طرحی از یک زندگی...

۳۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

اولین بار، وقتی سال چهارم کارشناسی بودم، عصر که داشتم برمیگشتم اتاق، وقتی در اتوماتیک دانشکده باز شد، تا لحظه ای که رسیدم به میم شیمی، اشک صورتم رو پوشونده بود...

دومین بار، سال اول کارشناسی ارشد، توی اتاق خواب، تمام وجودم اشک شده بود...

سومین بار، تابستونِ همون سال، پشت میز اشپزخونه توی خوابگاه، وقتی تنها بودم....

چهارمین بار، سال دوم دکترا، توی باغِ پشتیِ خوابگاه، چشمام سرخِ سرخ شده بود....

و بعد ازون، دیگه چیزی قابلِ شمارش نبود، دیگه چیزی مهم نبود...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۲۲:۵۵
الی
توی اتاق کوچولویی که برای نمازخانه توی دانشگاه در نظر گرفته شده، ایرانی ها برای شب تاسوعا برنامه گرفته بودند. کنسول ایران و همسر و دخترش هم آمده بودند.
من چون آدم حساس و دقیقی هستم, گیج میشوم توی روابط آدم ها,
که خانم فلانی هفته ی پیش رویش را از من بر میگرداند و امشب که از شانس زیبا پشت یک میز بودیم, سنگینی نگاه فضولش روی من بود و البته دیگر ان خشم سابق توی آن چشم های ... نبود...
خانم دیگری که روزی که امد اینجا تنها مرا میشناخت و با هم برایش  دنبال خانه گشتیم و حالا دستش دور گردن همه حلقه است و با من در حد سلام...
نمیتوانم بگویم که توی روابط اجتماعی بی نقصم اما ادم بدی هم نیستم...
خجالتی هم هستم! شدیدا! چهار دست و پایم به هم گره میخورد از خجالت و استرس وقتی با جمعی راحت نیستم.......
البته همزمان هم در حد امکان ادم های دور و ورم را میخندانم و بعدش دوباره میروم توی لاک خودم...

خدا جان, حتما ارتباط با تو خیلی ساده تر از ارتباط با ادم هاست.... خودت اخر و عاقبتِ این بنده ی کوچولوی همیشه هول را به خیر کن....

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۰
الی
امروز اینجا تعطیل عمومی بود...
دیشب از دل درد خوابم نمیبرد و دیر خوابیدم،
امروز ساعت 10 از خواب پا شدم و رفتم ازمایشگاه،
بعد از نهار گفتم بروم یک قصابی جدیدی که شنیده بودم بهتر هست که تنها نروم، به خدیجه گفتم و او گفت که تازه گوشت حلال برای خودش خریده...
رفتم و 4 مرد فروشنده ی قصابی ریش هایشان تا روی زانوهایشان بود اما واقعا نگاه ازاردهنده ای نداشتند و به نظر ادم های خوبی می امدند...
توی راه یک پتو هم خریدم و با دست سنگین رسیدم خوابگاه،
گوشت ها را بسته بندی کردم و گذاشتم توی یخچال، قابلمه قورمه سبزی را بار گذاشتم،
رفتم حمام و لباس هایم را شستم،
رفتم دانشگاه و چند ساعت درس خواندم و حالا برگشته ام اتاق...
بوی قورمه سبزی تمام خانه را برداشته و من پُرم غرور یک زن کدبانوی ایرانی!!
که ناگهان هم اتاقی جان میگوید این چیزی که داری میپزی یه جور دارو هست؟
میگویم نه!!
میگوید بویش عین داروهای چینی هست!!!
میگویم حالا تو این بو را دوست داری؟
میگوید اخه بوی دارو که دوست داشتنی نیست....
براش یه کم از خورش رو ریختم تو شرف و میگم این رو تست کن که بدونی مزه اش از چیزی که تصور میکنی بهتره،
بعدش اومده میگه من یه دونه لوبیا قرمزش رو تست کردم! به نظرم Acceptable بود!!!!
میخواستم بگم ازون غذاهای خامِ بو گندویِ شما که بهتره بچه پررو!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۶
الی

آقا ما یه چند روزی بود الکی زده بود به سرمون که موهامون رو ببافیم! 

حالا شما تصور کن که آخرین باری که بافتم یه بچه کوچولو بودم! مثلا 20 سال پیش!

ما هی میومدیم این چند روز ببافیم اینا رو و هی نمیشد، هی شل میشد و میریخت به هم!!

دیروز همین جور تنها و اندر تفکر رفتیم توی رستوران دانشگاه بلکه یه چیزی پیدا کنیم بخوریم که هلاک نشیم...

داشتم غذا میخوردم که دیدم دختر و پسر میز جلویی، غذاشون رو تموم کردن و پسره داره موهای دختره رو با لطافت و محبت میبافه!!! 

اونم تازه از این بافتای بغل سر که بعد شکل گل جمعش میکنن و میدن بالا!!!

الکی نیست من هیچ غلطی اینجا نمیکنم! مگه میذارن ادم سرش به کارش باشه...


پ.ن. جدی نگیرید....

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۸
الی

یه پسر ایرانی میتونه تو یه کشور خارجی, یقه رو تا روی ناف باز بذاره, ادامس رو بندازه کنج دهن,

با یه شلوارک گله گشاد, انچنان احساس دلبر بودن بکنه و شلنک تخته اندازون راه بره تو دانشگاه که انگار تو لاله زارِ قدیمه...


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۰۸:۴۵
الی