طرحی از یک زندگی...

۲۲ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

امروز وقتی که رفته بودیم یه جزیره ی دور و توی راه داشتم از شیشه ماشین مزرعه های پر از گاو ازاد رو میدیدم و خونه هایی مثل خونه های توی کارتونا...

دیروز وقتی که کنار یه رودخونه ی قشنگ توی سرما قدم میزدم و زیباترین منظره های عمرم رو میدیدم....

تمام روزایی که چشمام غرق میشدن توی زیبایی دنیا...

یه جایی توی ناخوداگاه ذهنم حواسم بود که نیستی...

خیلی دیر شده برای پیدا کردنت...انگار تو حلول نکردی توی جسم هیچ انساتی روی زمین...پریشب تو اون رستوران ایتالیایی...با خودم فک کردم یه موجود ازاد بودن و دلخوش بودن به محبتهای رهگذرها خیلی بهتره از محبتهای تو که مثل اسمونِ یه سرزمین قحطی زده بخیلی....حس میکنم تلاش برای دوست داشتنِ تو خویِ دریوزگی رو قوی میکنه...

سی سالگی مثل حس صبحِ کنکوره...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۷:۳۷
الی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۳
الی

امروز یه دختر ایرانی بی مقدمه بهم سلام کرد و یه کم حرف زدیم و بعد رفت..

یه دختر ایرانی دیگه هم ازم یه سوال پرسید. گفت اا شما ایرانی هستید؟با ناراحتی گفت من تابلوئه که ایرانیم و شما توجه نکردین. گفتم ببخشید. من چشمم ضعیفه نمیتونم اسما رو بخونم و از طرفی هم یه کم دلم گرفته بوده. ببخشید.

بعد یه شب که مثلا دورهمی بود حدس زدم یه اقای مسنی ایرانیه و رفتم سمتس که بهش سلام کنم و مثلا اجتماعی شم. دیدم دستش تاارنج توی دماغشه و سخت مشغوله. برگشتم....

یه ایتالیایی گفت بعضی از ایرانیا بدجور باهوشن فا.کینگ باهوش...

بعد یه پسره هندی خیلی باهوشی وقت ارائه اش یه پرچم بزرگ رنگارنگ اویزون کرده بود. یه بند رنگین کمانی هم کلا گردنشه. امشب گفت دارم میرم دور همی ال.بی.جی.تی...رفتم به هم گروهیم گفتم فلانی داره میره فلانجا چرا ما نمیریم. گفت تو با این موسسه اشنایی؟ گفتم نه....گفت گروه جهانی لز.گی.بای.ترنس ها. چشمام به قاعده ی توب بسکتبال زد بیرون....دوباره که پسره رو دیدم گفت تو هم بیا...گفتم نه تو برو. گفتم راستی اون پرچمه چی بود وقت ارائه ات؟ گفت پرچم ال.جی.بی.تی....گفتم این بند گردنت هم مال هموناست؟ گفت اره....

گفتم تو چرا اینقدر علاقه مندی بهشون؟ 

گفت چون بهم کمک میکنن خونه پیدا کنم...بعدا بهم کمک میکنن کار پیدا کنم. 

همین فعلا...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۷:۲۶
الی

من ادمِ خاطرات سفر نوشتن نیستم اما الان به چند دلیل دلم پره یه کم و میخوام بنویسم تا فالورهام مثل فالورهای شاخای اینستا برام نظر بذارن. 

ما اومدیم سفر...من و چن نفر از کره و تایوان و ایتالیا و ... 

اینجا خیلی قشنگه و بسیار ارام و در عین پیشرفته بودن طبیعت و هوای بسیار سالمی داره و ساختمونا برق میزنن از تمیزی....کلا حس این رو دارم که وسط یه فیلم قشنگ وواستادم از دیدن مناظر و خیابونا و مردم....

من به طور ارثی و بلکه شدیدتر ادم بساز و اهل مدارایی هستم...برای همینه که کلا سعی میکنم تا جایی که راه داشته باشه راه بیام با بقیه...توی این 4 روز اول سفر هر رستورانی که نظر جمع بوده رفتم و همونجا برا خودم یه غذایی پیدا کردم. سعی میکنم نمازمو یه وقتی که نیستن بخونم که حس نکن یه متفاوت بینشونه. مثل چی ابجو میخورن و من اون بغل اب میخورم. اونا هم ادمای خوبی ان و سرشون به کار خودشونه و مهربونن. 

امروز رفتیم یه جایی که محققای اون زمینه از سراسر دنیا اومده بودن. دو تا دختر مسلمون با لباس گل گلی هم دیدم که حدس زدم ایرانی نیستن و البته چون البته بنا به تجارب قبلی سراغشون نرفتم و اونا هم زیاد تلاشی برای شروع دوستی نکردن. 

