طرحی از یک زندگی...

۳۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

چه قدر همه در مورد کتاب "ملت عشق" نوشتن....

انگار خیلی کتاب خوبیه.....

یادم باشه کتاب زن بودن و کتابای تونی گرت رو هم یه چکی بکنم...


۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۸
الی
وبلاگ فیش منو به یه چالش دعوت کرده (لینک) و من میخوام خاطرات کتابخوانیم رو اینجا بنویسم....
اولین کتاب زندگیمو مامانم خریده بود..دبستانی بودم....تابستون توی روستا بودیم که مامانم برای من و خواهرم دو تا کتاب جیبی که تو هر کدوم چندین تا قصه ی تخیلی مانند بود خریده بود....مینشستم توی باغ روی علف هرزای کف باغ زیر درختا...همونجا که مرز بین باغ ما و باغ پایینی بود کتاب میخوندم....همزمان هم توی دلم مقایسه میکردم که یعنی باز کتاب بهتره رو دادن به ابجی یا مال من بهتره؟

بعد رفتیم تو کار مجله روزهای زندگی و راه زندگی و خانواده سبز و .... تابستونا با دخترای کل روستا تبادل مجله داشتیم....هر کی میخرید میداد به بقیه و .... وقتی شانس میاوردیم که مجله جدید باشه و میتونستیم طالع بینی ماه رو هم توش بخونیم....ردیف عکس بچه کوچولوها که پدر مادرا میفرستادن مجله چاپ کنه...ردیف تبریک تولدا که اخرش باعث شد ما هم برای مجله خانواده نامه بدیم که برای دایی کوچیکه تبریک تولد چاپ کنن! البته ازین مجله ها چیز زیادی گمونم یاد نگرفتیم جز تخیلات فانتزی و عاشقانه ی دخترانه و اسب سفید و ...

بعد افتادیم توی رمان نوجوونیهای فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی که باز هم اتش زد به خرمن و روایاهای دخترانه و منطق بی منطق...این کتابا رو بیشتر از خاله کوچیکه میگرفتیم یا دخترا و فامیلای دیگه....
بعدا یه کتاب زمان شاهی پیدا کردیم که مال یه دختر نویسنده سال 1330 اینا بود که کم کم برگه هاش داشتن محو میشدن از بس قدمت داشت....دختر شیطون همسایه داده بود که بخونیمش....
بعدا تا نتیجه کنکور بیاد داشتم یه رمان امریکایی میخوندم و طبعا اطلاعاتم راجع به دنیای مردان و زنان و ... داشت زیاد میشد....اسم کتابه فک کنم این بود "من تلفنتو دارم"
همون سالای دبیرستان کلی کتاب در مورد خدایان یونان باستان و یه سری رمان چاپ زمان شاه و ... پیدا کرده بودم از تو کتابخونه عمومی شهر...یه سری کتابای جلال ال احمد و جمالزاده و ... هم...یادم نیست ازین کتابا درسی گرفتم یا نه اما یادمه نمیتونستم هضمشون کنم...هر کدوم رو که میخوندم بس چیزای عجیب و جدید راجع به دنیا داشت که میریختم به هم....دنیای من خیلی امنتر و فهمیدنی تر و کوچیکتر ازون کتابا بود....
همون موقع ها یه سری کتاب مسائل دینی و زندگینامه شهیدان و داستانهای قرانی هم خوندم که یه سریش از کتابخونه عموم اینا بود...
یعدا هم یه سری کتاب کلاسیک غربی مثل سه تفنگدار و ... از کتابخونه دخترخالم اینا برداشتیم خوندیم...
زندگینامه و نامه های سهراب سپهری رو هم از کتابای خونه خاله برداشتم و خوندم...
یه مدت هم زندگینامه شاعران و عارفا رو میخوندم که از همه بیشتر زندگینامه عطار نیشابوری چسبید...
یه مدت هم افتاده بودم تو خط داستانهای بزرگ علوی و غلامحسین ساعدی و ... که کلی دید در مورد زندگی قبل از انقلاب بهم میداد و شرایطی که قشر روشنفکر احساس میکردن....
بعدها من بودم و کتابخونه های خوابگاه و دانشگاه شریف و مضافا کتاب فروشهای انقلاب....
کتاب از شهید چمران...رومن گاری...میچ البوم...اناگاوالدا....اوشو....اندره ژید....گابریل گارسیا مارکز...جی سلینجر....یه سری کتابای روانشاناسی از ادمای مختلف...مادام بواری....کتابای پائولوکوئیلو هم از برکت علاقه ای که خواهر جان بهش داشت به دستم میرسید....کتابهای نادر ابراهیمی رو هم از نمایشگاه کتاب خریدم و وای که چه حالی میداد خوندنشون....کتاب شازده کوچولو و قلعه حیوانات رو که دوستم بهم معرفی کرد که بخونم....کتابای صادق هدایت رو هم خوندم تا حدی و چه قدر دید متفاوتی داشتن....کتابای جبران خلیل جبران که بسی دوست میداشتم...و چندی از کتابهای مصطفی مستور که دوست نمیداشتم....
بعدها از برکت وجود برادر جان افتادم به خوندن کتابهای دولت ابادی و عباس معروفی و گلشیری و ....
فعلا دیگه بقیه اش رو یادم نیست....خیلی زیاد هم بودن کتابایی که گرفتم و نصفه خوندم چون من رو اونقدری جذب نکردن که ادامه بدم زیاد....

