طرحی از یک زندگی...

۴۳ مطلب با موضوع «آرزوهای کوچک...» ثبت شده است

دیشب خیلی خوابم اشفته بود انگار...

من اصولا شب که میخوابم صبح به همون شکل از خواب پا میشم...

اما امروز صبح بدین گونه بود که با صورت و عمودی از تخت افتادم پایین....

چشمامو باز کردم و دیدم نقش زمین شدم....

جمع کردم خودمو رفتم رو تخت دوباره...

اما از زانو درد اسیرم از صبح....


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۰
الی
ساعتها قدم زدم و باد پاییز اتیش ارزوها رو شعله ور تر کرد....

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۰:۱۲
الی
أنا مُنتظَر....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۶:۲۱
الی
إِنِّی أَنَا رَبُّکَ... فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ.... إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى....


پ.ن. نگاه تو شعله سرکش آتش توی باد و بوران و تاریکیه....نگام کن....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۴
الی

اگه یه چاقو هزار بار دست ادمو ببره، بار هزارم هم مثل بار اول درد داره. درد لوث نمیشه که...تکراری نمیشه که...تغییر ماهیت نمیده که....

من میترسم...

از قاطعیت و جدیت زندگی...

همون لحظه که زیرِ تیغم و اماده ی شمشیر کشیدن به رویِ دیگری...وقتی که بخشی از بزرگ شدن ادمِ دیگری با شمشیرِ توی دست من رقم میخوره....وقتی که زیرِ تیغم منتظر برای زخم خوردن...برای شاید بزرگ شدن و یا حداقل برای دست کشیدن از ارزومندی های مصرانه و بی انتها...

دست شستن...بی ارزو شدن...فراموش کردن....چرا نصیب نشده بعد از هزار ضربه....

چه تاوانی باید داد برای ختمِ این امید واهی....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۷
الی