طرحی از یک زندگی...

۳۹ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

دیدم او را آه بعد از بیست سال

گفتم این خود اوست؟ یا نه دیگریست؟

چیزکی از او در او بود و نبود

گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پریست؟

هر دو تن دزدیده و حیران نگاه

سوی هم کردیم و حیرانتر شدیم

هر دو شاید با گذشت روزگار

در کف باد خزان پرپر شدیم

از فروشنده کتابی را خیرد

بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست تا بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

بازهم مضمون شعری تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۶:۳۳
الی

همه لرزش ِ دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد،

پروازی نه، گریزگاهی گردد.

و خنکای مرهمی، بر شعله ی زخمی...

نه شور ِ شعله بر سرمای درون.

 


 احمد شاملو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۶:۳۲
الی

۱. عادت کردم همیشه توی تنهاییم یه صدای چیزی باشه....دارم پشت صحنه های ویلای من رو میبینم....اون صحنه که هادی کاظمی که تو کارخونه پرس شده داره کاجرای شهرام کوچولوها رو برای پروفسور بقلانی (سیامک انصاری) میگه و عارف کنارش واستاده....هزار بار سکانس رو میگیرن بس که خنده داره.... ما تجربه های زیادی دبه دست اوردیم توی زندگی....نمیدونستیم وقتی بازیگر سریال طنز جوون مرگ بشه بعدا با چه حسی میشه اون طنزها رو دید...


۲. وقتی یه عده از آدمای مهم زندگیت همزمان یه نظرایی رو راجع به شخصیتت بگن که اصلا در تصورت نمیگنجه و قبول نداری....میترسی از این همه دور بودن تصویر درونت و تصویر بیرونت....حس میکنی شکست خوردی....وقتی حتی خودت رو نتونستی درست بشناسونی بقیه حرفا و قصه ها و ... هم توی قالب اون شخصیت اشتباه قصه ای بیش نبوده....یعنی زیر پات خالیه...یعنی باید بترسی.....


۳. میدونی تو حتی وقتی از شکستا و غمهاتم حرف میزنی ادم احساس میکنه داره یه برگ مهم از یه کتاب تاریخی نفیس رو میخونه....حتی قصه ی نرسیدنهات هم قشنگه....مثل اون لحظه که داری یه کتاب قدیمی و نفیس رو ورق میزنی توی نور کم سوی یه کتابخونه تاریخی راز آلود....

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۹:۳۲
الی

۱. خواهرم گفته بود نشین با این دوستات حرف نزن....

اما نشد...

حرف پیش اومد....چندین ساعت....حرفای بی نتیجه...حرفای عجیب...شاید یه بخشیش تو حالت عادی از دهنمون در نمیومد....

۲. چه قدر باید خوش شانس باشم که تنها آدمی که قبولش دارم بیاد بگه چرا تو از من از ما خوشت نمیاد؟

نمیشد بهش بگم تو یه شعله گرمایی....


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۲۱:۱۵
الی
شناختن آدما...سخت...سخت...سخت...غیر ممکن....
این موجود دوپای پیچیده....نه از مذهبی بودنش میشه به چیزی پی برد نه از مذهبی نبودنش...
از از مدل خانواده اش...نه از مدل خودش...نه از حرفاش...نه از گذشته اش...
که هیچ کس نمیدونه از هر کدوم از این بخشها چه جور برداشت و دریافتی کرده اون آدم...
که هیچ کس نمیدونه هر باوری تا کی در ادم برقراره و کی نابود میشه....
که هیچ کس نمیدونه پشت این ظاهر اروم چه ارزوها و عقده ها و حقارتها و قدرتها و تشنگیهایی نهفته....
و چنین است که برو بمیر دوست من....
درود بر تنهایی...درود بر سکوت چاردیواری خانه....
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۶:۳۴
الی