طرحی از یک زندگی...

۳۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

چرا بـه من شک می کنی؟

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۳۹ ب.ظ

کـجــای ایـن جــنـگـل شــب 
پنهون می شی خورشیدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـی کــشــی چــکـاوکم

چرا بـه من شک می کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

سفر نکن خورشیدکم 
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه 
راهیِ این سفر نشو
نذار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین 
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو 
دریـــای پــر تـلاطــمــم

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

از علی عزیزم...

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۹ ب.ظ
ابجیم به علی گفته بود که دایی الام برات اسباب بازی خریده...
باز دویده اومده گوشی رو گرفته میگه بذارین خودم حرف بزنم...دایی الامِ خودمه....
میگه دایی چرا جوش زدی؟!! من همینجور تو شوک که این بچه از کجا میدونه جوش چیه...خواهرم میگه بهش گفتم نرو تو افتاب وگرنه پوستت جوش میزنه....
بعد میگم علی برات کلی اچار اسباب بازی خریدم...میگه یعنی دیگه وقتی برشون میدارم کسی نمیگه بذار سر جاش اینا مال تو نیستن؟
بعد مامانشون صدا میکنه که بیا ببرم دست شویی اما با نی نی نیا...نی نی میفته تو چاه....
به مامانش گفته برای یه دایناسور بکش...بعد گفته حالا مامان باباشم بکش...بعد گفته حالا دایی حافظش رو بکش...فک میکنم دایناسورا هم مثل خودش دایی حافظ و دایی الام دارن...
تو شیرینِ منی...عسلِ منی...

زیباترین روزهایمان را هنوز ندیده ایم...

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۳ ب.ظ

در من کوچه ایست که باتو در آن نگشته ام...
سفری ست که باتو هنوز نرفته ام...
روزها و شب هایی ست که با تو به سر نکرده ام ...
و عاشقانه هاییست که باتو هنوز نگفته ام . . .

در من حرفایی است که هنوز نفس می کشند....
آرزوهایی که هنوز به انجام نرسیده اند...
در من پاره ای از تو می تپد و این جان نیمه جانم ازو زنده است...
در من و در رگهای من خونی از احساس سبز تو جاری است...
و شکوفه میزند همچون گلی سرخ...

نگاه...

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۰ ب.ظ

خاورمیانه را آفرید

از روی چشمان شرقی ات:

پر آشوب،

رنجور،

خسته،

زیبا

 

"نزار قبانی"

به صد امید میبستم نگاهی...

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ب.ظ

روزهایی که امید دیدار او را نداشتم، دلم خالی بود. 

نمی دانستم چگونه وقت خود را پر کنم. 

هر آن منتظرش بودم. 

در خیابانهایی که هرگز در آن آمد و شد نداشت، در ساعاتی که صریحاً می‌دانستم مشغول کار است. 

در خانه‌هایی که اصلاً صاحبان آنها را نمی‌شناخت، همیشه منتظرش بودم...


چشمهایش نوشته بزرگ علوی