طرحی از یک زندگی...

۳۶ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی

فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی

آزاد بنده‌ای که بود در رکاب تو

خرم ولایتی که تو آن جا سفر کنی

دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ

یک بار اگر تبسم همچون شکر کنی

ای آفتاب روشن و ای سایه همای

ما را نگاهی از تو تمامست اگر کنی

من با تو دوستی و وفا کم نمی‌کنم

چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی

مقدور من سریست که در پایت افکنم

گر زان که التفات بدین مختصر کنی

عمریست تا به یاد تو شب روز می‌کنم

تو خفته‌ای که گوش به آه سحر کنی

دانی که رویم از همه عالم به روی توست

زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی

گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم

آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی

شرطست سعدیا که به میدان عشق دوست

خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی

وز عقل بهترت سپری باید ای حکیم

تا از خدنگ غمزه خوبان حذر کنی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۹
الی

یک چیزی هم روی دلم مانده که بنویسم...

خیلی وقت ها بیشتر از خود اتفاقات و جزئیاتشان، نوع هم زمانی و زمان رخداد اتفاقات مختلف است که ادم را متاثر میکند...حقیقت این است که من حالا خیلی فرق دارم با گذشته اما گمان میکنم تو هنوز هم مثل سابقی توی نحوه ی خبر دادن...تویی که دریای متصل به اقیانوس بودی و منی که جوی ابی فرسنگها دور از چشمه...منی که تشنه...منی که شکننده...منطقی نبود که تو مرا بفهمی....روزگار برای ما دو جور متفاوت رقم خورده بود...

حرف دیگر این است که شاید واقعا ارتباطهای تکستی قشنگ تر از ارتباطات رو در رو باشند...حتی با ادمهایی که اصل زندگی ما هستند....ادمها توی متن ها...پشت تلفن ها...چکیده تر..خلاصه تر...مهربانانه تر...محبتشان را میریزند توی واژه ها...رو در رو....گرمیها به فردای پیش رو موکول میشود...رو در رو چشم ها چیزی کم دارند....رو در رو یک جای کار میلنگد....

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۰۳:۰۱
الی

در میانه ی سفر...در بی خوابی شبهای بندر...از نکات چشمگیر سفری که به جزایر جنوبی وطن داشتیم مینویسم...

ازینکه قاعدتا من جدی و خجالتی خیلی عوض شده ام که توی مغازه ها کلی با مغازه دارها وارد بحث و چانه و شوخی میشوم و بعد میشنوم که مادرجان متذکر میشوند که زیاد خندیدن برای زن در برابر مرد غریبه خوب نیست و میخواهم بگویم نمیدانی چه اندازه برای من غنیمت است بودن در بین ادمهایی با فرهنگ و زبان شبیه خودم...با شوخی های قابل فهم و خنده های رها....

از خانواده جنوبی که امشب مهمانشان هستیم و چه قدر برایم عحیب است که از جزئیات زندگیشان هم حرف میزنند و چه قددددررر تعارف میکنند و چه قدر در تلاشند همه مقدمات و موخرات پذیرایی به جا باشد و همه چیز اتو کشیده باشد و هی معذبند که خانه شان وسیع نیست و نمیدانند که همه این رفتارها عجیب است و اصلا اندازه خانه شان به کسی ربط ندارد و خیلی از مردم دنیا خانه شان خیلی خیلی کوچکتر و ساده تر است...که مادرم زیر لب میگوید یادم باشد وقتی مهمان جدید امد همیشه کم حرف تر و کم تعارف تر باشم و من با خودم فکر میکنم گوشهای من اما مثل کویر محتاج باران این همه حرف و محبت و مراقبت بی دریغ و بی دلیل است....

که سه تا خارجی را این روزها ببینیم که به وضوح ازین همه دقت و نگاه هم وطنها خسته و معذب شده باشند و حتی یک جایی در حالی که دو تا خارجی دارند غذا میپزند کلی زن ایرانی چادر چاقچولی و مردها دورشان حلقه بزنند و هی با زبان دست و پا شکسته سوال های پر از فضولی بپرسند و ندانند چه قدر کارشان عجیب است... ترکیب توجه و محبت با فضولی....وقتی مردم خیلی کشورهای دنیا کنجکاویشان را توی یک نگاه دزدکی و جدی خلاصه میکنند اگر که کنجکاو باشند البته...لااقل زبانشان انقدری خوب هست که کل کنجکاویشان توی نگاه گردشان خلاصه نباشد وقتی انها تو را مریخی میبینند و خبر ندارند خودشان توی ذهن تو چه قدر مریخی اند با کشور پر رمز و رازشان...

از اینکه توی میدان موتورسواری یک دختر نوجوانی سوار شده و شالش روی شانه هایش افتاده و چه قدر غرق هیجان است اما حتی خانواده من زیر لب غر میزنند که وای این دختره و اینجوری سوار موتوره و نمیدونن چه قدر عجیبه شنیدن صبح تا شب " این دختره و این جوری نباید باشه و اونجوری نباید باشه..."

ادامه دارد.... 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۰۲:۳۳
الی
۱. باید برم یه دوش بگیرم و بعد بیام بشینم لبه ی تخت با تو حرف بزنم....باید اون کتاب رو از توی کمد بردارم و بخونم از تو....
باید شکر بکنم.....ممنونم...خیلی ممنونم....


۲. هر بار به مادرجان زنگ میزنم و مثلا میگویم میخواهم بروم فلان جا یا فلان کار را بکنم یا فلان چیز را خریده ام این قدر تذکر و بکن و نکن و ... میگوید که قاتی میکنم....حالا هم زنگ زده که خیلی باید شیر بخوری...میگم دلم درد میگیره و عوضش ماست میخرم همیشه....در حالی که شاخ دراورده از حماقت من میگه تو یعنی نمیفهمی ماست زیاد برای فشار خون خوب نیست؟ حالا بیا خودتو بکش که ثابت کنی نمیتونی شیر بخوری! میگم مادر جان من که الان ده ساله خونه نیستم...دو ساله اون سر دنیا هستم.... اگه این قد دست و پا چلفتی بودم که مرده بودم تا حالا....
۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۸
الی

دو عطسه بنمودم...شهری به هم ریخت....

دخترای مردم با زلفون دراز و مژگون پر رمز و راز شهر به هم میریزن....

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۱
الی