طرحی از یک زندگی...

۳۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

کسی با سیستم مک، سعی کرده از نرم افزار مهاجرت از بلاگفا به بلاگ استفاده کنه؟ 

من میخوام همه در و گوهرهایی که تراوش کردم رو یه جا جمع کنم. 

و اگر بشه اونایی رو که از سرور بلاگفا پریدن اما شاید تو کشی جایی مونده باشن.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۱۹:۵۱
الی
وقتی خوابگاه بودم در وطن، هر وقت ناراحت بودم و میرفتم تو خودم، دوستم میگفت تو اب نباتِ تلخِ منی....
شاید منظورش این بود که تلخیهام رو به لطف شیرینی روزهای قبلم تحمل میکنه...
این روزا تنهایی شده یه عضو وجود من، شده پاره ی تن من...
سخته برام که با ادما دمخور بشم...
برخلاف روزای اول غربت که در به در دنبال یه دوست بودم...
اونقدر بد عنق و بی ادب شدم که میتونم دم رستوران یه اشنای هم وطن رو ببینم و دور بزنم برم یه جای دور بشینم که کسی نیاد پیشم...
دلم میخواد خودم رو دور کنم از ادما...
که حداقل خراب نشن خاطرات خوبمون...
که اینقد حرفایی که هیچ بار مثبتی نداره نشنوم...
که اینقدر حرف نزنیم از دغدغه های شخصی و اجتماعی و عقیدتی مشابهمون که فعلا کاری برای حلشون از دستمون بر نمیاد...
از هر سوالی که من رو برگردونه به گذشته و یا بترسونه از اینده، گریزانم...
از همدم شدن با ادمایی که از لحاظ تجربی از من کوچیکترن و حرف و سوالاشون من رو میبره به گذشته ای که گذشته و باید بگذره، لذت نمیبرم...
خدا کنه گند نزنم به حال بقیه و تفکری که از من دارن....
خدا کنه بگذرن این روزا...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۴:۱۴
الی
1. بذار تموم بشه این قصه ی بی پایان زندگی خونه به دوشی....
یه خونه میسازم کوچیک و حیاط دار...با پنجره های نرده ای ابی....با فرشای قرمز...
یه خونه ای که همش بوی اش رشته و قورمه سبزی توش بپیچه....
دست بچه هام رو میگیرم میندازمشون تو حیاط برن تو باغچه گِل بازی کنن...
خودمم عصرا میرم کنارشون با هم اسلحه چوبی بسازیم با سوهان و اره و چسب و چوب....
عصرای تابستون اول حیاط رو اب میپاشم که هوا مرطوب و خنک شه و بعد یه قالیچه ی کوچولو میندازم گوشه ی حیاط، هندوانه شتری میبرم میدم دست بچه ها که بخورن و بریزن و بپاشن و بمالن به سر و صورت همدیگه.......
شبا هم میشینیم اصلا روزی روزگاری مبینیم یا حتی در پناه تو....
پناه میبریم به رویای توی ذهنمون از همه نامهربانی های قرن بیست و یک...


2. آدما رو از اینده ای که ناگزیر داره میاد به سمتشون، نترسونید...
ترس های خودتون رو نریزید توی وجود ادم های دیگه....
مهلت بدید هر کی خودش روزگارش رو ببینه و راهش رو انتخاب کنه...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۰:۳۳
الی

خوب از کجا شروع کنم...

باز امروز قرار بود با دوست ایرانیم برویم موهایمان را کوتاه کنیم....

من حالا که دستم به هیچ جای دنیا نمیرسد, گیر داده ام به موهایم....

توی راه دو تا ایرانی را دیدم...سریع یکیشان برگشت گفت ادرس ارایشگاه خوب بلدی؟ اون یکی هم گفت اصلا با کی داری میری بیرون؟!!

من هم خشکم زده بود که نکند واقعا وبلاگم را میخوانند؟! خدایا خلوت امنم را به تو میسپارم از نگاه نامحرم....

بگذریم....

فهمیدم ارایشگاه مذکور مختلط است....وقتی منتظر بودیم که نوبت ما بشود مردها با زن هایشان می امدند و همانجا وسط سالن قدم میزدند و ارایشگر هم داشت سبیل ملت را بند می انداخت!!

من به ارایشگر گفتم جان من نوبت من که شد اینها رو بنداز بیرون...و ارایشگر هم مرام گذاشت و مردی را راه نداد توی ان مدت....

اما دیگر نمیروم....

بعد از ان هم رفتم برای خودم شال و انگشتر خریدم...شالی که به غایت دوستش دارم و انگشتری که به غایت دوستش دارم اما اینقدر که بزرگ است از انگشتم میفتد....

بعد توی مترو یک دختر و پسری توی گوش من انچنان همدیگر را ماچ کردند که صدایش هنوز توی گوشم مانده!!!

بعد همین جور توی فکر بودم و با کائنات گلاویز بودم که یک زن مسلمانی امد و سلام کرد...

گفت که مال اندونزی هست....انگار که به ساحل امنی برای سوال پرسیدن رسیده باشد, مرا نگاه کرد و گفت چه شد که سرنوشت کشورهای مسلمان این شد؟ ان از فلسطین و عراق و این هم از سوریه....

میخواستم بگویم چه میپرسی از منِ سرگشته ی اواره ی مبتلایی که خودش هزار سوال بی جواب دارد .... (مظلوم نمایی تا کجا...)

یه حس رخوتی ریخته تو وجود من....

چرا هیچ کار برای زندگیم نمیکنم؟ 



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۵
الی

یه وقتایی هم هست که دیگه چرخ زدن تو وبلاگا و پیجای ملت حال نمیده....

دیگه دور دور تو ایسنتاگرام سلبریتی ها و ذوق کردن از دیدن عکسای تو بغلی رونالدوی جوون و موفق با پسر ۵ ساله اش که لک لکا از اسمون براش اوردن حال نمیده...

دیگه ور رفتن با یوتیوب و برای صدمین بار دیدن دورهمی و خندوانه و ... حال نمیده....

دیگه بالا سر قابلمه واستادن و خورش جا انداختنن هم حتی حال نمیده....

توی تلگرام مسیج دادن به ملت شریف توی مرز پر گوهر هم حال نمیده....

حرف زدن با خدیجه و کاترین و سایرین هم حال نمیده....

زنده بودن و مردن هم حال نمیده....


پ.ن. فیلم her رو ببینید اگر که ندیدید....


۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۱
الی