طرحی از یک زندگی...

۵۵ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

بذار خیال کنم...بذار....اگرچه بی خیالمی....

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۳۵ ب.ظ

1. خنده ی همه من رو یاد ن میندازه...توی چشمای همه دارم ن رو میبینم...شبا خواب میبینم ن درد زایمان داره و من بالای سرشم...خواب دیدم بچه توی یه سیب زمینی به دنیا اومد و من به دکتر گفتم سیب زمینی رو طوری قاچ بزن که بچه چیزیش نشه!!! ن یه روزی پاره ی تن من بود...بهش گفته بودم دو نفر اگه ازدواج کنن، اگه یه غریبه بیاد توی خلوتشون، از غیرت میمیرم..یکی تو و یکی خواهرم....حالا ن سال هاست که با یه غریبه رفته اون سر دنیا....حالا همه ی رویاهایی که ن برای مادر بودن و عاشقی کردنش به من گفته بود، دور از من داره یکی یکی واقعی میشه و من نیستم که ببینم باقی قصه رو....


2. یه دعای نگهدار و مراقب و ازین چیزا مادرم گذاشته بود تو جیبم...یه مدت بود، بعد گذاشتمش کنار...یعنی الان دیگه نمیدونم تو جیب کدوم شلوار هست....میترسم...ازین که خیلی بهت نزدیک بشم میترسم....از خوندن هر دعایی که میگن حاجت روا میکنه ادم رو میترسم...تو رفیق اول و اخرمی....اگر از تو ناامید شم خیلی تنها میشم.....منِ ترسو میخوام تو رو برای خودم نگه دارم....منِ ترسو شب سی و نهم با تو حرف زدن لب رودخونه ی سای کونگ بی خیال شده بودم...که نکنه از دستت بدم....نکنه بمیرم از نبودنت...


3. منُ از دور تماشا کن...من از نزدیک غمگینم....