طرحی از یک زندگی...

۵۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

بچه ی کوچه های خاکی جنوب....

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۲۸ ب.ظ
سیاه:
تو دبستان یه معلم داشتیم که همیشه خط کش چوبی مورد علاقه من رو میگرفت و اینقدر فرد پای تخته رو باهاش میزد که خط کش تیکه تیکه پرت میشد تو هوا....و باز بار بعد که میخریدم همین قصه ادامه داشت....
تو دبستان یه معلم داشتیم سر کلاس به من میگفت تو درس بلدی, پاشو با دوستت برید از نونوایی نون بگیرین برای من....
تو دبستان یه ناظم داشتیم زنگ تفریح که تموم میشد میچرخید توی راهروی مدرسه و هر کی رو که میدید با تسمه پروانه ی کولر میزد...یه بار من رو زد و تا یه هفته بالای زانوم سیاه بود اما به کسی نگفتم....
تو راهنمایی یه معلم داشتیم که معتقد بود سیلی هاش موجی از علم رو وارد مغز دانش اموز میکنه و فک کنم درست بود فکرش....
تو راهنمایی یه معلم داشتیم که تو زمستون رفت سر سطل اشغال و شترق با دست اب دماغش رو چسبوند ته سطل اشغال....
تو راهنمایی یه معلم داشتیم که به من میگفت لازم نیست بیای سر کلاس, برو دم در مدرسه و هر کی در زد تو بپر در رو باز کن و اگه یه مرد با پیرهن سفید بود که دنیال من میگشت بگو من نیستم!!!
تو راهنمایی یه معلم داشتیم کل برگه های امتحانی رو میداد من تصحیح میکردم...و من هیچ وقت روم نشد بهش بگم من بلد نیستم تو ماشین حساب رقم اعشاری وارد کنم....
تو دبیرستان یه مدیر داشتیم اومد سر صف صبحگاه به بچه ها گفت بیچاره ها, اینقد تو کف جنس مخالفتون نباشین! کل این عشقا و ازدواجا یعنی ...! مدیرمون نفهمید این راهِ گفتنِ این قصه نیست! مدیرمون نفهمید من تا چند ماه کز میکردم یه گوشه و گریه میکردم و باورم نمیشد ادما این کارا رو میکنن....

سفید:
تو دبستان یه معلم داشتیم به من میگفت خودم میخوام برسونمت خونتون بعضی روزا...
تو راهنمایی به معلم داشتیم اومد سر کلاس گفت ما امروز توی دفتر مدرسه با باقی معلما بحث کردیم و همه متفق بودن که الی الگوی کاملی هست برای بقیه ی بچه های مدرسه در اخلاق و درس!
تو راهنمایی یه معلم داشتیم یه بار من رو برد پای تخته، وقتی دید من تسلط ندارم، گفت امروز درس نمیپرسم از کسی، وقتی که الی تسلط نداره یعنی هیچ کس دیگه هم نداره!
تو راهنمایی یه معلم داشتیم میگفت الی رو که میارم پای تخته همه طرز نوشتن و حرف زدن رو ازش یاد بگیرید!
تو دبیرستان یه مدیر دیگه داشتیم میگفت سر به زیری و محجوب بودن تو رو که میبینم صبحا وقتی داری توی کوچه میای سمت مدرسه، من کیف میکنم!!
تو دبیرستان یه معلم فیزیک داشتیم که اومد سر کلاس و به بچه ها گفت به جای این که نامه بندازید تو صندوق مشاور که چرا معلما همه الی رو دوست دارن، شما هم سعی کنید یه کم مثل اون باشید!!
(از مرحله ی باز کردن نوشابه خانواده به مرحله ی لوله کشی نوشابه وارد شدم :پی)