طرحی از یک زندگی...

۲۹ مطلب با موضوع «آرزوهای کوچک...» ثبت شده است

لحظه...

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ب.ظ

توی غوغای جهان...

توی تاریکی شب این ور دنیا و روشنی روز اون ور دنیا....

داشتم زیر دوش فکر میکردم....

خدایا....توی شلوغی دنیات...من یه الماسم.....

دست منو بگیر تا برسم به دیدنی ترین و ارزشمند ترین موزه ی تاریخ بشر....

خدایا...من خیلی رشد کردم از پسِ همه سال هایی که گذشت...

خدایا...من خیلی عاقل و کدبانو و فهمیده و دلسوز و توانمندم....

من رو بکشون به یه جایی که کم نباشه برای توانمندی هام.....

من غروری ندارم....من ادعایی ندارم اما منطق دو دو تا چهار تا به من میگه که منو باید ببری تا توی ابرا....تا بین ستاره ها...تا اعماق کهکشانها....

خدایا...نذار یه اسم گم شده بمونم توی یه دنیای کوچیک....

خدایا...اگه همراهی بهم دادی لطفا بزرگ باشه...و توانمند...و مغرور....و عاری از هر حقارت....عاری از هر ذلت....

یک جرعه....

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۱۱ ب.ظ

اگه زندگی مجومعه تلاش ها برای رسیدن و فهمیدن عجایب و آرزوها و علایق و کنجکاویها باشد...

من امشب یک گام کوچک برداشتم...در سکوت این شهر خالی رفتم و کمی سبزی و گوشت خریدم....

غذایی را پختم که تنها یک بار در عمرم خورده بودم....ان هم اندازه ی یک لقمه....

چه قدر امروز کار کردم....چه قدر خسته ام....

در ادامه باید جمع بندی کنم که اگه دامن حریر بلندمو اون دختره ی گاو گم نکرده بود الان فقط یه جور دامن دیگه که میخریدم کلکسیونم کامل میشد....حالا دو تای دیگه مونده....


چه کسی می‌خواهد؟

دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۵۲ ب.ظ
یه حرفی گفت... ناراحت شدم...خیلی....

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها...
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست...
چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم؟
خانه‌اش ویران باد...
من اگر ما نشوم، تنهایم...
تو اگر ما نشوی، خویشتنی...
دشت‌ها نام تو را می‌گویند...
کوه‌ها شعر مرا می‌خوانند...
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند...
در من این جلوه‌ی اندوه زچیست؟
در تو این قصه‌ی پرهیز که چه؟
در من این شعله‌ی عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - که چه؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!

امید....

سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۱۸ ب.ظ

این چند وقت چند تا فیلم دیدم که یکیش یه فیلم چند سال اخیر با شرکت زوج انجلینا و پیت بود و دیگری فیلمی قدیمی با بازی زوج نیکول کیدمن و تام کروز.

فیلم دومی از زندگی خصوصی یه زوج شروع میشد و میرسید به گروها و دستهای پنهان دنیا و .... هنوز حس مزخرف این فیلم تو یادم مونده....گذشته از موضوع و وقایعش که اصلا مورد علاقه من نبود با خودم فکر کردم یک زن چه قدر باید مقاوم و متفاوت باشه تا بتونه تحمل کنه که توی هر فیلمی حداقل سه تا مرد بهش نزدیک بشن هر چند الکی و فیلمی...

فیلم دومی به کارگردانی انجلینا یه فیلم اروم و واقع گرا بر خلاف فیلم اولی....یه جای فیلم انجلینا و شوهرش توی یه بالکن رو به ساحل نشسته بودن...انجلینا گفت با خودم فکر میکنم چی باعث میشه اون مرد ماهیگیر خسته و نا امید نشه....مردی که هر روز میره دریا و غروب با دست خالی و با یافته ی ناچیزی برمیگرده.....اخر فیلم شوهرش بهش گفت قصه ی ماهیگیر به ما میگه که باید خودمونو بسپریم به موج و باهاش حرکت کنیم تا ناامید نشیم از زندگی....راستش نفهمیدم منظورشو....


چند وقته که فکر میکنم بخوایی یا نخوایی زندگی بیشتر بر اساس فیزیک میگذره....مثلا میانسالی و پیری یه واقعیته....هر کی باشی هر کجا باشی یه زمانی میرسه که جسمت کم کم خودشو میکشه کنار....دیگه مثل جوونا حال هیجان و شور و جنبش رو نداری....

چند وقته بیش از اینکه دلم داشتن بچه بخواد یا حتی معشوق و همسر, دلم یه خدمتکار میخواد...یه خدمتکار که بشه دوست صمیمیم....یه زن خردمند و تموم عیار که برام غذا بپزه....که وقتی مریضم مواظبم باشه...که وقتی سرم تو لپ تاپه یه لیوان چای داغ بذاره کنارم بگه سرت رو در بیار از اون تو.....یکی که جورابامو بشوره...ملحفه و پتومو بشوره چند وقت یه بار...قفسه ها و کف رو دستمال بکشه....وقتی خسته و شاید سر در گم از بیرون میام سرم رو بذارم توی دامن گلدارش بگم با موهام بازی کنه و برام قصه های قدیمی و قشنگ بگه.....منم عوضش براش هدیه های قشنگ بخرم....منم عوضش اخر هفته ها ببرمش لب دریا قدم بزنیم....

تا اخرش کنار هم بمونیم و بعد تموم بشیم.....


جای دگر نمی شود....

جمعه, ۸ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۱۴ ب.ظ
داشتیم توی حراجای سال نو میگشتیم....
مثل اشغال لباسای مارک رو ریخته بودن تو فروشگاه ها و مردم توی هم میلولیدن و لباس تست میکردن....
اتاق پرو ها هی پر و خالی میشد...
بهمون دو تا دستگاه کوچولو داده بودن که هر وقت نوبت پرومون شد بوق بزنه بریم تو نوبت....
وسط شلوغی...
یاد تو افتادم....
این درد مزمن....هست..همیشه هست...مثل اتیش زیر خاکستر.....
بی همگان به سر شود....بی تو به سر نمی شود....
داغ تو دارد این دلم....جای دگر نمی شود....


من حالم بد بود.....خیلی...خیلی....
تو فقط اومدی کنارم گفتی اوضاع درسا خوبه؟
احمق جان....اوضاع درسا به تو وابسته بود....