عصر من خسته رفتم یه گوشه نشستم و تو گوشیم وِل بودم که یه دختر سبزه با موهای یه کم نامرتب اومد گفت ببخشید این کاپشنت رو ازکجا خریدی؟

گفتم "وای شما ایرانی هستین. سلام. خوبین؟"

گفت اره ایرانیم. 

گفتم اینو از حراج فلانجا خریدم. 

گفت چرا زرد خریدی؟

گفتم راستش بین رنگایی که داشتن این بهتر بود.

فک کردم الان میخواد بگه چه بهتون میاد یا چه رنگ قشنگی...

دیدم یه لبخند کجی زد و شروع کرد به اینکه شما و دولتتون و کشورتون و ....

فهمیدم اومده بجنگه با من هم وطن عزیز و الاغم...

گفتم ببین من این روسریو برا دل خودم دارم. هیچ کاری هم به کسی ندارم..

با اطلاعات نداشته اش و در پایبن ترین سطح ممکن و با خشم فراوان شروع کرد وراجی کردن....

هی هم میگفت تو دوست نداری من باهات حرف بزنم...

گفتم من که نشستم دارم گوش میدم...

تمام تلاششم این بود که فارسی حرف زدنش با لهجه ی خارجیا باشه...

من خودم استاد باشم دستمو میذارم رو کلاه خودم. من کی تعیین تکلیف کردم برا بقیه. من که لباسم خیلی مرتب و مناسب و اینترنشنال بود. 

ففط میتونم بگم هم وطنِ مریضم خاک بر سرت...خاک بر سر هر کسی که فکر میکنه خیلی روشنفکره یا خیلی مذهبیه اما نمیدونه اصل اول ادمیت و مهربونی با هم نوعه. اصل اول ارامش و تفکره نه مثل وحشیا خراب شدن رو سر بقیه و براشون نظریه دادن بدون اینکه بشناسیشون.


بعدم یکی اومد گفت اون دو تا دختر گل گلیه ایرانی ان...گفتم عزیزم شما مال تایوانی...چه میدونی...گفت خودشون گفتن و بعدم سرشونو مثل تو بستن...میخواستم بگم وای از من و سرم و روسریم و شما....

بعدم یه استاده اومد گفت دانشجوم روسری دوست نداشته اما چون بورسیه بودا میگفته باید سرم باشه.

بعدم یکی اومد گفت یه دانشمند ایرانی هست که کلا تکیه گاه کیم جونگ اون هست و ....

کاش اینقدر مردم با دیدن ظاهر هم و شنیدن اسم کشور هم قضاوت ردیف نمیکردن توی ذهنشون...کاش میذاشتن با تصویر سفید شروع کنیم به شناختن هم فارغ ازین حرفا و قصه هایی که راست باشن یا دروغ باشن کاری از ما بر نمیاد. کی میتونه دنیا رو عوض کنه با این همه بل بشو....

مراسم خوشامدگویی و پذیرش علاوه بر این وقایع جانبی مثل عروسی هایی بود که تو ایران میرفتیم. که همه زیر چشمی حواسشون به همه چی بود. یه عده زاغ سیاه همو چوب میزدن...تو مهمونیا لباس و طلاهای همو چک میکنن و برا پسرشون دخترنشون میکنن اینجا اسم و کشور و دانشگاه همو دید میزدن و بدون از روی اسم تشخیص میدادن که اااا این صاحب فلان کار خفن و مقاله و دانشگاه فلانه...

بعدشم رفتیم سوپر مارکت...من گیج شده بودم چی بخرم که هم حلال باشه هم شکم پر کن هم ... به دوست ایتالیاییم گفتم تو میدونی این پنیر خوبه یا نه؟ بعدش خیلی پشیمون شدم. یه لحظه یادم اومد وقتی بچه بودم خیلی ترسو و وابسته بودم....گفتم الهام نکنه هنوزم وابسته ای؟

چه قد مشوشم از هفته پیش تا الان...چه همه اتفاق از سر گذروندم....

خدایا بهم ارامش بده...دستمو محکم بگیر تو دستت...چشم برندار ازم....

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۱
الی

چند نفریم از اسیا و اروپا...

پرواز اولمون دیر رسید و از پرواز دوم به زیبایی جا موندیم. 

زمستونه و سرما تا اعماق وجودمون نفوذ کرده...

ساعت 7 صبحه و ما دوباره توی فرودگاه منتظر پرواز بعدی...

دیشب...توی اون اتاق...این سمت کره ی زمین...چه شب سرد و دلگیری بود...

هر کدام یک پیتزای مارگاریتا با طعم ریحان سفارش داده بودیم...ریحان سبزی لاکچری خیلی کشورهاست...روی پیتزای به ان بزرگی فقط 4 برگ ریحان. 

ساعت 1 شب لبه ی تخت نشسته بودم و مست از بوی چهار برگ ریحون...از صمیم قلبم...با تمام وجودم...ارزو کردم به زودی صاحب یک زندگی ایرانی باشم...خانه ای به سبک وطن...خانه ای که زمستان و تابستانش هر دو زیبا باشد...

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۶
الی