طرحی از یک زندگی...

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

جمع بندی

چهارشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۲۸ ق.ظ
1. احساس میکنم که خیلی از ادمهای اطرافم نسبت به 6 ماه پیش که رفتم خودخواه تر و ناراست تر شده اند. فکر میکنند که حق با خودشان است, زیاده خواه شده اند. به راحتی راجع به جزئیات زندگی دیگران نظر میدهند و قضاوت میکنند. من هم شبیه همین جمع هستم.
2. وقتی کسی توی جمع به من توجه میکند, وقتی کسی مرا دکتر صدا میکند, دلم میخواهد زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. سخت است که وقتی کوچک و ضعیف هستی, دیگران تو را بزرگ بپندارند. 
3. وقتی والدین محترم اگاهانه و یا ناخوداگاه, از فرزندشان در برابر پدر و مادر دیگری تعریف و تمجید میکنند و این باعث سر زبان افتادن فرزند خودشان و کوچک به نظر رسیدن فرزند فرد طرف مقابل میشود, کاش زمین دهان باز کند مجددا...

این منطق همیشگی لعنتی

جمعه, ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۲۰ ق.ظ

این احساس لعنتی در برابر این همه اما و اگر, پشیزی به حساب نمی اید.

اوی من

پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۳۲ ب.ظ

من راه را برعکس دیگران رفته بودم.

حالا که سیب صورتی از شباهت نماز خواندنش به دختر توی فیلم سربه مهر حرف میزند, من یادم می اید که ...

یادم می اید که توی دلم همیشه به ان بحث های قرانی یا به خانم فلانی با ان حجاب و استدلال های کشکی و محکمش...

حتی به دیندارهای فقیر اندونزی با ان روسری های بلند و جیغ...

از کوچه باغ های بادام و عاشقانه های دو تایی ما, امروز هیچ حرف محکمی باقی نمانده...

گور بابای...

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۲۹ ب.ظ

کنار تو که قدم میزنم, گور بابای دنیا...

با تو که از زندگی حرف میزنم, گور بابای دنیا...

تو که کله پاچه میپزی, گور بابای دنیا...

با تو که توی بازار قدم میزنم, گور بابای دنیا...

وقتی که در را باز میکنی و من خسته را میبوسی, گور بابای دنیا...

با بوسه های محکم اخر شبت, گور بابای دنیا...

تو که میگویی بیقرار دیدن خوشبختیم هستی, گور بابای دنیا؟


ارزو

دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۶ ب.ظ

بچه که بودم همیشه توی رویا و خیالم صاحب یک کارخانه بزرگ بودم که هر ادمی که توی زندگی واقعیم فقیر و بیکار بود تویش کار میکرد. 

یادم می اید که توی فکر و خیالم توی کارخانه قدم میزدم و به کارشان نظارت میکردم و از احوال زندیگیشان میپرسیدم.

حالا, از پس ان همه رویای شیرین, توی سن 27 سالگی, من فقط یک دانشجوی دکترا هستم که دغدغه های شخصیش دارد به کله اش فشار می اورد, ادمی که ناتوان است خیلی...

باید ارزویم را توی گوش چه کسی زمزمه کنم تا فاصله ام کم شود؟؟؟