طرحی از یک زندگی...

۱۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

گفتن اگه سیم دلمونو وصل کنیم و حرفامونو بهت بگیم بی جواب نمیمونیم....

حرفامونو بهت گفتیم...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۷
الی

ما همه تو کشور غریبیم....حتی اگرم نبودیم من وظیفه خودم میدونم به هر کس دست نیازی به سمتم دراز میکنه کمک کنم....

اما نمیفهمم مرز بین خوب بودن و خر بودن کجاست....

تا کجا باید به دیگران کمک کنم و کی به فکر وقت و جسم و سلامت خودم باشم....

تا کجا سوال پرسیدن دیگران رو بذارم به حساب نیازمند بودنشون و مراوده اجتماعی و از کجا طرف رو بلاک کنم بره رد کارش....

تا کجا اصطلاحات سرشار از احترام دیگران رو بذاریم به حساب مودب بودنشون و از کجا بذاریم به حساب زیادی زرنگ بودنشون....




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۲
الی

هر سالی که شروع میشه کاملا با سال قبلش فرق داره....فرق داره چون ادمای اطرافم کاملا عوض میشن....چون جو خوابگاه عوض میشه...حتی جو اسانسور خوابگاه و الاچیق بغلشم عوض میشه....چون مهمه اون ادما اهل سلام و های و بای و ... باشن یا نه....اهل تو الاچیق شب نشینی گرفتن باشن یا نه... حتی حال ازمایشگاه هم عوض میشه....بسته به اینکه هم ازمایشگاهیام سال چندمن یا چه دغدغه ای دارن یا ....

حتی حال غربت هم عوض میشه بسته به این که ایرانی هایی که انسال میرن یا میان هر کدوم چه قدر ادامای مهم و موثر و مهربونی بودن یا هستن....

حتی حال وبلاگ هم عوض میشه چون ادمایی که اینجا رو میخونن مثل قطره های شبنم میان میشینن روی شیشه ی زندگی من و بعد یه روز بخار میشن میرن پی راهشون.... مثل الان که دیگه خبر ندارم علی و حمید و مسترنیما و اون روی سگ و ساکن طبقه چهلم و گم نام و .... اصلا زنده ان یا نه....

حتی حال دل اواره و بی خانمان من...حتی حس زنگ زدن خانواده که بسته به مدل اینترنتی که هر سال میخرن و ... نوع ابراز محبتشون فرق میکنه....

این سالا هر کدوم با پارسالش یه دنیا فرق دارن....من هم هر سال با پارسالش کلی فرق دارم...


نگفته ام به تو دل بستم...
نگفته ام به تو محتاجم...
همه ز گفته پشیمانند...
من از نگفته پشیمانم...


۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۸
الی

باید میرفتم اداره مهاجرت برای یکی از بچه ها که خودش یه کشور دیگس یه کاری رو انجام میدادم....

سر راه باید میرفتم برای یه ایرانی تازه وارد یه سری چیزا رو توضیح میدادم...

توی دستم کتاب جای خالی سلوچ بود....از روی جلد گفت این کتاب انتشار فلان ساله...کفم برید....

عصر خسته بودم....باید میرفتم با یکی از ایرانی ها یه حسابی رو راست و ریست میکردم....

شب بعد از برگشتن از دانشگاه یه شیشه اب لیمو گرفتم....لیموها زیادی مونده بودن دیگه....

با شکلاتایی که رو دستم مونده بود شیر کاکایو درست کردم....

قلیه ماهی پختم...حموم رفتم...

حالا باید بشینم دکمه بدوزم برای لباس جدید....بدون دکمه خوب وانمیسته....

بعد باید یه کم خودم رو مرتب کنم...اتاق رو دستمال بکشم....

ورزش کنم شکمم بزرگ نشه....

چه قدر زندگی جزییات داره....


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۱
الی

مثل پسر بچه ای که واستاده دم در و با پاش داره خاک رو زیر و رو میکنه....با چشماش محتاط و اروم این ور و اون ورو نگاه میکنه....

نگاه میکنه و دنبال یه چیزی مثل یه درد سر میگرده....

مثل وقتی که صدای مادرش از پنجره میاد که بیا بالا درست رو بخون....بیا بالا رفوزه میشی....

چه جوری میشه با همین یه جمله هر روز هر روز پسر بچه رو گول زد؟

چه جوری میشه بهش حق نداد؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۹
الی