اما از بین همه این کتابا اونایی که خیلی روم اثر گذاشتن:
1. عاشقانه ی ارام و سایر کتابای نادر ابراهیمی....به خاطر نزدیک بودنش به زندگی ما و من....به خاطر زیبایی قلمش....
2. کتابای پائولو کوئیلو چون برای ادم ناآرومی مثل من دیدن دنیا از زاویه ی عارفانه تر و روحانی تری لازم بود...
3. کتابای اوشو هم به همون دلیل شماره 2.
4. کتاب خدا بود و دیگر هیچ نبود از شهید چمران که چند تا جمله اش خیلی من رو برای داشتن دید درست تر و ارزشمندتر به زندگی ترغیب کرد....
5. کتاب جای خالی سلوچ از دولت ابادی که یک دنیای کهنه اما واقعی رو به من نشون داد و جدیت زندگی...انگار که وسط زندگی اجداد خودم بودم چیزی حدود 60 سال پیش...
6. کتاب مائده های زمینی و مائده های تازه ی آندره ژید که نمیتونم بگم چند ها بار خوندمش و زیر جملاتش خط کشیدم بس که چسبید به جون من....تک جمله های ناب برای قدر دونستن زندگی....
7. سه شنبه ها با موری هم به همون دلیل شماره ی 6...
8. کتابهای رومن گاری چون خیلی منطقی از بینِ کثافت دنیا، طرز تفکری رو میکشید بیرون که دلیل کافی باشه برای جدی نگرفتن و ادامه دادن با فراغ بال...
9. یادمه زندگینامه ی عطار نیشابوری رو هم که خوندم قشنگ تا چند سال طرز تفکرم عوض شد....شایدم از اثار دوران بلوغ بود اون همه اثر پذیری....اما یادمه تا مدتها تو همون کوچه هایی زندگی میکردم که عطار زندگی کرده بود...
10. قلعه حیوانات که باعث شد بفهمم که باید بدونم و چشمام باز باشن وگرنه کلاه پس معرکه است...

 


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۲
الی

یعنی الان کجایی؟

داری چی کار میکنی؟

حالت خوبه؟ بهت خوش میگذره؟

شبا راحت خوابت میبره؟

یعنی الان توی اسمونت از یه ستاره ی کوچیک که سوسو میزنه یاد و اثری هست؟


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۴
الی

زرد و نیلی وبنفش  

سبز و آبی و کبود! 

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،  

 

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

بهترین سرود! 

 

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبکتر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو - که رسته در کنار هم -

زرد ونیلی وبنفش

سبز و آبی و کبود. 

 

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها وعطرها،

بهترین هرچه بود و هرچه هست،

بهترین هرچه هست و بود!                                           

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام. 

 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه ، راه

در هوا، زمین،درخت،سبزه،آب،

در خطوط در هم کتاب،

در دیار نیلگون خواب!   

 

 

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو. بهترین امید زیستن! 

 

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطر های سبز و آبی و کبود،

نغمه های نا شنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها!   

 

 

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها!  

 


خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب! 

 

 

نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است

من تو را به خلوت خدایی خیال خود:

«بهترین بهترین من» خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!!

        

 "فریدون مشیری"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۲۶
الی

وقتی نوجوون بودیم با خواهرم رفتیم دو تا دفتر خاطرات قشنگ خریدیم....خیلی قشنگ....البته این ایده های قشنگ همیشه مال خواهرم بود و منم پشت سرش راه میفتادم به تقلید شاید....

همون تابستون هم خواهرم از کتابخونه عمومی شهر کتاب شهریار و فریدون مشیری گرفته بود...منم کتابای محمدعلی جمالزاده و جلال ال احمد رو....

اون تابستون تا توانی در دستم بود شعر شهریار و فریدون خوندم و توی دفترم نوشتم....هم تمرین ادبیات بود و هم تمرین خط....

این شعرو صد ها بار خوندم شاید.....صدها بار وقتی که توی تپه های سر سبز روستای اجدادی توی خلوت خودم روی اون تخته سنگ بزرگ مینشستم....وقتی باد میومد و توی چمن دراز میکشیدم....وقتی کنار بوته های نسترن وحشی مست میشدم از بوی نسیمی که بوی گون و درمنه با خودش به ارمغان میاورد تا روح آدمی رو خلع سلاح کنه تماما.....


همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
رو...
ی این آبی آرام بلند
...که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

پ.ن. اینم قشنگه....و جدید...

من ضربه میخورم ولى حقمه شکسته هامو نمیخواد جم کنى ! جورى تعصب داشتم روى تو باور نمیکردم حراجم کنى ...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۵
الی