طرحی از یک زندگی...

۳۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

مثِ آخرین روز شهریوره....

همه ترسم اینه بره بگذره...

دلم با نگاهش گلاویز شد...

چشاشو یه آن بست... پاییز شد...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۲
الی
بی تو نه کار و بارِ دنیا لنگ میشه....
نه بین زمین و آسمون جنگ میشه....
فقط این دل با صاحابِ منه که برات تنگ میشه....

پ.ن. همه میگن ادما تنها نمیمونن...میگن هر وقت تنها بشی حتما یه عده ادم بهتر میان که جاشونو پر میکنن....اما من که یک بار تا مغز استخون تو تنهایی مُردم....چه طور باور کنم؟
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۴
الی

همیشه خونه ی خاله محل فان و خنده بود...

با بچه هاش که همیشه خدا در حال خندیدن و مسخره بازی بودن...

یادمه میرفتیم اونجا...دفتر خاطرات سربازی پسرخاله رو میخوندیم...جمله های خز و احساسی یادگاری دوستای دوران خدمتش...

بعد با دو تا دخترخاله ها تکیه میدادیم به پشتی ها یا ولو میشدیم و دِ به چرت و پرت گفتن....تو خنکای مهمونخونه ی کوچیکشون...

وقت اشپزی هم یه گاز شعله بزرگ رو میذاشتن تو حیاط کنار درخت پنبه و سیب زمینی و بادمجون و ... رو سرخ میکردن و برنج باز میذاشتن...

خاله و مامان اون ور حرف میزدن و ما دخترا این ور....

بعدا که دخترخاله بزرگه عروس شد هم تقریبا همین بساط بود....

همیشه دور و ورش شلوغ بود....حتی یادمه دوران مجردی هم خونه دوستاش رو تنها نمیرفت...همیشه یکی از ما رو برمیداشت همراش...همیشه با جزئیات از درس و معلم و دوستامون سوال میکرد....انگار از تنهایی میترسید....حتی وقتی هم عروس شد خونه اش پاتوق فامیلا بود...همش مهمونی...همش دور همی....

بعد یه هو صدای رعد و برق اومد....بارون اومد...سیل اومد....ویران کرد همه چی رو....

از خواب تلخ بیدار شدیم و دیدیم دفتر خاطرات پسرخاله مونده و خودش نیست....دیدیم خاطرات دخترخاله مونده و خودش نیست....

حالا خونه ی خاله دیگه محل فان و خوش گذرونی نیست....حالا همیشه هُرمِ یه اتیش داغ میخوره به صورتت هر وقت از خونه ی خاله رد میشی....انگار اتیش همیشه روشنِ قلب خاله به هیچ کی رحم نمیکنه....

حالا هیچ کس خونه خاله نمیره....به نظرم نه از نامهربونی...از اینکه باید چشمات رو ببندی گاهی و خودتو گول بزنی....که ندیدن بشه مرهم دردت...

حالا هر وقت خاله میاد مهمونی خونه کسی هیچ کس خوشحال نمیشه....انگاری خاله با یه درد واگیر دار میاد....

حالا تو عروسیا و مهمونیا خاله میاد...مات و مبهوت....پر سوال و بی قرار....با لباس تیره...مظلوم تر از همیشه....

انگار که پس زمینه ی تابلوی زندگی سیاه شده...رنگِ شب...دیگه چه فرقی داره اون رنگای ریز ریز تو دل این اتیش باشن یا نه....

حالا از تمام ادمای دنیا برای دخترخاله، تنها پسرخاله مونده که یه قدم اون ورتر زیر خاک دراز کشیده...حالا دخترخاله دستش از ادما کوتاهه و تنها و دلگیر....

حالا خوونه ی خاله هست هنوز اما نیست....خونه ی خاله تموم شده...برای همیشه....


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۴
الی

صبح که ایمیلمو باز کردم...اسمش رو دیدم...

گفته یه عکس ازت دیدم با یکی از گروهای دانشگاه...

خواستم بهت بگم امیدوارم با این ادمای جدید خیلی خوشحال باشی....

تو بزرگی... و نزدیکی...و خوبی...و عزیزی....

کاش دور نشی...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۰۱
الی

دستام یخ زدن...از دماغم گرما میزنه بیرون....دهنم جوش زده...زبونم میسوزه...شونه ام درد میکنه...پاهام داغ شدن....چشمام میسوزن....مچم درد میکنه...خوابم اما نمیبره....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۶
الی