طرحی از یک زندگی...

۳۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

ساعت ده برگشتم....

تا نماز بخونم و مرتب کنم...

یه هو فک کردم برم یه کم حرکات کششی انجام بودم....چند روز بود تمام تنم درد میکرد...

بعد فک کردم چه قد کف اتاق کثیفه...دستمال به دست شروع کردم به سابیدن...

بعد فک کردم چه قد خودم نامرتبم....

موهامو درست کردم و همه چیزو مرتب کردم...

بعد رفتم دوش گرفتم و حالا خسته اما خشنود در درون بستر اماده ی خواب....

یادم باشه برم اون پاساژ نارنجیه یه سری لباس و خورده ریز بخرم....



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۸
الی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۱۲
الی

۱. فهمیدم که چیزی که باعث میشه ساعتها با یکی حرف بزنی و حوصله ات سر نره اینه که 

اولا اون آدم باهوش باشه و تحلیل های خاص خودش رو داشته باشه و کلا به مسایل فکر کرده باشه...

دوما آدم ماست و خیلی منعطف و کاملا شنونده ای نباشه...

سوما آدم غد و خود خدا پنداری هم نباشه....

چهارما آدم غمگین یا الکی خوشحالی نباشه....روی سطحی از منطق حرکت کنه...

پنجما ادم تمیز و مرتبی باشه...توی اداب و ظاهر و نظم ذهنی و ازین دست...

ششما راه زندگیش یه شباهتایی به تو داشته باشه که موضوع مشترک برای بحث بشه باهاش پیدا کرد....

هفتما ادم کاملا منطقی و خشکی نباشه و بشه لابلای بحث باهاش خندید و از جاده خارج شد وگرنه مثل نشستن توی کلاس فلسفه خواب اور میشه هر چند هم که ارزشمند باشه بحثاش....


۲. به هر آدمی که نزدیک میشم بیش از همیشه این شعر توی ذهنم تکرار میشه که "منو از دور تماشا کن....من از نزدیک غمگینم..."


۳. نمیدونم خوبه که آدمای زندگیم رو از دید دیگران ببینم یا نه.... مثلا اون دختره که خشنه یا اون اقاهه که شبیه شهیداست یا اون اقاهه که باهوشه یا فلانی که باحاله یعنی همون اشناهای منن؟ چرا من این ویژگیا رو توشون ندیده بودم پس؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۲
الی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۱۳
الی
مثلا ایکس یه تصویری از شخصیت ایگرگ در ذهنش داشته باشه که خیلی تصویر با ارزشی باشه...
برای همین عاشق ایگرگ بشه و ارزو کنه کاش هم صحبت تمام عمرش ایگرگ باشه...
در همین حین ایگرگ با همه ی مثلا رشد و بلوغش خیلی غرق بشه توی حس معشوق بودن و فکر کنه معشوق بودن یعنی توانایی این رو داری که ایکس رو هر جوری دلت میخواد به هر سمتی بکشی و باهاش بازی کنی و براش خیلی لذت بخش باشه که یه نفر اینجوری سر سپرده اش هست....
قاعدتا ایکس بعد از یه مدت میفهمه ایگرگ اینقدر تشنه و کوچیکه که نتونسته باور کنه معشوق بودن فقط به معنی بازی دادن و قدرتمند بودن نیست....
ایگرگ هنوز غرق در بازی و مغرور به معشوق بودنه و حواسش نیست عاشقش خر نیست....
ایگرگ مست از بازی دادن ایکس....
ایکس خسته از رسیدن به سراب...
ایکس خسته از اشتباهی که کرده...

اخرش یه روزی میاد که توی نگاه ایکس یه درد و غم بزرگی نشسته....
ایگرگ مغرور و سرمست که اینقدر قدرت داشته که بتونه ایکس رو این طور بشکنه و نابود کنه...
ایگرگ نمیدونه ایکس از اشتباه خودش شکسته....
ایگرگ نمیدونه ایکس از شکستن و نابود شدن تصویر ایگرگ اینقدر مغموم و پریشونه نه به خاطر بازی خوردن خودش....
ایگرگ نمیدونه که شکستنِ ایکس به خاطر شکسته شدنِ تصویر ایگرگه نه چیز دیگه ای....

 
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۲
الی