طرحی از یک زندگی...

۳۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

خداحافظ تابستون خلوت و خالی و امن و عزیز من....
باز هم تو تموم شدی و من موندم و یه آرزو....

مثل آخرین روز شهریوره, همه ترسم اینه بره بگذره...
دلم با نگاهش گلاویز شد, چشاشو یه آن بست... پاییز شد...
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۴
الی

سینه تنگ من و بار غم او هیهات                       مرد این بار گران نیست دل مسکینم
بر دلم گرد ستم‌ هاست خدایا مپسند                 که مکدر شود آیینه مهر آیینم 
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو                گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۸
الی
باید امشب پناه میبردم به زن بودن و لذت اشپزی....
عدس ها رو میشورم و میذارم روی گاز....
سه قاشق ارد رو با اب سرد حل میکنم و دو تیکه قره قوروت رو هم میندازم توش و میریزم توی عدس ها...
سیر داغ رو رو شعله بغل اماده میکنم و اضافه میکنم به عدس ها....
بوی اش عدس پیچیده توی خونه....
داشتم قابلمه رو هم میزدم که از ذهنم گذشت...
خواستم بگم اگه یه روزی قرار بود من هم نشینی داشته باشم, لطفا اون قدر ادم و ارزشمند باشه که با تمام قلبم قابلمه رو هم بزنم و منتظر بمونم تا بیاد....بیاد و تشکر کنه بابت خونه ی گرم و امنمون...
همون جوری که من قدر میدونم تمام خستگی هاش رو...همون طوری که من با تمام وجود میفهمم ارزش کم حرفی ها و سر به زیری ها و سنجیدگی هاش رو....
خدایا, میدونم برنامه ی تو و ارزوی من شاید در یک راستا نباشن....
اما من خیلی هم نشین بودم با ادمای رنگ و وارنگ...
من خسته شدم از خیلی از ادما...خیلی وقته برام عجیبه کور بودن و ندیدن هاشون....خیلی وقته برام عجیبه از کنار هم سرد رد شدن هاشون....
لطفا این بار...لطفا این بار امتحانم نکن....
فکر میکنم اون قدر فهمیدم و بزرگ شدم که دیگه نیازی نیست تو این زمینه دوباره بیفتم وسط بازی....
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۳۶
الی

قرار بود امروز یه کاری انجام بدم...

یه کاری که باید خیلی بهتر و زودتر ازینا انجام میشد...

اینقدر توی فکر بودم که سرم رو گذاشتم روی دستم و شروع کردم به فکر کردن...

به خودم که اومدم 6 ساعت گذشته بود و خسته بودم....

رد دستم روی پیشونیم مونده بود....

رفتم توی تختم دراز کشیدم و فکر کردم...

به خودم که اومدم 3 ساعت گذشته بود....

وقتی دیر میشه، خیلی سخت میشه...و احتمال اشتباه خیلی زیاد میشه....

یه حرصی داری که ثابت کنی که چیزی کم نداری و میتونی...عجله میکنی...عقلت دیگه کار نمیکنه...

توی هاگیر و واگیر عجله، یک ان، یک لحظه، به خودت میای....

زمان تو رو راضی کرده که تن بدی به چیزی که هزار برابرش رو ارزو داشتی...یه حس حسرت...یه حس تعلل میاد سراغت...

اما بی صبری، دلیلی میشه برای تن دادن به انتخاب نو...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۸
الی
آیا رفتن و نشستن توی برنامه خندوانه اونقدر افتخار بزرگی هست که زن ها بپذیرن که یه شال بندازن دور گردنشون که برامدگی های تنشون رو بپوشونه چون مقنعه و روسری کافی نیست؟ که تازگیا دیدن شال کافی نیست و ساق دست هم بهشون بدن که بپوشن؟
تو برنامه ی رامبد جوان که همسر خودش اینقدر  ازاد لباس میپوشه...
که خودش بچه نداره, اما بیاد چپ و راست بگه بچه هر چی بیشتر بهتر...
د لامصب مگه بعد از اون حجاب و مقنعه و روسری بلند چیزی میمونه که شال هم بهش اضافه میکنی؟
مگه نه این که همه جوونای بیچاره دلشون پوسیده از تنهایی اما لنگ یه قرون و دوزار موندن که ببینن اصلا میتونن خونه اجاره کنن یا نه چه برسه به داشتن ده تا بچه....
مگه نه این که حتی تو خارج از کشور نگاه مردای کشورای مسلمون از همه ندید بدید تر و ازار دهنده تره بعد از این همه محدودیت؟
انگار زن یه بسته مواد رادیو اکتیوه که اگه صد لایه نپوشوننش اشعه میزنه میکشدشون...
استغفرالله....
۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۵۵
الی