طرحی از یک زندگی...

۳۹ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

1. ظرف یک ساعت ارائه ام را آماده کرده بودم، 

این بار اما لطف کرده بودم و دو بار اسلایدهایم را مرور کرده بودم.

توی کلاس ارائه کرده بودم و دیده بودم که استاد جان حین ارائه ام نگاه مثبتی به من دارد.

آخر ارائه ها, استاد از جمعی از دانشجویان کلاس خواسته بود بهترین ارائه را مشخص کنند.

گفته بودند که "کریس" بهترین ارائه را داشته و من برای کریس دست زده بودم...

بعد نوبت به نظر استاد رسیده بود...

استاد گفته بود که برای من بهترین ارائه و زمان بندی، ارائه ی الی بود....


2. هم گروهی الجزایری برایم یک لبخند فرستاده توی ایمیل....

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۵:۳۷
الی
1. نهار خورده بودم و داشتم توی دانشگاه شلنگ تخته می انداختم که دیدم هم ازمایشگاهی هندیم دارد از دور می اید...
با شوق و ذوق پرید جلویم که پدر و مادر و خواهرش را به من معرفی کند...
من هم به مادر و خواهرش با کلی سلام و لبخند دست دادم و یادم رفت از پدرش بابت دست ندادن عذرخواهی کنم و حداقل تعظیم کنیم یک کمی....
به خانواده اش گفتم: "من هم ازمایشگاهی پسر باهوش شما هستم!"، گفتم یه ذره هندونه و مخلفات داده باشم زیر بغلش که خانوادش بهش افتخار کنن!
اون هم گفت اره! ما تو یه ازمایشگاهیم...

2. وقتی توی جلسات تحلیل مذهبی، جمع میشویم که دور هم ابهاماتمان را برطرف کنیم, باید ابهاماتمان را واقعا برطرف کنیم! طرف یه جوری حرف میزنه که همه چیز انگار براش روشن و واضحه. من هم که کنترل حسی که توی چشم هام هست دست خودم نیست! در نتیجه اوق بر تحلیل های هر چی بچه پرروی خود فاضل پندار P:


3. کجایی تو پس؟ 


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۱:۰۶
الی
تو شروع می کنی و من ادامه میدم، بی تو...
تو می نویسی و من بازی میکنم، بی تو...
تو زخم می زنی و من درد میکشم، بی تو....
تو میری و من، تنها میمونم، بی تو.....
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۷:۰۱
الی
مردهای جذاب،
مردهای با ان لباس همیشه ساده و شاید حتی چروکیده,
مردهای با آن چشم های نافذ و مسخره...
مردهای موفق...
مردهایی که هر بار دهن به حرف زدن باز میکنند، با خودت فکر میکنی چیزی هم هست که تا حالا به آن فکر نکرده باشد و تحلیلش نکرده باشد؟
مردهای همیشه پر انرژی...
مردهای صاحب آن خنده های مسخره ی دوست داشتنی...
مردهای دوشنبه های خوب....
مردهای مبهم...
مردهای باهوش....
مردهای فراموش نشدنی....
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۶:۲۶
الی

یک سوسک زرد طلایی کوچکی، مدت هاست که روی میز ازمایشگاه من در رفت و آمد است و من هر بار فقط پرتش میکردم پایین و با فارسی شیوا به او میگفتم که بچه پر رو همون زیر بمون و نیا بالا! 

در دل به خود می بالیدم که کانّه مرحوم حسین پناهی با سوسک ها زندگی مسالمت امیزی دارم و از سوی دیگر شیرزنی هستم که از سوسک نمیترسم....

تا این که دیشب کشوی کمد را باز کردم که چایی کشمشی قهوه ای یه چیزی برسونم به بدن! که دیدم سوسک جان کلی گوشه ی کشو دون دون مشکی (فضولات سوسکی) از خود به در کرده و حالا هم داره روشون از شادی و سیری پشتک وارو میزنه.

در این لحظه بود که ابتدا با یک حرکت اهرمی به بیرون پرتش کردم و سپس پایم را بر او نهاده و تمام....

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۰۶:۳۵
الی