طرحی از یک زندگی...

۷۰ مطلب با موضوع «آرزوهای کوچک...» ثبت شده است

یه حبه قند....

جمعه, ۱۲ مهر ۱۳۹۸، ۰۱:۵۲ ق.ظ

امروز رو در مایکروسافت گذروندم...

صبح ساعت ۷ به زور بیدار شدم و اماده شدم به سمت مایروسافت که از خونه قشنگ من فقط ۱۰ دقیقه فاصله داشت...

سردددد بود و بارونی...

زیر بارون رسیدم و چشمم به جمال مایکروسافت روشن شد...

۸ تا ادم خفن از سرتا سر دنیا اومده بودن که روز یادگیری تقویتی ماشینی رو برگزار کنن....

از پذیرایی که مایکروسافت کرد هم نگم....از میان وعده ها و نهار و عصرونه و ....

از بین ارائه دهنده ها ۴ تا استاد زن بودن...یکیشون ساده اما شیک بود و میانسال بلوند...با اینکه پوستش کاملا شل شده بود اما با وقار و زیبا بود...

اما سه زن دیگه حتی موهاشونم شونه نکرده بودن....فقط شاید صورتشون رو صبح شسته بودن....با شلوارای جین و کفشای کتونی گنده....یکیشون گرم کن ادیداس داشت جای لباس رسمی...

 

توی راه برگشت باز بارون نم نم میبارید...اینجا بر خلاف کشور قبلی گل فروشی زیاد داره...حداقل اطراف خونه من...

روی گلها نم بارون نشسته بود و من به این فکر کردم که کاش توی یه روز بارونی تو برای من یه دسته گل بخری و بهم بگی که من توی چشم تو زیباترین و باهوش ترین و کدبانو ترین و با وقار ترین بانوی جهانم....

و من بهت بگم که همه روزای تنهایی و انتظار برای پیدا کردن تو, می ارزید به یک لحظه قدم زدن کنار تو....

بارونای اینجا انگار منو برمیگردونن به گذشته....اینقدر که توی چهار سال گذشته بارونای اسیای شرقی رو دیدم که دیوانه وار در اسمون باز میشد انگار سیل از اسمون به زمین جاری میشد....دیگه مهلت و قراری نمیموند برای ارامش و رویا بافتن....

بارونای اینجا همون بارونای ده سال پیش تهرانن و من همون دختر ساده و جوون شهرستانی ده سال پیش.....