طرحی از یک زندگی...

۲۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

1. کار به جایی کشیده که مادر جان توی تمام جملاتش مثالهایی از شبکه جم و فیلمهای ترکی می اورد تا به من درس زندگی بدهد...

2. خوب نیست که با وعده های سرخرمن خودت را سر پا نگه داری... کاش روزگارمان رنگی رنگی بشود...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۱
الی

همان بهتر که جمع بندی نکنم 94 را...

با ان همه قصه های ناتمامش...

با ان همه بخلش...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۲۰
الی

خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی
تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی
گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی
به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی
“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کنار منی
بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی
بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی
من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی 


جویا معروفی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۲۰
الی

پیچ و تاب میخورم بین خیال های شیرین و خیال هایی که شیرین نیست...

تو برایم یک سبد گل بفرست توی شلوغی این روزها, محبوبم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۴۱
الی

رسیدم...

پس از ساعتها سفر بر فراز دریاها و کوه ها و بیابان ها... رسیدم...

به خانه ای که مادر دارد.... به خانه ای که ادم ها تویش دلشان برای حرف زدن تنگ نمیشود بس که همدیگر را دارند هر لحظه که اراده کنند...

کاش جانم ازاد بود... 

کاش دلم سبک بود...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۴۶
الی