طرحی از یک زندگی...

۱۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

وقتی از هم جدا شده بودیم, از دست خودم ناراحت شده بودم...

خودم را سرزنش کردم که بلد نبودم روابط اجتماعیم را طوری مدیریت کنم که کار به خشم و جنگ نکشد...

حالا چند روز است که هی خبر به گوشم میرسد که باز با نفری که جایگزین من شده بود، بساط دعوا و جنگ به پا شده.


کاش وقتی که مظلومیم حداقل خودمان هوای خودمان را داشته باشیم و به خودمان ظلم نکنیم....

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۲۰
الی

دلم نمیخواد بنویسم اما خدا رو چی دیدی, شاید یه روزی حسرت بخورم که چرا خاطراتم رو ثبت نکردم...


هم اتاقی جدید به دو تا هم اتاقی قبلی گفت من هر بار که دوست پسرم میاد اتاق ناراحتم که نکنه شما دلتون برای دوس پسراتون که اینجا نیستن تنگ بشه!!!

منم حکم گلدون روی میز رو داشتم....

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۰۴
الی
۱. کاترین از برگشتنم کلی خوشحال شد و حرف زدیم با هم...
امشب سان گفت بیا شام بخوریم با هم...
بعد من به چای و شیرینی دعوتش کردم و عکس هایی که گرفته بودم را نشانش دادم و بعد فیلم رقص های یکی از عروسی هایی که رفته بودیم را هم نشانش دادم...
حدسم درست بود که رقص و اواز ایرانی یک چیز خاص و قشنگ است در مقایسه ی سایرین...
بعد هم کلی از تفاوت فرهنگ ایران و کشورهای دیگر در زمینه ازدواج حرف زدیم...
گفت ما هم یک ضرب المثل داریم که میگوید خدا مسئول ازدواج ادم هاست! یعنی همان که ما میگوییم ازدواج قسمت است!
گفت فرهنگ شما در زمینه ازدواج منجر به دفاع از حریم زنان و به خصوص دخترهای نابالغ و احساساتی است و من فرهنگتان را دوست دارم....
چه خوب است که این دو تا اینقدر خوبند....

۲. رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس....
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۶
الی

این عید سه بار رفتیم عروسی...

عروسی هایی پر از اهنگ شاد و بندری و نور و رقص ایرانی...

فکر میکنم این مدل شادی کردن بیشتر مختص همین حوالی هست...

من نمیدانم که دقیقا مجلس شادی خارجی ها چه شکلیست اما گاهی از دور صدای اوازشان را شنیده ام یا ان جشن های اخر هفته که توی یکی از خیابان های اصلی همه مست و پاتیل میچرخند...

اما هیچ چیزی مثل رقص و اواز ایرانی نیست...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۴۵
الی

سالی چند روز گذرم میفتد به شهرمان...

بعد مثلا توی بازار یک هو چشمم گره میخورد به چشم کسی و جفتمان میگوییم سلام!

بعد از 9 سال قاعدتا اسم بچه های دبیرستان یادم نمانده و فقط تصویرهای مبهمی دارم...

بچه های دبیرستان که سطح بالاتر بودند, اغلب دارند با شوهر خوش تیپشان میروند در مطبشان را باز کنند...

بچه های راهنمایی که سطح پایین تر بودند, سه تا بچه شکل جوجه اردک پشت سرشان روان است و دارند یه قرون و دوزار لباس برایشان میخرند...

من هم در حکم فیلسوف پابرهنه ی شهر سالی یک بار برای سرکشی حضور به هم میرسانم...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۰۱
الی