طرحی از یک زندگی...

۲۲ مطلب با موضوع «بزرگ شدن...» ثبت شده است

لحظه...

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ب.ظ

توی غوغای جهان...

توی تاریکی شب این ور دنیا و روشنی روز اون ور دنیا....

داشتم زیر دوش فکر میکردم....

خدایا....توی شلوغی دنیات...من یه الماسم.....

دست منو بگیر تا برسم به دیدنی ترین و ارزشمند ترین موزه ی تاریخ بشر....

خدایا...من خیلی رشد کردم از پسِ همه سال هایی که گذشت...

خدایا...من خیلی عاقل و کدبانو و فهمیده و دلسوز و توانمندم....

من رو بکشون به یه جایی که کم نباشه برای توانمندی هام.....

من غروری ندارم....من ادعایی ندارم اما منطق دو دو تا چهار تا به من میگه که منو باید ببری تا توی ابرا....تا بین ستاره ها...تا اعماق کهکشانها....

خدایا...نذار یه اسم گم شده بمونم توی یه دنیای کوچیک....

خدایا...اگه همراهی بهم دادی لطفا بزرگ باشه...و توانمند...و مغرور....و عاری از هر حقارت....عاری از هر ذلت....

یک پست و دو حرف...

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۲۳ ب.ظ

۱. وقتی خیلی از ادمایی که دوستشون داری و قبولشون داری, راهی رو میرن که قبولش نداری و با هیچ جای منطق و استدلال های تو نمیخونه چی کار باید بکنی؟ بشی یه آدم بی رفیق و تنها و تا ابد مجرد یا دروغ بگی و خودتو فراموش کنی؟


۲. تولدت مبارک رفیق ترینم....تولدت مبارک تازه عروس کوچولو....تو لایق بهترین هایی عزیزم :*

تجربه ها...

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ق.ظ
قبلا شنیده بودم لباس بچه اینجا خیلی گرونه....تا اینکه دو تا بازار پیدا کردم که توشون پر از لباس بچه ارزون بود....عین یه بار سنگین که روی دوشم باشه فک میکردم باید برم به دونه دونه خانواده های بچه دار اینجا بگم بیاید برید از فلان جا لباس بچه بخرید.
بعدا یه نفر بچه دنیا اورد...با خودم فک کردم نکنه دلشون بگیره که بچه اولشون تو غربت دنیا اومد و نه کسی رفت عیادتش تو بیمارستان و نه کسی براش هدیه و چشم روشنی برد...این بود که هم رفتم بینارستان هم هدیه خریدم و بعدا فرستادم دم خونه شون...
هر تازه واردی که میاد از ترس اینکه نکنه تنها باشه و چیزی بلد نباشه هر چی که یاد گرفتم و بلدم و تمام تجارب رو میخوام بذارم کف دستش.
هر کی میره وسایلشو که میذاره هی فکر میکنم کی کم پول تر و نیازمندتره که سریع به دستش برسونم...
اگه کسی به کمکم نیاز داشته باشه یا هر چیز دیگه ای سعی میکنم معطلش نکنم و در اولین فرصت به کارش اولویت بدم و وقتش برام مهم باشه...

گاهی میگم لعنتی همه ی این بار توهمی مسئولیت رو بذار زمین...همه خودشون بلدن به فکر خودشون باشن...تو هم به فکر خودت باش....
باید تو گوشم بره....باید یاد بگیرم....

سکوت شب...

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ
وقتی نوجوون بودم و دانش اموز...
یه بار عصر که خونه بودم...مامانم رفت خونه خاله ام...
برادرها هم نبودن....خواهرم هم نبود....
تنها بودم و سرم هم تو کتاب نبود....
یادمه تو اشپزخونه ظرف میشستم و خالی بودن خونه قلبم رو پر از وهم میکرد...گوشم عادت نداشت به اون سکوت....حس میکردم توی فضا شناور شدم....
و بعد زمان گذشت و گذر زمان معجزه کرد....
امروز تمام دانشگاه و خوابگاه و حتی شهر خالی بود....
همه رفتن....تعطیلات همه رو برده به شهر و دیار و سفر و ...
من تنها ساکن واحد ۴ نفره و جز معدود ساکنان خوابگاه ۸ طبقه مون هستم....
سکوت همه جا رو گرفته....هوا سرده....
من امپراطور این سرزمینم امروز.....
و در عجب که چه طور روزی روزگاری از دو ساعت تنها بودن در خانه ی پدری دچار وهم شده بودم....

تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی....

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۳ ب.ظ
خدایا.....نمینویسم از زیبایی های امروز...دل خستگی های دیروز....
نمینویسم که تو بهتر از هر کسی میدانی....
خدایا...فقط....لطفا...لطفا...لطفا...عاجزانه....من رو...مسیر من رو....حس من رو....مستقل از آدمها قرار بده....
من نه آدمی میخوام که زیادی تحویلم بگیره....نه کسی که له کنه منو زیر پاش.....
من همه چیز رو معمولی و منطقی میخوام.....
من میدونم اون قدر باهوش هستم که کسی نگه خنگی و اونقدری جا داره چیز یاد بگیرم و کمبود علم یا استعداد دارم که کسی نگه تو نابغه ای....
من میدونم اونقدری خوش سلیقه هستم که گاهی تحسین بشم اما اونقدری پرفکت و بی عیب نیستم که کسی بگه تو تکی....
من میدونم اونقدر خوش اخلاق و مهربون و با گذشت هستم که ارزش محبت رو دارم اما میدونم مثل هر آدمی دیگه ضعفای خودمو دارم و یکی رو میخوام که منو بشناسه....بپذیره....
من نه میخوام یه بت پرستیدنی باشم....نه یه موجود ریز و کوچیک.....

لطفا کمک کن ارتباط من با آدما نرمال باشه.....لطفا کمکم کن....
خدایا.....منو به آرامش و ثبات برسون.....من طاقت این نوسان رو ندارم.....