طرحی از یک زندگی...

۲۸ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

پل....

چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۵۵ ب.ظ

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط...................باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم، عبث.............ساختم جان را فدای او غلط کردم، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم، خطا...............سوختم خود را برای او غلط کردم، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود، بد...........جان که دادم در هوای او غلط کردم، غلط

همچو وحشی رفت جانم در هوایش حیف، حیف......خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط


در همین لحظه شاعر طرف رو میبینه و میگه:

فدای چشمات بشم وقتی نیگات با منه....

نیمه ی پنهان....

سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ

تو هال دانشگاه منتظر واستاده بودم و برای خودم اسمونو نگاه میکردم...

یه زن و مردی اومدن سمتم و یه کاغذ دادن دستم...زنه بهم گفت تو مسلمونی دیگه درسته؟

گفتم آره....گفت خوب پس تو این سخنرانی شرکت کن اگه دوست داشتی....

دیدم نوشته یه سخنران میاد فلان جا که در دو جلسه در مورد قران بحث کنه...برگزارکننده جلسات هم یه نهاد وابسته به کلیسای مرکزی بود....

لبخند زدم و گفتم اوکی و کاغذو گرفتم....

اسم سخنران رو سرچ کردم و دیدم از مبلغان به نام مسیحیت هست و اصلا استاد کرسی مسیحیت هست....


یادم اومد دقیقا یه روز هم بین کلی جمعیت داشتم از توی حیاط دانشگاه رد میشدم که یه اقاهه اومد گفت این کتاب تقدیم به شما....

منم با کلی لبخند و تشکر کتاب رو گرفتم....بعدا دیدم کتاب انجیل هست....


برایند حسم بعد از همه ماجراهای شبیه این اینه که من دوست ندارم عین پرچم راه برم....من دلم نمیخواد بین یه خیل عظیم جمعیت من رو گیر بیارن که مثلا به شیوه غیر مستقیم به راهی دعوتم کنن....اونم توی دانشگاه....اونم توی کشوری که هنوز افراط دینی و نژاد پرستی بهش راه پیدا نکرده ظاهرا....

اصلا مگه چیزی به نام دین یا اعتقاد هم مونده....مگر نه اینکه سر نخ هر مبلغ و بروشور پخش کنی رو بگیری میری به یه سازمانی که داره هزینه میکنه میرسی....چه طور باور کنم که توی این عصر هنوز گربه ای هست که در راه رضای خدا موش بگیره....

هیچ فرقی هم نمیکنه منتسب به چه فرقه ای باشه....وقتی جهان تقسیم شده به چند تا ناحیه که مردمش به نام دین و اعتقاد میفتن به جون هم....یه عده مستقیم و یه عده غیر مستقیم و زیرکانه....

کاش میشد یه جوری زندگی کنم که هیچ کس ندونه من چی فکر میکنم و چه اعتقادی دارم....


گیج گشتگان...

دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۵۱ ب.ظ
وقتی یه کاری میکنی...هر کس از راه رد میشه یه نظری میده....
یکی میگه خوب کردی...یکی میگه این چه غلطی بود کردی...
حتی اگه با خودت تنها هم مشورت کنی هم ممکنه فرداش نظرت یه چیز دیگه باشه...

اینه که گیجی...
به هر ریسمانی چنگ میزنی که یه ذره از عطشت کم شه و به هدفت نزدیک تر شی....
نمیدونم....
نمیدونم چی درسته...
اما وقتی برمیگردم گذشته رو نگاه میکنم میبینم بعضی اتفاقا و بازه های زندگی عین درد پریود بود....
تو حتی اگه قوی ترین مسکن دنیا رو هم بخوری باز باید بپذیری که سرنوشت تو برای اون ایام درد و ضعفه و مشخصه...سیکل طبیعت و قضا و قدر همینه....
برای همینم باید ساکت و بدون جلز و ولز بپذیری....

این روزا همه بابت هر کمبودی توی این بدو بدوی زندگی از سر دلسوزی خود آدم رو مقصر میدونن....
مقصری اگه الان زن لئوناردو دیکاپریو نیستی...حتما دختر سخت گیری بودی...
مقصری اگه الان تو قلب منهتن خونه نداری....چون حتما فرصت طلب نبودی...
مقصری اگه تو بیست سالگی دنیا رو فتح نکردی....چون حواس پرتی و نمیچسبی به کارت...

