طرحی از یک زندگی...

۲۹ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد،                 تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد...
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن،                   که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد...
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم           به کدام دوست گویم که محل راز باشد... 
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۶:۳۳
الی

1. تا یادم نرفته...

با یک دختر چینی اشنا شدم که تابستان تنهایی رفته ایران...

اول از سایت کوچ سرفینگ یک خانواده ایرانی (یکی از اساتید دانشگاه تهران) را پیدا کرده که کمکش کنند و بعد راه افتاده آمده ایران،

تهران را دیده، برایش جالب ترین چیز این بوده که خیلیها روی دماغشان چسب داشته اند! میگوید البته قبلش هم شندیه بودم که ایرانی ها زیاد دماغشان را عمل میکنند و قاه قاه میزند زیر خنده... 

میگوید چون من به خاطر چشم و دماغ کوچکم با ایرانی ها خیلی فرق داشتم، آنها مرا خیلی دوست داشتند، حتی یک بار یک پیرزنی آمده و کلی روی صورتم دست کشیده و مرا ناز کرده!!

بعد راه افتاده رفته اصفهان, میگوید توی اتوبوس به ما بیسکوییت و اب دادند و این خیلی خوب بود!!!!

از یک ایرانی آدرس پرسیده و آو گفته بپر ترک موتور که برسانمت! توی راه باد زده و روسری دخترک افتاده عقب! یک ماشینی بوق زده و به پسرک گفته که بهش بگو روسریش رو درست بپوشه!!

میگه یک دوست ایرانی دیگه هم دارم که به من گفته به هیچ وجه به استان های جنوبی ایران سفر نکن، چون تروریست ها اونجا هستن و ممکنه اتفاقی برات بیفته!!!!!!


آخرش هم میگه تو که برنامه نویسی بلدی، به من بگو چه زبان برنامه نویسی رو برم یاد بگیرم که خوب باشه؟ آخه دوست پسرم که یه چینی-امریکاییه، عاشق کد نوشتن و برنامه نویسیه و من دلم میخواد یه زبان برنامه نویسی بلد باشم تا اشتراکاتم با دوست پسرم بیشتر بشه!!!!!


2. بعضی وقت ها احساس میکنم یک استعدادی دارم که میتوانم از حرکات آدم ها بعضی چیزها را بفهمم، البته این خیلی وقت ها باعث دردسر هست...

روز اولی که توی جلسه اسلام شناسی آن استاد سوریه ای شرکت کردم, وقتی خودم را معرفی کردم و گفتم مال کجا هستم، احساس کردم که خوشش نیامد، هرچند که داشت لبخند میزد....

دیشب وقتی یک خارجی از او اوضاع سوریه را پرسید، گفت با همه ی احترامی که برای الی قائل هستم، باید بگویم که دو تا کشور هستند که فلان و بهمان.

البته گاهی هم اشتباه میکنم و گیج میشوم... مثلا چرا از حس توی چشم های تو سر در نمی آورم؟

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۴ ، ۰۷:۵۵
الی
1. تنها نشسته ام که یک پسر چینی که قبلا ها به من گفته بود "مهربان"، آمد و نشستیم به حرف زدن،
در مورد نرخ رشد جمعیت، نرخ حاملگی زنان در اینجا, 
لزوم یا عدم لزوم پخت غذا در منزل و برنامه مان برای تعطیلات کریسمس، درستی یا عدم درستی بچه داشتن و تحصیل کردن همزمان با هم و ... حرف زدیم...
خدا کند اینها همین قدری که اپن مایند و کول به نظر میرسند، اپن مایند و کول باشند!!!

2. من اصلا خوشم نمیاد تو یه سری از جلسه های دینی شرکت کنم. احساس میکنم ادما پر از تعصبن. اینقدر با داشتن یه دین خاص احساس خوب بودن و برتر بودن میکنن که از اول تا اخر حرفاشون اطمینان و اعتماد به نفسه! مگه میشه اینقدر ساده و سطحی یه باور کلان راجع به هستی داشت؟ مگه میشه بدون اثبات حرف زد؟ 
نمیدونم چرا همش هم هی من رو همه دعوت میکنن این جور جاها! 
این از عصری و جلسه ایرانیا! 
فرداشب هم میرم جلسه اسلام شناسی، تازه یه زن و شوهر خارجی از بچه های دانشگاه رو هم دعوت کردم و قراره بیان!
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۸:۰۸
الی

تا حالا برای شما پیش اومده که در حالی که دلتون شدیدا از یک کسی گرفته, اون فک کنه که شما بهش ظلم کردین و هیچ توان و قدرتی نداشته باشین که حقتون رو ثابت کنین و یا بگیرین؟


منظورم دعواهای زودگذر خانوادگی نیست! منظورم چیزای بزرگتر و عمیق تره...

به قول بزرگ اقا: منظورم یه زخم معمولی نیست، منظورم زخم یه نیشتره که تا دسته فرو شده توی قلبم....

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۴
الی

1. این چند وقت من و اون دو تا هندی همش ور دل هم بودیم تو ازمایشگاه,

به قول شمالی ها دیگه کلی خونه یکی و خونه محرم شده بودیم...

هی اونا به من شیرینی و خوراکی میدادن و هی من به اونا چیز میز تعارف میکردم...

قبل از امتحان از هم کمک میگرفتیم اگه پاک کنی کتابی هر چیزی میخواستیم یا سوالی داشتیم...

بعد از امتحان هم هر کی برمیگشت اون دو نفر میپرسیدن امتحان چه طور بود؟!

حتی بعضی وقتا که مثلا من یه خبر جدیدی در مورد داعش میخوندم و ناراحت میشدم، با یکیشون که کلی اطلاعات داره می نشستیم کلی نقشه جهان رو این ور  و اون ور میکردیم و بحث میکردیم و پیش بینی میکردیم و ....

میخواستم بگم، اگه این یه نعمته، بدون که من حواسم هست...

حواسم هست که فرق هست بین اون و این...


2. تو باشی یا نباشی، زندگی همینه، 

اما تو مثل یک لیوان دم کرده ی خوش بوی ارامش بخش و گرمی، توی این هوای سرد، 

که قراری میده برای ساختن، برای لذت بردن، 

تو مثل رنگی که میپاشه تو روزای زندگی...

تو مثل یه نسیم خنکی که از سمت دریا میوزه...

خنده های تو، برهان نویی هستند برای شروعی دوباره....


3. من هی میبینم ملت دارند تراوشات عاشقانه مینویسن! گفتم منم یه کم تراوشات نشون بدم از خودم! فلذا بند 2 حاصل شد...

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۸
الی