طرحی از یک زندگی...

۴۰ مطلب با موضوع «بزرگ شدن...» ثبت شده است

تجربه..

سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۴۵ ب.ظ

هر کس تو زندگیش یه مسیری رو میره...

تو یه فرهنگ و جمع و خانواده و گروهی بزرگ میشه...

برای همین جنبه های رشد و عدم رشد آدمای مختلف با هم فرق داره...

اگه یه روزی گذر دو تا آدم به هم افتاد بهترین راه اینه که چیزای خوبی که یاد گرفتن رو به هم یاد بدن و ذهنشون باز باشه برای پذیرفتن و تغییر نقاط ضعفشون....

من یه بار تو زندگیم کنار یه دوستی قرار گرفتم که خیلی با من فرق داشت...چون همه جزئیات گذشته اش با من فرق داشتن...

ما خیلی چیزا از هم یاد گرفتیم...حداقل من خیلی چیزا رو تجربه کردم اون زمان...اما یه مشکلی بود...این که دلش میخواست من صد در صد مثل اون باشم....وقتی یه خصوصیت مثبتی رو خودش داشت و من نداشتم عصبانی میشد....

برای همین با وجود ارزشمند بودن اون دوستی دیگه هرگز نمیخوام برگردم به اون آدم و اون رابطه...

مهربونی و احترام از همه چیز مهم تره...نمیشه از سر محبت تو بزرگسالی همدیگه رو تحت فشار و تحقیر قرار داد....

رابطه دوستی با رابطه معلم و شاگردی فرق داره....

کوه تجربه...

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۴۹ ب.ظ

1. تو خودتم خبر نداری...یه شب که من حالم اصلا خوب نبود....یعنی یه مدت بود که حالم اصلا خوب نبود...تو یه کاری کردی که دل من شکست...خیلی بدجور شکست....هنوزم ازون شب به بعد هر بار که سجاه دوست داشتنیمو باز میکنم میبینم یه ذره غم ازون شب توش مونده....هرگز هرگز من اونقدر محزون و دردناک نماز نخونده بودم....اون شب تا صبح بیدار موندم...همون روزا به خودم قول دادم اگه یه روز دوباره دم از دوستی زدی بشم بدترین ادم دنیا....یه جوری غرورت رو بشکنم که تا همیشه یادت بمونه....

حالا شاید وقتش داره نزدیک میشه....


2. من عجولم تو صبوری....و این مشکل کوچیکی نیست....

شبانه...

شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ

دیر برگشته بودم و با لباس بیرون رفتم تو اشپزخونه دست به کار شدم....

گوشتا رو بسته بندی کردم...

توی اون ماست شل و ول ژلاتین ریختم بلکه خودشو بگیره...

قورمه سبزی رو بار گذاشتم...

قفسه ها رو تمیز کردم...

بشقاب قورمه سبزی به دست از هال رد میشدم که یه لحظه توی ذهنم درخشید که چه قدر احساس خوشبختی میکنم....

هنوز یک ساعت نگذشته که حس استیصال چنگ انداخته به قلبم...

خدا اخر این قصه ی کند و کش دار به کجا میرسه؟

خدایا توی توالی اتفاقایی که دارن میان و میرن چند روز دیگه...چند هقته دیگه....چند ماه دیگه...یک سال دیگه....کجام؟ حالم چه طوره؟ چی دارم که دلم رو قرص کنه و امیدوارم کنه؟


حال ابدی استمراری...

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ق.ظ
وقتی یکی ویژگی اصلیش در تمام دورانها این بوده که سوالای امتحان رو با کوتاه ترین جوابها پاسخ داده و گزارشهای کارگاه و ازمایشگاهش همیشه موجز و مختصر بوده....
حتی بارها استادهای حل تمرین از مختصر بودن جوابهاش و عدم تلاش برای ئیچوندن و تابوندن و تولید کردن جواب الکی ازش تشکر کردن....
حالا باید مدام با گذارش نوشتن و داکیومنت کردن خودش رو در دنیای کار و درسش ثابت کنه....
معلومه که کلاهش پس معرکه است توی دنیایی که همه دارن مبالغه میکنن و تکنیکهای بازاریابی و تبلیغ و فروش و انداختن ایده ها و محصولاتشون رو تمرین میکنن....


تو...

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۰۶ ب.ظ

۱. توی زندگی من تنها کسی که همین جوری که نگاهم میکنه شروع میکنه قربون صدقه رفتن..مامانمه....

مثلا یه هو نگام میکنه و احتمالا یادش میاد که چند روز دیگه بیشتر کنارش نیستم....بهم میگه من قربون اون چشم و ابرو برم...من قربون اون دستا برم....تو دختر کوچولوی کی بودی؟ تو عزیز کی بودی؟

امروز زنگ زده چون تو اخبار شنیده در مورد طوفان....کلی حرف زدیم...اخرش بحث کردیم که همه بچه ها وقت کوچیکی با هم مشکل دارن و خواهر برادرای بزرگتر با کوچیکترا جور در نمیان....میگم اره ما هم همین طوری بودیم....میره تو فکر میگه اخه تو چرا به من نمیگفتی؟ چرا من متوجه نمیشدم؟

میگم اخه مامان اون موقع دهه شصت اینقدر بساط روانشناسی کودک و ناز بچه کشیدن و .... نبود که بچه بیاد بیگه با خواهر برادرم دعوام شده مسخره ام کردن مثلا....


توی دنیای خدا دیگه هیچ کس اینجوری مثل بچه های بی دفاع ادم رو ناز و نوازش نمیکنه....هیچ کی این شکلی قربون صدقه اش نمیره....


۲. در تمام زندگی نزدیک ترین سنگ صبور من خواهرم بود و در بعضی موارد دوستام....من هرگز پدر مادرمو قاتی جزییات زندگیم نمیکردم....همیشه اگه لازم بود خبری رو بهشون میدادم و در غیر این صورت نه....

اما پارسال یه بار مامانم گفت من میدونم تو همه حرفات پیش خواهرتن نه من....

این شد که با دور شدن از دوستا و مشغله های خواهر و این حرف...من به مادرم نزدیک تر شدم....حالا راحت تر خیلی چیزایی که قبلا نمیگفتم رو بهش میگفتم...فقط برای اینکه از هم دور نشیم و بدونه که دوست منه....

امروز زنگ شده و مثلا به طور غیر مستقیم من رو در مورد یه موضوعی که دو هفته پیش براش تعریف کردم موعظه میکنه....

چه نگرانی های شاخ دار اما مادرانه ای....

مادر پدرا همیشه نگرانن....خدایا تو که اینقدر تو قلبشون حمایت و نگرانی گذاشتی جواب ارزوها و نگرانیهاشونم بده.....


۳. پیام داد که نگرانت شدم به خاطر طوفان....پیام دادم که من خوبم....نگفتم که کاش پیام نمیدادی....کاش منو شرمنده نمیکردی....