طرحی از یک زندگی...

۲۳ مطلب با موضوع «آرزوهای کوچک...» ثبت شده است

راه حل...

جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۶ ب.ظ

برای پر کردن تنهایی ها و سکوت زندگی....

برای اوردن هیجان و نشاط به زندگی....

الزاما نباید دنبال ارتباط برقرار کردن با آدم ها بود....

باید برم با کفشای جدیدم لب دریا....بشینم...بدوم....حتی زیر اندازم رو هم ببرم.....

بعد تنهایی برم فروشگاه حلال...ارد و حبوبات و سبزی بخرم....

بعد برم شلوار و ساعت مچی بخرم....

باید برم کتابخونه دانشگاه رو کشف کنم....دلم کاغذ میخواد و کلمه و حرف و فکر و سکوت....

دلم میخواد یه گوشه ی اروم بشینه تنهایی....بی حضور آدما.....

دلم حتی برای ساحل big wave تنگه.....دستامو لاک بزنم و برم بشینم روی سنگا....



پ.ن. دلم برای همه ادمایی که دوستشون دارم تنگه....دلم برای دنی تنگه...خیلی...چرا نمیبینمش این روزا....دلم تنگه چند جمله با ایکس حرف بزنم...ایکس رو خیلی نمیشناسم و دوست دارم بشناسمش....دلم برای علی و ارغوان تنگه....برای این که بریم تو خونه روستاییمون....چه تابستون قشنگی داشتیم.....چه قد اروم بودیم کنار هم.....

دلم تنگه که ادمای زندگیمو خوشحال کنم....استادمو....خودمو....

دلم تنگه....دلم پره از هزار ارزوی رنگ رنگ.....

آرزو...

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۱ ب.ظ

میشه روزامون رنگ بهار بشه....

میشه ارزوی محالمون حالمون بشه....

میشه صبحا توی باغ گل بیدار بشیم...

میشه؟

چه خبر....

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
نگام کرد و با هیجان و شوق گفت چه خبر؟؟؟
نگاهش کردم و با خجالت گفتم: هیچ خبر....هیچ خبر...
بعد هی خواستم از بین اون همه هیچ چی، حداقل یه چیزی پیدا کنم که جواب اون شوق و انتظار توی چشماشو داده باشم....
اما واقعا هیچ خبر...هیچ خبری نبود....

خونه...

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۱ ب.ظ

یه قدم تا خونه رفتن فاصله دارم....

اگر دو تا چیزی که منتظرشونم اتفاق بیفتن...دیگه پرواز میکنم تا خونه....

برنامه اینه که حتما چند بار با علی برم پارک...تنهایی...اگه دوستمم بیاد خوبه...

برنامه اینه که با علی بریم تو باغچه گل بازی و خمیر بازی...

برنامه اینه که ارغوان رو تو بغلم بخوابونم که حسرت نخورم که خاله ی خوبی نبودم....

برنامه اینه که یه روز تا شب با بچه ها بریم پلاس بشیم خونه ی خواهرم...شوهرشم نباشه که یاد سالای قبلمون بیفتیم....

خدایا...من منتظر اون دو تا اتفاقم....

چرا بـه من شک می کنی؟

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۳۹ ب.ظ

کـجــای ایـن جــنـگـل شــب 
پنهون می شی خورشیدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـی کــشــی چــکـاوکم

چرا بـه من شک می کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

سفر نکن خورشیدکم 
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه 
راهیِ این سفر نشو
نذار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین 
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو 
دریـــای پــر تـلاطــمــم

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن