای دنیای خدا؟

ببرم کجا که هم اونا منو بخوان و هم من به ارامش برسم بعد عمری سفر...

توی همین اوضاع...باید فکر کنم دلمو بسپرم به اون یا نه....

دلی که بی ارزش نیست و اونی که بی ارزش نیست اما نمیدونم کنارش کار زندگی و ارزوها و بلندپروازیها و بی قراریها به چه نقطه ای میرسه....

نمیدونم برنامه بریزم که تنهایی بزنم به جاده یا نه...نمیدونم کلا برم یا نه....نمیدونم اصلا میشه که برم یا نه....

توی همین هاگیر واگیر نشستم به دیدن در پناه تو...با هر غم مریم میمیرم....با قصه ی عجیب و بی رحم زندگی....دلم هزار جا میره..فکرم زمان و مکان رو طی میکنه بی هدف....یه جایی محمد به باباش گفت بابا من نسبت به این دختر احساس مسئولیت میکنم یه جوری که انگار وصله ی تن خودمه....



کوتاه بلند....

يكشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۱ ب.ظ
شبیه خدایی که با همه قدرتش منتظره که بنده اش بیاد سراغش....
میخواست تو رو ببخشه اما تو به کتف چپت هم نبود....
همین قدر عاجز در اوج توانایی....