گاهی حتی خودتم به خودت رحم نمیکنی....
خودتم نمیدونی نقطه ی تعادل کجاست...
اصلا نقطه ی تعادلی هم داریم توی این روابط و حوادث پر از نویز و تصادف و احتمال؟

پ.ن. کسی نیاد نصیحتم کنه....به خصوص تو...اگه خواستی حرفی بزنی بیا مادر شو نه معلم....همه معلم بودنو بلدن حتی خودم...

بی ثباتی دهر....

يكشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ب.ظ

یادم باشه یه روزی شاید تو یه جمعی باشی که بهت بگن اصلا باهوش نیستی....

بعد همون توی ثابت بری تو یه جمع دیگه ای که تو کف هوش و اطلاعاتت بمونن....

یادم باشه یه روزی ممکنه با دل شکسته برگردی به خدا بگی انگار من نامرئی هستم...هیچ کس منو نمیبینه....

بعد یه روز میرسه که همون تو میشی پایه ثابت یه جمع که بودنت مهمه.....

شاید برای اینکه تو اونقدر نداشتن رو تا ته وجودت حس کردی که برای داشتنت همه درایت و تلاشت رو به کار بگیری و سعی کنی خودتو اصلاح کنی....سعی کنی حسرت ها رو از رو دلت برداری....

شاید یاد بگیری نباید تو جایی که جای تو نیست بمونی...باید زندگیت رو عوض کنی و اطرافیانت رو....


خلاصه همه اینا اینه که من همه اش رو میفهمم...من میفهمم دوست داشته نشدن چه جوریه....من میفهمم دوست داشته شدن چه جوریه....

برای همینم دلم کمتر میسوزه....برای همینم دلم کمتر برای ادما میسوزه....اینی که امروز هر کسی به چشم ترحم بهش نگاه میکنن, ای بسا که تو یه فردایی ستاره ی درخشان یه جمعی باشه....و بر عکس....

کاش یادم بمونه....

روزمره ی پربار....

شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۲۶ ب.ظ
قرار بود برای تولد یکی از بچه ها جای هدیه براش کشک بادمجون درست کنم....چون اینجا قحطی لبنیاته چه برسه به کشک....قحطی غذا هم هست چه برسه به کشک و بادمجون....
خلاصه شنیدم قراره ده نفر جمع شن اون لحظه....
رفتم کلی بادمجون خریدم و افتادم به پوست کندن و خوابوندن توی سرکه و نمک....بعد سرخ کردم و له کردم و گذاشتم توی یخچال...
یه کم کشک خشک هم داشتم که ریختم توی اب جوش تا باز بشه....
بعد رفتم یه سری چیز میز خوندم که امروز برم سر یه کارگاه....
از صبح ساعت ۹ تا ۶ عصر مثل چی سر کلاس...فقط اون وسط یه وقت نهار دادن بهمون....
شب برگشتم...افتادم به له کردن کشک ها و سیر داغ و پیاز داغ و نعناع داغ و ....
کلی طول کشید....
بالاخره ساعت۱۱ شب تموم شد...
مثل سگ خسته و له هستم اما خوبه باز دو تا چیز یاد گرفتم....
بس چیز میز رنده کردم و ظرف شستم و ... پوست ناخونام کنده شده....پوست انگشتام نازک شده....مچم درد میکنه...پاهام درد میکنه....
تشکر کنم از اقا استرالیاییه که دیروز بهم گفت سعی کن راحت سوالاتو بپرسی....خدایا شکرت که امروز خوب بود...رفتم برخلاف همیشه ردیف اول نشستم بس چشمام ضعیف شده....اقای کناریم هم توی همون شرکته کار میکرد و کمکم میکرد....راحت سوال پرسیدم....اقای هندی که برای زایلینس کار میکرد خیلی عزیز و گرم بود....چه قدر حواسش بود وقتی سوال داشتم...هی میگفت سوال بپرس....منم پرسیدم....
برای اولین بار بعد کلاس با دو تا مسلمون حرف زدم...یه اقای با ریش بلند و بدون سیبیل....یه اقای سیاه پوست نیجریه ای...خیلی راحت حرف زدیم....ادمای خوبی بودن....

پ.ن. کاش یه شوهری گیر من بیاد که عاشق گرد گیری باشه...عاشق سیر و پیاز و هویج خورد کردن باشه....خدا میدونه من چه قدر ازین کارا بدم میاد....