طرحی از یک زندگی...

۳۹ مطلب با موضوع «آرزوهای کوچک...» ثبت شده است

وین راهِ بی نهایت...

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۷ ب.ظ

اگه یه چاقو هزار بار دست ادمو ببره، بار هزارم هم مثل بار اول درد داره. درد لوث نمیشه که...تکراری نمیشه که...تغییر ماهیت نمیده که....

من میترسم...

از قاطعیت و جدیت زندگی...

همون لحظه که زیرِ تیغم و اماده ی شمشیر کشیدن به رویِ دیگری...وقتی که بخشی از بزرگ شدن ادمِ دیگری با شمشیرِ توی دست من رقم میخوره....وقتی که زیرِ تیغم منتظر برای زخم خوردن...برای شاید بزرگ شدن و یا حداقل برای دست کشیدن از ارزومندی های مصرانه و بی انتها...

دست شستن...بی ارزو شدن...فراموش کردن....چرا نصیب نشده بعد از هزار ضربه....

چه تاوانی باید داد برای ختمِ این امید واهی....

لحظه....

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۵۴ ب.ظ
وقتی چیزی رو که تو براش کلی برنامه ریزی کردی و بهش احتباج مبرم داری به دست نمیاری اما دیگری که نه اینقدر بهش نیاز فوری داره و نه براش به اندازه تو برنامه ریخته به دست میاره....خوب حس مظلوم واقع شدن در بازی روزگار حس خوبی نیست....
کاش میشد ورق برگرده در این اخرین زمان ممکن....

امروز....

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۰ ق.ظ

1. هر چی که به دست میارم برای اون زمان و اون نقطه ای که توش هستم کمه....

شاید اگه همین حال الان رو دو سه سال ئیش داشتم خوشحال بودم....

اما الان...مثل خاری بر قلبم هست...


2. کاش میتونستم خودمو کنترل کنم و اینقدر نگرانی یا انزجار از لحن و نگاه و حرکاتم دیده نمیشد....دلم میسوزه....

روشن....

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۰۲ ب.ظ
خدایا به من یه نعمت بزرگ بده....
دلم خالی و محتاج شده خیلی....

ناخوداگاه...

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۶ ب.ظ

1. یه جا کارتی دارم که توش کارت در ازمایشگاه و اتاق خوابگاه و کارت شارژی خرید رو گذاشتم...اینقد جا نموندن این جاکارتی حیاتیه که بعضی شبا ناخوداگاه با خودم بر میدارم میبرمش تو رخت خواب میذارم کنار بالشم....فردا صبحشم باید کلی بگردم تا بالاخره زیر بالش پیداش کنم...

2. برم انقلاب کلی کتاب بخرم...گلشیری..دولت ابادی...اناگاوالدا...برم از تو خونه مون کلی کتاب بردارم....برم به یادِ تو قدم بزنم....